narges
ghashangtarin lahzeam va3 man mogheiy bud ke vaghti mikhastim azat khodafezi konim dare asansor dasht baste mishod toam onvare dar budi baba ashk tu cheshash jam shode bud . vaghti dare asansor baste shod baba ashkash rikht [لبخند]
va3 man ke ziad gerye babaro nadide budam kheili jaleb bud chon on moghe fahmidam ke cheghad baba duset dare ke az duritam narahat mishe
دیروز وقتی بهم گفتی سال آخر دبیرستان ثبت نام کردی تا سال آینده بری کالج از تعجب شاخ درآوردم ... همه تعجب کردن ... خواهر کوچولوی ما ؟؟؟ کالج ؟؟
وای نرگس چقدر زمان زود می گذره .... هر وقت در مورد خواهر کوچیکم صحبت می کردم دوستام بعد از اینکه می دیدنت می گفتن بابا خواهرت که قدش از تو هم بلندتره ما فکر می کردیم بچه است ... ولی من بازم باورم نمی شد که تو خواهر کوچیکه نباشی ....
وقتی بدنیا اومدی من کلاس دوم دبستان بودم ... یه روز صبح بابا اومد تو اتاق من و هومن و در حالی که داشت هومن رو تکون می داد که بیدار بشه گفت : بچه ها بیدار شید مامانتون یه خواهر براتون آورد ... هومن طوری از خواب پرید که سرش خورد تو صورت بابا ... بنده خدا بابا
عجب روز باحالی بود وقتی آوردنت خونه ... به ما چون بچه بودیم اجازه ندادن بیایم بیمارستان ....... رو در خونه با گچ نوشته بودیم نرگس به خانه خوش آمدی ... هی اسمتو یادمون می رفت و در رو باز می کردیم به نوشته رو در نگاه می کردیم و می گفتیم آها اسمش نرگس بود .... وقتی اومدی خواب بودی و مدام تو خواب لبخند می زدی .... من از بابا پرسیدم بچه تازه بدنیا اومده خوابم می بینه ؟ بابا گفت : نه فکر نکنم ... همینجوری می خنده ... تو بیمارستان هم که خواب بود تو خواب هی لبخند می زد ..... پرستارا می گفتن چه دختر خوش خنده ایه ...
تو بچگی خیلی خودخواه و لوس بودی چون ما همه ازت بزرگتر بودیم مامان خیلی هواتو داشت که بهت ظلم نشه از همه مون بیشتر عروسک داشتی و هرچی می خواستی برات می خریدن ....... یادمه یه روز یه ست کامل وسایل آشپز خونه ( از این گاز و یخچال کوچولوها ) برات خریدم ... گرون بود ... همون روز درست همون روز تو یه بستنی خریدی اما حاضر نشدی یه ذره شو بهم بدی ......
وقتی بزرگتر شدی خیلی خجالتی شدی ... دختر کم حرف و آرومی که زود ناراحت می شد .. تو مهمونی ها اصلا حرف نمی زد و همیشه خدا شاگرد اول بود ....
این آخری ها احساس می کردم بعد از این همه سال تازه با هم دوست شدیم .... اون سفر ابیانه رو یادته دوتایی با هم رفتیم ؟ یادته هیچکس باورش نمی شد ما خواهر و برادریم ؟ ... نمی دونم چی عوض شده بود ......... ولی وقتی کامنتتو درمورد پست قبلی که خصوصی برام گذاشته بودی خوندم فهمیدم چی عوض شده
........... آدمها وقتی بزرگ می شن که معنی دوست داشتن رو بفهمن .... بفهمن که وقتی زندگی رو الک می کنی چیزی که باقی می مونه کسایی هستن که دوستشون داری و اونها هم برات می میرن .. دوست دارن موفق بشی .. همیشه خوشحال باشی .. خوشبخت باشی .. و هیچ چیزی تو دنیا باعث ناراحتی ات نشه ...
بهزاد ر یاضی