سال های پشت سر
به سال های پشت سرم نگاه که می کنم می بینم مدام بین این دو حس در نوسان بوده ام :
1- امیری فاتح 2- سربازی خسته !
فکر می کنم ترجمه روانشناسی اش بشود : شیدایی و افسردگی
بوده اند روزهایی که با خودم گفته ام یک جوان از این بزرگتر کاری نمی تواند بکند و روزهای دیگری که اندیشیده ام زندگی یک جوان از این کسالت بارتر نمی توانسته باشد .... اما مگر جز رفتن چاره ای هست ؟ جز امید بستن درمانی هست ؟
سیم های این مغز پیچیده که به هم گره می خورند فقط کمی نوازش می تواند به حال قبل درشان بیاورد، نمی دانم چه ترکیب غریبی است این حیوان متفکری که انسان نامیده اندش، اما می دانم که همه محتاج نوازشیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 23:57 توسط بهزاد ریاضی
|
بهزاد ر یاضی