معمولا موقعی که دیگه صبرت به سر میاد یه دری باز می شه . چقدر خوبه آدم امیدش رو تا آخرین لحظه حفظ کنه مثل یه سکه ۵۰ تومنیه وقتی باید پیاده گز کنی و یه دفعه یه اتوبوس جلوت سبز می شه !
یه مواقعی خدا بدجوری به آدم حال می ده ....
بعد از سه ماه که از فارغ التحصیلی می گذره هر فضای کاری رو که می دیدم با یه سیستم برده داری مدرن روبرو می شدم جایی که فارغ التحصیل معماری با نقشه کش فرقی نمی کنه که با تلاش البته می تونه به یه اپراتور موفق ! تبدیل بشه و صاحب شرکت هم بعنوان یه معمارموفق فرقی با یه مهندس عمران موفق نداره ....... خلاصه اینکه کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که نباید خودم رو زیاد لوس کنم و حس می کردم سه ماه کافی باشه برای فرار از واقعیت... این بود که به پیشنهاد یکی از دوستان فرم استخدامی رو گرفتم و مشغول پر کردنش شدم که تو همون لحظه (حتی نوشتنش غیر قابل باوره) مهندس دوست داشتنی که هفت ماه پیش تو تقویمم نوشته بودم آرزومه پیشش کار کنم زنگ زد و گفت :دوست داری بیای پیش ما کار کنی ؟ منم گفتم حاضرم بیام اونجا چایی بدم .
گفت: البته ما اینجا آبدارچی داریم اما گاهی واسه همدیگه هم چایی می ریزیم !
اما لحظه ای فهمیدم خدا اساسی داره بهم حال می ده که آدرس شرکت رو یادداشت می کردم :
ـ خیابان ... رو بلدی ؟
ـ آره مهندس مادربزرگم اینا تو همین خیابونن
ـ میدون ... رو بلدی ؟
ـ آره مهندس مادربزرگم اینا ....
- کوچه ... رو بلدی ؟
ـ آره مهندس مادربزرگم اینا تو همین کوچن
با خودم گفتم مهندس نگو که همسایشونی که بود !!!!!! مادربزرگم اینا پلاک ۷ هستن و مهندس پلاک ۸
بنظر من هیچ چیزی تو این دنیا اتفاقی پیش نمیاد ( من عمیقا معتقد به نشانه هام )
آخ امروز از بهترین روزهای عمرم بود. جایی که مثل هرجایی نیست و کار با کسی که مثل هرکسی نیست ............. کسی که بمعنای واقعی معماره