الکساندرو باریکو

 

اگر بر چراغی قدیمی دست می کشیدم و غولی بیرون می آمد به قصد برآورده کردن سه آرزویم و در آن لحظه به سرم می زد که یکی از آرزوها این باشد که نویسنده کتابی زیبا می بودم که قبل از من کسی نوشته بود ... به جناب غول می گفتم کاری کن " الکساندرو باریکو " خودش هم یادش نیاید که کتابی نوشته به نام " ابریشم "

کتابی لاغر اما فراموش نشدنی . داستان مردی فرانسوی به نام هروه ژنکور که در قرن ۱۹ به ژاپن می رود برای خرید تخم کرم ابریشم... اما اینجا موضوع ابریشم نیست ... موضوع روح مرموز ژاپن است. هیچی و همه چیزی این روح که هروه ژنکور را مسخ می کند.

خطوطی از کتاب :

او حریری را در دست گرفته بود که با رشته هایی از ابریشم ژاپن بافته شده بود. گویی هیچ را در دست گرفته بود.

...............................

- این چیست؟

- یک قفس

- به چه درد می خورد؟

- آن را پر از پرنده می کنی. هرچه بیشتر. و روزی که اتفاق سعادت آمیزی برایت افتاد درش را باز می کنی. باز باز. و پرواز آنها را نظاره می کنی

................................

(ژاپن) به زندگی شبیه نبود. اگر نامی برای همه اینها وجود داشت " تئاتر " بود.

................................

این را اضافه کنم که فیلم افسانه ۱۹۰۰ را از روی نمایشنامه ای از الکساندرو باریکو ساخته اند.

(پست زیری شرح افسانه ۱۹۰۰ است)

 

 

 

افسانه 1900

 

افسانه ۱۹۰۰ - از ویکی پدیا :

یکی از کارکنان کشتی کودکی را در کشتی پیدا می‌کند و او را به فرزندی قبول می‌کند. از آنجایی که آن کودک را در آغاز سال ۱۹۰۰ پیدا می‌کنند اسم او را ۱۹۰۰ می‌گذارند. کودک بزرگ می‌شود اما قیم او در حادثه‌ای در داخل موتورخانه کشتی جانش را از دست می‌دهد.

یک شب که همه در کشتی خواب هستند متوجه می‌شوند که یک نفر در حال نواختن پیانو است و او کسی نیست جز ۱۹۰۰ که کودک است و این کارش باعث تعجب همه می‌شود. چندی بعد وی به یک نوازنده بزرگ پیانو تبدیل می‌شود. به طوری که آوازه کارهایش به بیرون از کشتی هم می‌رسد...

۱۹۰۰ در کشتی دختری را می‌بیند و به نوعی عاشق او می‌شود، یک بار هم می‌خواهد از کشتی به خاطر آن دختر پیاده بشود و به دیدن او برود اما باز هم منصرف می‌شود.

سرانجام کشتی نابود می‌شود و می‌خواهند کشتی را منفجر کنند و از بین ببرند، دوست قدیمی او می‌آید و می‌گوید که یک نفر در آن کشتی هست. به داخل کشتی می‌رود و ۱۹۰۰ را پیدا می‌کند صحبت‌های زیادی بین ۱۹۰۰ و دوستش رد و بدل می‌شود و در نهایت ۱۹۰۰ در کشتی می‌ماند و کشتی منفجر می‌شود و ۱۹۰۰ در همان کشتی که در آن بدنیا آمده بود و زندگی کرده بود جان خود را از دست می‌دهد.

پریسا یا فریبا ؟

 

آمدم برای نوشته اخیر پارمیس در وبلاگش کامنتی بگذارم که ناخودآگاه مجاب شدم به اینکه با دیالوگی از کتاب " پرنده من " اثر خانم وفی مطلبم را برسانم. مثل همیشه باز شک کردم که اسم کوچک خانم وفی پریسا بود یا فریبا - در گوگل سرچ کردم و علاوه بر اینکه مطمئن شدم فریبا بود - در ویکی پدیا هم صفحه ای دیدم درباره کتاب.

این کتاب از دلنشین ترین رمان های فارسی است که خوانده ام (کاملا نظری شخصی است)

اقبالش قطعا بخاطر تجربه "حسی همه گیر" است در زندگی هایمان که گه گاه بد دلمان را خالی می کند : روزمرگی

شخصیت داستان زنی است که آگاهانه اسارت در چنگال روزمرگی را زندگی می کند اما سیر در دنیای درونی اش شاید تنها راه پرواز است برای او ....

قسمتی از نمونه متن که در صفحه ویکی پدیا آمده :

امیر از سکوت‌های من کلافه می‌شد. سکوت من او را می‌ترساند. کم‌کم عادت به پر حرفی پیدا کردم. حتی در مواقعی که لازم نبود. سال‌ها بعد یاد گرفتم که حرف می‌تواند حتی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد.
کنار امیر دراز می‌کشم. حالا نه برایش زنم، نه مادر، نه خواهر. هیچ ربطی به هم نداریم. نور سرد و سفید تلویزیون مثل نورافکنی از خط دشمن به رویمان افتاده و دنبال شناسایی ماست که مثل دو غریبه روی قالی افتاده‌ایم. به امیر می‌چسبم و شانه‌هایش را محکم می‌گیرم. برمی‌گردد و توی خواب بغلم می‌کند. حالا نه او شوهر است و نه من همسر. نه او مرد است و نه من زن. دو آدمیم تنگِ هم و پناه گرفته در هم.
 
 

تولید

 

برای کسی که فکری دارد، فکری که منجر به خلق چیزی شود، چیزی که به زیبایی های دنیا بیافزاید.

برای این فرد چیزی هیجان انگیز تر از تولید نیست.

شب که می خواهد بخوابد، اگر در جواب " امروز چه چیزی تولید کردم؟ " حرفی برای گفتن نباشد، چقدر

یخ خواهد کرد زندگی، چرا که "زندگی خالی از هیجان"،  زندگی نیست.

 

رضایت

 

یک وقت هایی می بینی یک آدم هایی که خیلی بیشتر از تو شناخته شده اند - عایدی شان خیلی بیشتر از توست و با توجه به بزرگی شان باید بزرگ رفتار کنند ...

بزرگ رفتار نمی کنند - دست سخاوت ندارند و فکر می کنند جایگاهشان این حق را به آن ها می دهد که هر حقی را " وتو " کنند. گوشتان شاید به این جمله آشنا باشد: وقتی من فلان کار را می کردم تو چند سالت بود؟

رفتارهای بزرگ مال آن آدم هایی است که آنچه کرده اند و بدست آورده اند حس رضایت درشان بوجود آورده.

اینطور آدم ها جوان های پر انگیزه را به چشم نیروی کار مجانی نمی بینند!