الکساندرو باریکو
اگر بر چراغی قدیمی دست می کشیدم و غولی بیرون می آمد به قصد برآورده کردن سه آرزویم و در آن لحظه به سرم می زد که یکی از آرزوها این باشد که نویسنده کتابی زیبا می بودم که قبل از من کسی نوشته بود ... به جناب غول می گفتم کاری کن " الکساندرو باریکو " خودش هم یادش نیاید که کتابی نوشته به نام " ابریشم "
کتابی لاغر اما فراموش نشدنی . داستان مردی فرانسوی به نام هروه ژنکور که در قرن ۱۹ به ژاپن می رود برای خرید تخم کرم ابریشم... اما اینجا موضوع ابریشم نیست ... موضوع روح مرموز ژاپن است. هیچی و همه چیزی این روح که هروه ژنکور را مسخ می کند.
خطوطی از کتاب :
او حریری را در دست گرفته بود که با رشته هایی از ابریشم ژاپن بافته شده بود. گویی هیچ را در دست گرفته بود.
...............................
- این چیست؟
- یک قفس
- به چه درد می خورد؟
- آن را پر از پرنده می کنی. هرچه بیشتر. و روزی که اتفاق سعادت آمیزی برایت افتاد درش را باز می کنی. باز باز. و پرواز آنها را نظاره می کنی
................................
(ژاپن) به زندگی شبیه نبود. اگر نامی برای همه اینها وجود داشت " تئاتر " بود.
................................
این را اضافه کنم که فیلم افسانه ۱۹۰۰ را از روی نمایشنامه ای از الکساندرو باریکو ساخته اند.
(پست زیری شرح افسانه ۱۹۰۰ است)
بهزاد ر یاضی