narges

areee bazi lahzehs ke adam ba didanesh mitune omghe dus dashtane afrado  dark kone

ghashangtarin lahzeam va3 man mogheiy bud ke vaghti mikhastim azat khodafezi konim dare asansor dasht baste mishod  toam onvare dar budi baba ashk tu cheshash jam shode bud . vaghti dare asansor baste shod baba ashkash rikht [لبخند]

va3 man ke ziad gerye babaro nadide budam kheili jaleb bud chon on moghe fahmidam ke cheghad baba duset dare ke az duritam narahat mishe


دیروز وقتی بهم گفتی سال آخر دبیرستان ثبت نام کردی تا سال آینده بری کالج از تعجب شاخ درآوردم ... همه تعجب کردن ... خواهر کوچولوی ما ؟؟؟ کالج ؟؟

وای نرگس چقدر زمان زود می گذره .... هر وقت در مورد خواهر کوچیکم صحبت می کردم دوستام بعد از اینکه می دیدنت می گفتن بابا خواهرت که قدش از تو هم بلندتره ما فکر می کردیم بچه است ... ولی من بازم باورم نمی شد که تو خواهر کوچیکه نباشی ....

وقتی بدنیا اومدی من کلاس دوم دبستان بودم ... یه روز صبح بابا اومد تو اتاق من و هومن و در حالی که داشت هومن رو تکون می داد که بیدار بشه  گفت : بچه ها بیدار شید مامانتون یه خواهر براتون آورد ... هومن طوری از خواب پرید که سرش خورد تو صورت بابا ... بنده خدا بابا

عجب روز باحالی بود وقتی آوردنت خونه ... به ما چون بچه بودیم اجازه ندادن بیایم بیمارستان ....... رو در خونه با گچ نوشته بودیم نرگس به خانه خوش آمدی ... هی اسمتو یادمون می رفت و در رو باز می کردیم به نوشته رو در نگاه می کردیم و می گفتیم آها اسمش نرگس بود .... وقتی اومدی خواب بودی و مدام تو خواب لبخند می زدی .... من از بابا پرسیدم بچه تازه بدنیا اومده خوابم می بینه ؟ بابا گفت : نه فکر نکنم ... همینجوری می خنده ... تو بیمارستان هم که خواب بود تو خواب هی لبخند می زد ..... پرستارا می گفتن چه دختر خوش خنده ایه ...

تو بچگی خیلی خودخواه و لوس بودی چون ما همه ازت بزرگتر بودیم مامان خیلی هواتو داشت که بهت ظلم نشه از همه مون بیشتر عروسک داشتی و هرچی می خواستی برات می خریدن ....... یادمه یه روز یه ست کامل وسایل آشپز خونه ( از این گاز و یخچال کوچولوها ) برات خریدم ... گرون بود ... همون روز درست همون روز تو یه بستنی خریدی اما حاضر نشدی یه ذره شو بهم بدی ......

وقتی بزرگتر شدی خیلی خجالتی شدی ... دختر کم حرف و آرومی که زود ناراحت می شد .. تو مهمونی ها اصلا حرف نمی زد و همیشه خدا شاگرد اول بود ....

این آخری ها احساس می کردم بعد از این همه سال تازه با هم دوست شدیم .... اون سفر ابیانه رو یادته دوتایی با هم رفتیم ؟ یادته هیچکس باورش نمی شد ما خواهر و برادریم ؟ ... نمی دونم چی عوض شده بود ......... ولی وقتی کامنتتو درمورد پست قبلی که خصوصی برام گذاشته بودی خوندم فهمیدم چی عوض شده

........... آدمها وقتی بزرگ می شن که معنی دوست داشتن رو بفهمن .... بفهمن که وقتی زندگی رو الک می کنی چیزی که باقی می مونه کسایی هستن که دوستشون داری و اونها هم برات می میرن .. دوست دارن موفق بشی .. همیشه خوشحال باشی .. خوشبخت باشی .. و هیچ چیزی تو دنیا باعث ناراحتی ات نشه ...


یه وبلاگ یه عروسی !

اول می خوام وبلاگ یکی از دوستام رو معرفی کنم تابیشتر از این بدقول نشدم بعد برم سراغ پست جدید ....

حمیدرضا مسیبی سرپرست گروه شیراوژن یه وبلاگ زده به آدرس :                            http://2197.blogfa.com/

حتما بهش سر بزنید . 2197 شماره شناسنامه اش هم هست !!!

...................................................................................................................................


وقتی یکی بدنیا میاد یا یکی می میره یا دو نفر با هم ازدواج می کنن اینا لحظاتی هستند که اسلایدهای اصلی زندگی ان .... یه چیزایی تغییر می کنه ... یه چیزایی شروع می شه و یه چیزایی تموم می شه ...

همیشه وقتی یکی بدنیا میاد از من می پرسن بنظرت جالب نیست ؟ بامزه نیست ؟ چرا چیزی نمی گی ؟؟

یا وقتی یکی می میره ازم می پرسن بنظرت قسمتش واقعا این بود ؟ خیلی ناراحتی ؟ چرا چیزی نمی گی ؟؟

یا وقتی دو نفر ازدواج می کنن می پرسن چرا بالا پایین نمی پری ؟ خوشحال نیستی ؟ چرا چیزی نمی گی ؟؟


راستش منم مثل هر آدم دیگه ای و حتی خیلی حساس تر از خیلی از افراد وقتی یکنفر بدنیا میاد بنظرم زیبا ترین لحظه دنیا است و اون موجود با دست و پای مینیاتوری و نرم وصورتی رنگش بامزه ترین موجود ممکنه ..

وقتی یکنفر می میره سنگینی غم از دست دادنش تا آخر عمر بامنه و وقتی دونفر ازدواج می کنن از ته دل خوشحالم و احساس می کنم چیزی قشنگ تر از این وجود نداره ...

اما اون لحظات حرفی برای گفتن ندارم چون بشدت روی اون لحظه متمرکزم ....  دریافت هایی که از اون لحظه دارم برام خیلی مهم هستند ... همیشه رابطه ای هست بین چند نفر که همدیگر رو دوست دارن و تو اون لحظه این رابطه به اوج می رسه و مرزی برای دوست داشتن نیست ......

من یک عالمه شادی از عروسی ها و تولدها با خودم دارم که هر وقت ناراحتم بکمکم میان و حسرت ها و ناله های زیادی از مرگ ها رو بیاد می آورم که باز هم بکمک میان تا قدر زندگی رو بیشتر بدونم  و با فهم بیشتری از زیبایی زندگی لذت ببرم .............. مهم اینه که  آدم روح شادیها  وغم های رو که خیلی اوقات بصورت لحظاتی زودگذر میان و میرن درک کنه و اون روح رو تو زندگی اش وارد کنه ...

................ دیشب عروسی اولین بچه های ورودیمون بود که با هم ازدواج می کردن ... محسن و مرضیه ... به همه خیلی خوش گذشت ... عروسی تو یه باغی نزدیک قم بود ...ما هم جنگی وسط تحویل طرح و نزدیک شدن زمان امتحانات رفتیم قم و اومدیم ... لباسهامون  رو هم پشت باغ عوض کردیم ... مثل این تروریست ها که سریع لباس عوض می کنن برای عملیات انتحاری البته برای بعضی از بچه ها که ترکیدن از خوردن دست کمی از عملیات انتحاری نداشت ................................ بهم واقعا خوش گذشت .....چند تا صحنه بود ...... مخصوصا وقتی پدر محسن از خوشحالی گریه می کرد .... که باعث شدن زندگی برام زیباتر بشه ...


زنی که51 سالش بود ....

دلم یکدفعه خیلی گرفت ... صدای یک زن رو شنیدم که با ناراحتی می گفت: بهم فحش نده ...

یاد یه خاطره افتادم ... یه زمانی بود که ما تو یه ساختمون 5 طبقه زندگی می کردیم تو خیابون آفریقا ... موقعی که تازه رفته بودم کلاس اول دبستان ... اون روزها دقیقه هاشم یادمه ... خیلی آسیب پذیر بودم ... آدمها خیلی بزرگ بودن و زمخت و من از خیلی چیزا رنج می بردم و می ترسیدم ...

ما طبقه چهارم بودیم.... همسایه زیری (طبقه سوم) دکتر شناخته شده ای بود که تلویزیون هم مدام نشانش می داد ... زنش خیلی مهربون بود ...51  سالش بود .. از کجا فهمیدم ؟ یه روز که جلو ساختمون فوتبال بازی می کردیم زنش اومد جلو و گفت : آهای آقا پسر یه پاس بده تا منم یه گل بزنم ... من بهش پاس دادم اما وقتی اومد شوت بزنه شوهرش که ماشین رو پارک کرده بود رسید و با ترشرویی گفت : خجالت بکش 51 سالته ... زن هم که از شرم سرخ شده بود توپ رو ول کرد و سرشو انداخت زیر و رفت .....

زن مهربونی بود ... چهره شکسته ای داشت و هر وقت منو تو آسانسور می دید لبخند تلخی می زد و می گفت: به مامان سلام برسون

همیشه صدای عربده های شوهرش رو می شنیدم و احساس می کنم اون چهره شرمنده و لبخند تلخش به این خاطر بود که می دونست همه می دونن شوهرش همیشه در حال داد زدن و فحش دادنه .....

یه روز صبح داد و فریاد طوری شدید شد که منو کشوند به راه پله ..... از پاگرد دیدم که از خونه زد بیرون شوهرش می زدش ... وای خدا چقدر صحنه وحشتناکی بود ... لبام می لرزید از دیدن این صحنه ... کف زمین نشسته بود و کتک می خورد بدون هیچ اعتراضی ... شوهرش از زدن که خسته شد شروع کرد به فحش دادن .... زن گر یه کرد و آروم گفت : بهم فحش نده ....

صداش آنقدر آروم بود که مطمئنم هیچ کس نشنیدش

این صدا هیچوقت از حافظه ام بیرون نمی ره ... هنوزم نمی فهمم چرا بعضی ها تمام انرژِیشون رو می ذارن تا داغون ترین صحنه ها رو بوجود بیارن ...... دوست داشتن اینقدر سخته ؟

یه آدم قدرتش در برابر ضربه های جسمی می تونه غیرقابل باور باشه ... اما یه تلنگر که به روحت بخوره داغونت می کنه ............ 

نمی خواستم این پست رو بنویسم اما شد ... با تلفن حرف می زدم که خط رو خط افتاد و انگار همون صدا بود .................................... ای بابا


بعضی آدمها عجیب بزرگند

..... داشتم با یکی از دوستام چت می کردم ... حس و حالم یکمی مثبت نبود ... یکدفعه زنگ زدند

جا خوردم ...  از چشمی نگاه کردم یکی از دوستان پدرم بود ... حول کردم ... شلوارک پام بود سریع شلوار لی پام کردم و دویم سمت در ....

دوست پدرم برای تولدم کادو آورده بود .. منو بوسید و تولدم رو تبریک گفت .... الان که این پست رو می نویسم بوی ادوکلنش روی گونه هامه ....

چقدر من این آدم رو دوست دارم همیشه از اتمسفر همراهش دست و پایم را گم می کنم ... حس می کنم یک پسربچه 5 ساله خجالتی هستم که نه می تواند علاقه اش را به یک نفر پنهان کند نه می تواند آن را ابراز کند ...

بیشتر از پنجاه سال سن دارد و ازدواج نکرده ... خانه شان یکی از معدود خانه های شمران است که با کلیه وسایل از صد سال قبل حفظ شده ... وقتی وارد این خانه می شوید دنیا را فراموش می کنید ... هر چیز کوچکی یک تاریخ را روایت می کند ...نظم عجیبی در خانه حکمفرماست.. دو نفر دربان .. باغبان .. پیشخدمتها ... انگار آنها هم به قرن گذشته تعلق دارند ...... یک جنب و جوش بی سر و صدا و نامرئی ....

....... همیشه معادلاتم بهم می ریزد وقتی برایمان هدیه می آورد ... با خودم می گویم می توانست این مسئولیت را بعهده یکی از خدمتکارانش بگذارد ...  اما همیشه خودش این کار را می کند ....شرمنده می شوم که بخاطر من آمده ... که منو خوشحال کنه .....

آدمهای بزرگ ذهن من همین آدمها هستند ... آدمهایی که در مقابل آدمهای کوچک بزرگی شان را کنار می گذارند تا اونها رو شاد کنن ... مهم براشون شادی دیگرانه و بس ... وقتی اینجور  آدمها رو می بینم احساس می کنم عاشق زندگی ام .......


زندگی فرصتی است که ..........

کافیه یکمی دقت کنیم ... می بینیم دوتا پا داریم نه چهارتا... پس لازم نیست مثل حیوان زندگی کنیم . زندگی فرصتیه که ثابت کنی لایق دوپا داشتنی .... انسانی .... خیلی سال پیش بعد از مدرسه می رفتم تو بازار تجریش قدم می زدم ... مردم رو نگاه می کردم ... می رفتم امامزاده صالح دعا می کردم معدلم خوب بشه ... طوطی های پرنده فروشی رو نگاه می کردم و آخر سر هم می رفتم جگرکی و سه سیخ جگر می خوردم سیخی 50 تومن ..... جگرکی .... صاحبش یه پیرمرد بود اخلاقش مثل سگ .... جیگراش خوشمزه بودن ولی باریک مثل مو ! یه عکس تختی زده بود بالای سرش .... یه روز با یه آدم بدبختی دعواش شد ... واقعا بدبخت بود یه چند تا سیخ جگر نسیه می خواست ... به پیرمرده فحش داد و اون بدبخت هم با چشم اشکی رفت ... طوری دلم شکست از این قضیه که دیگه نرفتم اونجا جگر بخورم ..... چند ماه پیش بعد از ده سال دوباره رفتم اونجا .....پسرش که جگرکی رو می چرخوند قیافه اش کپ باباش بود .... جگرکی رو نو نوار کرده بود ..... عکس تختی سر جاش نبود ... جای عکس تختی عکس پیرمرد رو زده بودن .... عجیبه ... عجیبه که همه ما تصاویر زیبا رو دوست داریم اما باور نداریم که یه روزی هم خودمون تصویر می شیم .... اگه باور داشتیم هممون یه تصویر زیبا می شدیم . ................................... 24 سالم شد !

بررسی تحریم دوسالانه نهم از زوایای مختلف

مسئله را پیچیده نکنیم ............. وقایعی در کشور اتفاق افتاده که باعث تاثر و رنجیدن خاطر مردم شده .... بالای صد نفر از کاریکاتوریست ها هم اعم از حرفه ای و آماتور هر کدام بنا به برداشت خودشان از این وقایع شخصا تصمیم به امضای بیانیه تحریم دوسالانه گرفته اند ... بیانیه ای که توسط سایت پرشین کارتون پیشنهاد و ارائه گردید ...

در این خصوص چند موضوع قابل تامل و بررسی است :

1. بیانیه و اهداف آن

2. واکنش مسئولین به این حرکت

3.تاثیر تعویق دوسالانه بر کاریکاتور ایران

.....................................................................................................................................

در مورد بیانیه و اهداف آن باید گفت این بیانیه بصورتی واضح نوعی اعتراض به مسائل اخیر و همدردی با مردم است .. هرچند کاریکاتوریست ها خصوصا در سالهای اخیر بشدت به وضعیت صنفی و حقوقی خود معترض بوده اند اما بیانیه مذکور نباید بصورت فرصتی بدست آمده از جریانات بعد از انتخابات در جهت احقاق حقوق شخصی کاریکاتوریست ها  یا مواردی از این دست تلقی شود ( همانطور که حسین صافی در مطلب بسیار زیبایش بیان کرده ما موج سواری بلد نیستیم ) .....

در مورد بیانیه مورد دیگری هم به متن آن بر می گردد که پرداختن به آن از آنجا که نیت اصلی بیانیه روشن است چندان ضرورتی ندارد تنها ذکر این نکته کافی است که بیانیه کمی شتابزده نوشته شده و در جزئیات ایراداتی بر آن وارد است مثل قسمتی که  خنداندن مردم در شرایط فعلی جایز شمرده نشده که چندان ربطی به موضوع ندارد و یکی از تلاشهای کاریکاتوریست ها همیشه این مسئله بوده که کاریکاتور صرفا وسیله خنداندن نیست !

.........................................................................................................................................

واکنش مسئولین به این حرکت

.... به تعداد افرادی که بیانیه را امضا کرده اند کاری ندارم ... افرادی که آن را امضا کرده اند برایم مهم هستند

در میان امضا کنندگان می توان نام حدود ده نفر از برندگان جوایز اصلی ( اول تا سوم ) دوسالانه های گذشته را دید که آثارشان همواره نقش تعیین کننده ای در کیفیت دوسالانه داشته است.... همچنین تعدادی از داوران

. همکاران دوسالانه . اعضای هیات انتخاب آثار . شورای برنامه ریزی و ستاد اجرائی هم در این میان حضور دارند که نمی توان تجربیاتشان را در برگزاری بهتر این رویداد نادیده گرفت

در یک کلام جمع قابل توجهی از نخبگان کاریکاتور خواهان تعویق دوسالانه اند ... دوسالانه از لحاظ کیفی به حضور این افراد نیازمند است و مسئولین نمی توانند بدون توجه از کنار این مسئله عبور کنند .

اگر مسئولین اصرار بر عدم واکنش به این قضیه و برگزاری دوسالانه داشته باشند می توانند مطمئن باشند که تحریم دوسالانه تاثیری بر کمیت آن نخواهد داشت  معمولا در حدود هزار نفر از ایران در دوسالانه شرکت می کنند و آمار تغییری چندانی نخواهد کرد چون از این میان هشتاد درصد اصلا کاریکاتوریست نیستند ( همانطور که در دوسالانه هفتم از میان 2716 اثر رسیده 2441 اثر توسط هیات انتخاب آثار رد شد)

اما امید است که این دید آماری رایج در کشور لااقل در دوسالانه باعث نادیده گرفتن واقعیات نشود .

........................................................................................................................................

تاثیر تعویق دوسالانه بر کاریکاتور ایران

دوسالانه گرچه فستیوالی بین المللی است اما بزرگترین بعدش تاثیر داخلی آن است. تعویق دوسالانه سوای هر دلیلی تاثیری بر کاریکاتور می گذارد که نیازمند واکنش صحیح است .

دوسالانه کاریکاتور تهران در هر دوره بهتر از دوره قبل برگزار می شد و جریانی را سبب شده بود که باعث ارتقاء کاریکاتور و موقعیت کاریکاتوریست های ایرانی می شد ... این دو مسئله به موازات هم پیش می رفتند و شور و هیجان کاریکاتوریست ها از برگزاری این جریان را حاصل می شدند ... این امر باعث تولید انرژی شد که در دوسالانه هفتم به اوج خود رسید ... دوسالانه هفتم بهترین دوسالانه کاریکاتور در طول تاریخ برگزاری بود ... بازدید مردم . توجه مسئولین . پوشش وسیع خبری و اطلاع رسانی عالی . انضباط و استقبال و مشارکت کاریکاتوریست ها در کلیه مراحل آن بی سابقه بود اما این جریان رو به رشد سیر صعودی اش را بعد از دوسالانه هفتم از دست داد ... نیاز به آسیب شناسی دارد که چرا دوسالانه جلو می رود اما جایگاه کاریکاتور و موقعیت کاریکاتوریست عقب گرد پیدا کرده ؟؟ به قول یکی از اساتید کاریکاتور تبدیل به مرده ای شده که در جریان دوسالانه از قبر بلند می شود و بعد از آن دوباره در قبر می خوابد تا دوسالانه بعدی ...

تعویق دوسالانه که نشان از توجه مسئولین و احترام  آنها به تصمیم کاریکاتوریست ها ( صاحبان اصلی دوسالانه) دارد می تواند به فضایی برای آسیب شناسی و بهبود آن تبدیل شود .


اون استاد! اخلاق اسلامی

چهار روز رفتیم با بچه های  گروه شیراوژن مهاباد ... عالی بود ... اما فعلا درموردش نمی نویسم چون یکم گیج شدم ... بخاطر اینکه نمی فهمم دوستم سیوان چرا اینقدر مهربونه ؟ همیشه گفتم آدم باید خوبی کنه چون خوبی خوبه ... همین ... اما وقتی یک نفر رو می بینی که خوبی می کنه فقط به همین خاطر که خوبی خوبه یکمی 2 دوتا چهار تات بهم می ریزه و یه گیجی ملسی بهت دست می ده .....

با خودم گفتم فعلا در مورد سفر فکر نکنم تا افکارم یکمی رسوب کنه .. یکی از فیلمهایی رو که سیوان بهم داده بود گذاشتم ببینم .... دستگاه دی وی دی من یکمی معیوب شده ... به این ترتیب که بعد از نیم ساعت شروع می کنه به بازی در آوردن و  ریپ زدن ... باید یه نیم ساعت بهش استراحت بدی  تا بتونی ادامه فیلم رو ببینی ....

یه فیلم فرانسویه که اینطوری ترجمه شده : محفظه غواصی و پروانه ها ( داستان مردی که فلج مغزی شده و فقط می تونه پلک بزنه ... احساس می کنه تو یه محفظه مثل لباسهای قدیمی غواصی گیر کرده چون نمی تونه با کسی ارتباط برقرار کنه ... )

یه جای فیلم دکتر بهش می گفت دوتا دختر زیبا رو بهت معرفی می کنم .... دوتا پرستار زیبا که بهش کمک می کنن با پلک زدن حرف بزنه و امیدوار بشه به زندگی برگرده ........................ وقتی دستگاه بازی در آورد من که یاد یه خاطره افتادم گفتم بیام این پست رو بنویسم  تا نیم ساعت بعد که بتونم ادامه فیلم رو ببینم......

حقیقتش  چند سال پیش می خواستم یه چیزی رو به استاد اخلاق اسلامی مون حالی کنم  که نشد و با دیدن این فیلم فهمیدم چی رو می خواستم حالی کنم .......

یکبار سر کلاس اخلاق استاد گفت که یکی از دوستانش منشی زیبایی رو استخدام کرده و این کارش خیلی گناه آلود و زشته ................. من و ایشون که معمم هم بودن در مورد زیبایی زن وارد بحث شدیم ... من گفتم بعضی جاها چهره یک امتیاز محسوب می شه ... مثلا مجری تلویزیون یا مهماندار هواپیما خوبه زیبا باشه ..... با این حرف بدجوری عصبانیش کردم ... در جوابم گفت این یه تفکر غربیه که ذهن امثال تورو منحرف کنه .......  نمی فهمیدم دچار چه انحراف اخلاقی می شم وقتی یه مهماندار زیبا بهم چیزی تعارف میکنه و چهره زیباش یه حس مطلوب در من بوجود میاره ........ نتونستم بهش حالی کنم که این حس با شهوت فرق می کنه .... جو کلاس بهم ریخت .... من به استاد گفتم پس اولویت استخدام مجری و مهماندار بی ریخت ها و بد ترکیب ها هستند تا دچار گناه نشیم ؟؟ استاد گفت بهتره از پسر های زیبا استفاده بشه ( خدا شاهده اینو گفت !!) یکی از بچه ها گفت : مگه قزوینه و کلاس ترکید از خنده ...... آخر سر هم استاد گیر داد به غیبت های من و اینکه اصلا حق حرف زدن ندارم و باید درس رو حذف کنم .... من گفتم غیبت ها به فلان علت هستند و قرار شد از آموزش نامه بیارم تا منو نندازه .... خلاصه رفتم امتحان دادم و آخر امتحان هم نامه آموزش رو بردم بهش بدم ولی نامه رو قبول نکرد و زد زیر حرفش ..... باور کنید در حد 18 نوشته بودم ولی بهم داد 9 .... من هم یه نامه بلند بالا براش نوشتم که لیستی بود از روایات و احادیث در باب زشتی عمل نکردن به وعده که به یمن این نامه 10 شدم ...

......... یه بار با بچه ها برای درس معماری اسلامی 1 رفته بودیم بازار .... استادمون مدرسه علمیه فیلسوف الدوله بازار رو که دید گفت بچه ها این مدرسه معماری جالبی داره .. بریم تو تا در موردش توضیح بدم .... در چوبی قدیمی باز بود و ما وارد شدیم ... دخترها رفتند وسط حیاط که عکس بندازن ... طلبه ها از داخل حجره ها دختر ها رو دیدن ... چند نفرشون اومدن بیرون و در حالی که سرشون پایین بود و زمین زو نگاه می کردن و می لرزیدن می گفتن : خواهرا برن بیرون .... به حرفهای ما و استادمون گوش نمی دادن و می گفتن : نه نه ... خواهرها رو زود ببرین بیرون.... مثل اینکه شیاطین وارد مدرسه شده باشن .................... باور کنید درکشون می کردم .... محیط بسته ای بود ... حجره .. کتاب ... کتاب .. کتاب

.... یه جاهایی زیبایی زن مفهوم دیگه ای داره ...... مثل اون جایی که تو فیلم مرد با پلک زدن و انتخاب حروف الفبا به پرستار می گه دوست دارم زودتر بمیرم و پزستار اشک می ریزه و می گه این حرف زشتیه وقتی آدمهایی کنارتن و دوستت دارن و تلاش می کنن به زندگی برگردی تو نباید این حرف رو بزنی .... یه حس زیبا از این چهره منتقل می شه که ذهن رو منحرف نمی کنه بلکه آروم می کنه بدون هیج میلی برای دست درازی ..... خدا به ما شعور و جنبه درک این حس رو بده انشاالله

در مورد یه مترجم خوب

خانم زهرا محمدی رو از ترجمه کتاب پدر سرگی از تولستوی می شناختم .... چند سال پیش نسخه ای از گزیده اشعار پوشکین رو به پدرم هدیه داد که واقعا خوب ترجمه شده ... ترجمه شعر واقعا سخته چون به قول معروف علاوه بر ترجمه باید شعر رو دوباره سرود ....

مسافر عنوان این مجموعه است

مسافر

همواره در این دنیا مسافر باش و رهگذر

مسافری که تن پوش و پاپوش خاک آلوده دارد

گاهی در سایه درختی می نشینی

گاهی از بیابانی می گذری

اما همواره مسافر باش

چرا که اینجا خانه تو نیست....



رستاخیز

نقاش نادان با قلموی خواب زده اش تابلوی نابغه ای را سیاه می کند

و بی هیچ اندیشه ای

نقش نا مفهوم و نا موزونش را

بر آن به تصویر می کشد ...

اما رنگهای بیگانه او

با گذر سالها همچون فلس هایی کهنه و فرتوت فرو می ریزند

و نقش نابغه بزرگ

با همان زیبایی پیشین رخ می نماید

و اینچنین است که خطاها و گمراهی ها

از روح زجر کشیده و خسته ام زدوده می شود

و شهود روزهای پاک آغازینم

دوباره در دل جان می گیرد ...



فراموش نکنیم که همدیگر رو دوست داریم

زن و شوهر ها معمولا سر مسائل کوچیک دعواهای بزرگ راه می اندازن ...... دفترچه تلفن  کجاست ؟  تو کمد  دم  در  .... اینجا که نیست ؟ چرا اینجارو می گردی رو میزه .... ولی تو گفتی کمد دم در ... نه من گفتم رو میزه ... پس گوشای من سنگینه !! .... خوب بابا شاید اشتباه کردم همیشه منتظری یه چیزی بشه صداتو بلند کنی .... تو باعث می شی صدامو بلند کنم  از اول  گیج بودی کی میخوای حواستو جمع کنی ؟ .................

اینقدر این مسائل کوچیک تکرار می شه که به یه تلخی همیشگی تبدیل می شه ... تلخی که زندگی رو یخ می کنه و از نفس می اندازه و همه چیز از یاد می ره ..... زندگی می شه تکرار ... تکرار از روی ناچاری


یادمون می ره که همدیگرو دوست داریم ... کلی خاطره از هم داریم ... کلی مشکلات رو با هم از سر گذروندیم ..... یادمون می ره .... امروز هم گذشت و بهم نگفتیم همدیگر رو دوست داریم ...  خرید مهم تر بود ... ریختن پول به حساب فلان کس مهم تر بود .. دو ساعت غیبت زن فلانی پشت تلفن و گرفتن لکه رو مبل مهم تر بود ...


چند روز پیش دوستم  علی . م   دعوتم کرد جشن نامزدیش .... آخرای مجلس بود که خواننده ابتکار جالبی بخرج داد ...  ترانه هر عشقی می میرد رو خوند .... و از اونهایی که 20 سی سال بود که با هم ازدواج کرده بودن خواست بلند بشن و آروم تانگو برقصن .... نور سالن رو کم کردن ... اولش همه مردد بودن .... یکمی خجالت می کشیدن ... شاید چون سالها بود ازین تجربه ها دور افتاده بودن یا فکر می کردن لزومی نداره اینجوری ثابت کنن همدیگر رو دوست دارن چون  همدیگر رو دوست دارن * .... اما یکمی که گذشت چند نفر بلند شدن و کم کم بقیه هم احساس کردن حیفه این لحظه رو از دست بدن .... یه آقایی به خانومش گفت بیا ما هم پاشیم یه خانومی هم دست شوهرشو گرفت و بلندش کرد ........ چقدر صحنه قشنگی بود با خودم گفتم ای کاش من هم بیست سال بود که ازدواج کرده بودم ... به چهره ها نگاه می کردم که غرق هم شده بودن و چشمهایی که اشک توشون جمع شده بود ... انگار همه با نگاه از هم می پرسیدن چرا یادمون رفته بود که همدیگرو دوست داریم ؟


* همین که آدمها فکر می کنن نیازی به ابراز علایق نیست باعث سردی و یکنواختی تو زندگی می شه ... بقول معروف گاهی قلبها بخاطر کلماتی که گفته نمی شن می شکنن !