رفته بودیم روستای باغو را ببینیم، یک ساعتی رکاب زده بودیم. دوچرخه ها را که کنار مسجد گذاشتیم متوجه شدیم هر دومان پنچر کرده ایم، من هر دو چرخ و محمد چرخ جلو

حالا دوچرخه ها را بدست گرفتن و پیاده برگشتن دست کم دو ساعتی طول می کشید.

زدیم میان کهور ها و راه افتادیم. آن وسط ها که خدا را شکر در این کشور دوست ندار طبیعت، تکه ای از طبیعت به جا مانده بود، یکدفعه دسته ای آهو دیدیم. چقدر زیبا بودند، یک لحظه حس کردم وسط یکی از این پارک های طبیعی ماداگاسکار هستم.

کمی جلوتر اما باز داستان کامیون هایی بود که نخاله ساختمانی خالی می کردند و اسکلت های بتونی که لابد پیش فروش شده بودند.

از وقتی یادم می آید، از ۴ سالگی، همیشه در چند قدمی ام ساختمانی نیمه کاره در حال ساخت بوده، همیشه هیاهوی ساختن، صدای کارگران و غرش میلگرد خالی کردن و آمد و شد کمپرسی!

شاید تنها کشوری در دنیا باشیم که قرار است تا ابد ساختمان بسازیم!

دریا را خشک کنیم، کوه ها را بتراشیم و جنگل ها را ازبین ببریم و جایش قوطی سیمانی بالا ببریم.