باز هم سقوط

 

هر وقت هواپیمایی سقوط می کنه عمیقا نارحت می شم ... خاطرات جالبی از سقوط هواپیما ندارم .

علی بهم زنگ می زنه و می گه : بهزاد تو هومن رحمانی رو می شناختی ؟

- از بچه های دانش ؟

- آره متاسفانه اونم تو هواپیما بود.

یاد راهروی شلوغ دبیرستان دانش می افتم و چهره ها .. تو این چند سال خیلی از اون بچه ها رفتند .. نمی دونم چرا ... بین بچه ها معروفه دانش تلفاتش بالاست .

متاسفانه برادر هومن هم همراهش بود

آهی می کشم و باز غرق کار می شم . از خصوصیات کارمند بودن شاید این باشه که برای غمگین شدن هم وقت چندانی نداری ...... ا

 

! YES

معمولا موقعی که دیگه صبرت به سر میاد یه دری باز می شه . چقدر خوبه آدم امیدش رو تا آخرین لحظه حفظ کنه مثل یه سکه ۵۰ تومنیه وقتی باید پیاده گز کنی و یه دفعه یه اتوبوس جلوت سبز می شه !

یه مواقعی خدا بدجوری به آدم حال می ده ....

بعد از سه ماه که از فارغ التحصیلی می گذره هر فضای کاری رو که می دیدم با یه سیستم برده داری مدرن روبرو می شدم جایی که فارغ التحصیل معماری با نقشه کش فرقی نمی کنه که با تلاش البته می تونه به یه اپراتور موفق ! تبدیل بشه و صاحب شرکت هم بعنوان یه معمارموفق فرقی با یه مهندس عمران موفق نداره ....... خلاصه اینکه کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که نباید خودم رو زیاد لوس کنم و حس می کردم سه ماه کافی باشه برای فرار از واقعیت... این بود که به پیشنهاد یکی از دوستان فرم استخدامی رو گرفتم و مشغول پر کردنش شدم که تو همون لحظه (حتی نوشتنش غیر قابل باوره) مهندس دوست داشتنی که هفت ماه پیش تو تقویمم نوشته بودم آرزومه پیشش کار کنم زنگ زد و گفت :دوست داری بیای پیش ما کار کنی ؟ منم گفتم حاضرم بیام اونجا چایی بدم .

گفت: البته ما اینجا آبدارچی داریم اما گاهی واسه همدیگه هم چایی می ریزیم !

اما لحظه ای فهمیدم خدا اساسی داره بهم حال می ده که آدرس شرکت رو یادداشت می کردم :

ـ  خیابان ... رو بلدی ؟

ـ آره مهندس مادربزرگم اینا تو همین خیابونن

ـ میدون ... رو بلدی ؟

ـ آره مهندس مادربزرگم اینا ....

- کوچه ... رو بلدی ؟

ـ آره مهندس مادربزرگم اینا تو همین کوچن

با خودم گفتم مهندس نگو که همسایشونی که بود !!!!!! مادربزرگم اینا پلاک ۷ هستن و مهندس پلاک ۸

بنظر من هیچ چیزی تو این دنیا اتفاقی پیش نمیاد ( من عمیقا معتقد به نشانه هام )

آخ امروز از بهترین روزهای عمرم بود. جایی که مثل هرجایی نیست و کار با کسی که مثل هرکسی نیست ............. کسی که بمعنای واقعی معماره

 

توهم تاریخ 2500 ساله

یکی دوسالیه  از این اس ام اس ها کم نمی گیرم که مثلا : سپندارمزد گرانمایه سمندرگشت باستانی ات مبارک .... با خودم می گم این سپندارمزد لابد منو می گه دیگه بعد هم دو صفحه توضیح در مورد سمندرگشت باستانی می خونم و احساس می کنم بعنوان یه سپندارمزد گرانمایه (که اجالتا تو میدون تجریش از کنار بساط شرت و زیرپوش داره رد می شه و باید مواظب تنه زدن دیگر هموطنان آریایی هم باشه ) باید به خودم افتخار کنم ... شاید اگر دیگر هموطنان آریایی هم این اس ام اس رو دریافت می کردن دیگه اخ تف تو جوب آب نمی انداختن یا با پراید جلوی نوامیس آریایی ترمز نمی زدن پس بهتر نیست این اس ام اس رو فوروارد کنم ؟

مادربزرگ پدرم زمان احمدشاه رو یادش بوده .. یعنی احمدشاه رو از نزدیک دیده که از رولزرویسش پیاده می شه و برای ملت دست تکون می ده و بعد خاکی بلند می شه و رولزرویس توش گم می شه ...

وقتی برمی گردم به تاریخ احساس می کنم تا زمان احمدشاه یه ارتباط قرص و محکمی باهاش دارم یعنی یه شاهدی که صحنه ای از اون رو روایت کرده (بعدش حکم اون گرد و غبار رو داره که احمدشاه توش غیب شد ... یعنی هرچیزی ممکنه ... ممکنه یه مقدونی با یه ایرانی ازدواج کرده باشه و حاصلش ما باشیم .. یا قطعا پیچیده تر بعد از ازدواج اون مقدونی و ایرانی یه مغول هم قاطی این تخم و ترکه شده و بعد اومده جلو و محمودافغان و دار ودسته اش هم  ...)

عکس های زمان قاجار رو که نگاه می کنم یه مشت آدم رو می بینم سیاسولوخته انگار از بچه تا پیرمرد از پای منقل بلند شدن یکی در میون کچل و تازه اون درمیون کچل ها هم بعضا چشمای نافرمی دارن که احتمالا از تراخم باشه ...  تازه معمولا این جماعت جماعت متوسط روبه بالا هستند که یه دوربینی بوده که جلوش بایستن و اونقدری آدم بودن که در تاریخ ثبت بشن .... ترس برم می داره و با خودم می گم قطعا اجداد من بین همینا بودن ..... پس بهتر نیست یه کمی برم دورتر و خودمو بچسبونم به چیزی که اعتماد بنفسمو بالاتر ببره ؟ مثل فتحعلیشاه که تو تاق بستان کرمانشاه کتیبه خودش رو چسبوند به کتیبه های ساسانی و احتمالا فکر کرد کسی نمی فهمه که حالا ما درسته نصف مملکت رو دادیم روس ها بردن در عوض این ساسانیا امپراتور روم و سپاهش رو آوردن ایران زانو زدن براشون و بعد هم فرستادنشون شوشتر واسه عملگی که سد و پل بسازن .. شاه با شاه فرقی نمی کنه که اون تاج رو کلشه منم تاج رو کلمه

می دونید ما ۲۵۰۰ سال تاریخ داریم یعنی یه اتفاقاتی ۲۵۰۰ سال پیش افتاده که مثل سپرده بانکی هرچی بخوابه ارزشش بیشتر می شه .. یعنی مهم نیست ۵۰۰ سال دیگه چی بشه مهم اینه که ۳۰۰۰ سال از اون وقایع گذشته و تاریخمون می شه ۳۰۰۰ ساله

یادت باشه فاضلاب های روباز و وبا و حصبه سه چهار نسل پیشت رو فراموش کنی و فراموش نکنی تخت جمشید اولین سیستم فاضلاب بهداشتی و پیشرفته رو تو دنیا داشته .... تو یه آریایی هستی و باید طرفدار تیم ملی باشی و سر بازی استقلال و پیروزی صندلی های ورزشگاه رو نکنی و شیشه اتوبوس ها رو نشکنی و چاقو به شکم یه آریایی دیگه نزنی

... مطمئن باش اگر به راننده تاکسی که بعد از صد متر هزار تومن ازت می گیره و می گه کرایه خطمو می گیرم  آریایی بودنت رو یادآوری کنی نتایج بهتری می گیری و احتمالش خیلی کمه که اون بابا شصتشو بهت نشون بده !

 

پول

 

اصطلاح مرفه بی درد ازون اصطلاحاتیه که اصلا باهاش حال نمی کنم و قبولش ندارم ... ما معمولا این اصطلاح رو برای افراد پولدار بکار می بریم اما باور کنید چند نفر از افراد پولدار  واقعا بهم اثبات کردن که پول رفاه برای آدم فراهم می کنه اما نه رفاهی که دردی باقی نذاره

تو رو خدا نگین پول خیلی از مشکلات رو حل می کنه و خیلی تنوع می ده به زندگی و خیلی از درگیری های ذهنی رو برطرف می کنه و .......... تو رو خدا نگین چون اینا رو می دونم و مثل همه به شخصه ارادت زیادی به پول دارم

باور کنید رفاه نمی تونه دردی باقی نذاره آدم تا توی اون جایگاه قرار نگیره درک نمی کنه ... بسیاری از آدمهای پولدار بشدت افسرده اند و نمی دونن چرا با وجود داشتن همه شاخصه های یه آدم خوشبخت احساس خوشبختی نمی کنن ... مثلا همسایه مزدک اینا دکتریه که متخصص کشکک زانوست هر ماه ۱۰ تا عمل سه میلیونی انجام می ده ...یعنی ماهی ۳۰ میلیون کاسبه یعنی روزی یک میلیون البته تو دکترای تاپ رقم خیلی معمولییه اما در مقایسه ما گنجشک روزیان که یک میلیون برای سر برج هم رقم  بسیار خوبیه درآمد این بابا واقعا رویاست دکتر درآمد یک سالشو بذاره بانک (فقط درآمد یک سال) با سود پانزده درصد فقط هر ماه می تونه از سودش پنج میلیون و چهارصد در ماه برداشت کنه و ده نفر رو با حقوق ۵۴۰ تومن استخدام کنه ...

مزدک می گه دکتر هر کاری فکرشو کنی برای حال کردن انجام داده مثلا اوایل گرفتن کار و کاسبی یه جهانگردی درست و حسابی انجام داده معرکه بوده اما باز دردهایی باقیه

استخر شهید کشوری رو متر کرده و تو شمال ویلایی ساخته که استخرش از شهید کشوری در طول و عرض چند متری بزرگتره و معرکه بوده بار اولی که توی این دریای کوچک شخصی شنا کرده اما باز دردهایی باقیه

چند سال قبل دکتر بدجوری قاطی می کنه و زنشو طلاق می ده و به مرز جنون می رسه .. مزدک می گه الان یکمی بهتره مدتیه افتاده تو کارهای خیر و یتیم نوازی و از این جور کارا برای دیوانه نشدن و احساس مفید بودن .... اما همچنان دردهایی باقیه

.... من فکر می کنم همش برمی گرده به معنای زندگی .. همین سوال ساده که معمولا از خودمون می پرسیم " آخرش که چی ؟ " و همین سواله که دیوونمون می کنه ... با پول شاید  برای خودمون و اطرافیان یه خدای کوچک باشیم که هر آرزویی رو براورده می کنه اما انگار "آخرش که چی ؟" که شاید کار خدای بزرگ تر باشه دست از سرمون بر نمی داره و مدام مثل زنگ ساعت تو مخمون تکرار می شه و هرچی می خوایم کمتر صداشو بشنویم بلندتر و تندتر می گه : آخرش که چی آخرش که چی آخرش که چی آخرش که چی .......................................