دوست دارم تو چشات زل بزنم و از ته دل بگم ...

 

دوستت دارم .

همین یک کلمه وقتی از ته دل باشه چه آرامشی که برپا نمی کنه ....

جزیره

 

از طرف دریا یه باد ملسی میاد .. پشت سرم بعد ازچندتا تپه کوتاه یه نخلستونه خیلی با صفاست .. نخل اینقدر مقدسه که بعضی ها اسم مرادسیک رو بچه هاشون میذارن .. مرادسیک یه نوع خرماست !

کنار جاده به قطعه زمینی نگاه می کنم که قراره اولین کارم توش ساخته بشه ... فکر کنم بدک نشه

... روستاییا می گن آقای مهندس بسازیش ما می ریم شب بالای پشت بومش صفا می کنیم .. تو طرحم رو پشت بوم یه رواق چوبیه که سایه اندازه  و باد خنک دریا هم که هست ...

نهار مهمون روستاییا هستیم ماهی زرده و میگو ... خیلی زحمت کشیدن .. بینیم گرفته با تمرکز زیاد یکمی از طعم میگوها سردرمیارم ... روستاییا می خندن و با دست غذا می خورن برنج رو ماهرانه گلوله می کنن و می اندازن تو گلو ...

یه دنیاییه اینجا ... جزیره .. شتر .. افق ... مردای قوی با دستای گوشتالو وقتی با آدم دست می دن انگار دستکش بیسبال دستشونه !

افق معرکه است