2 ساعتی با برادر
قرار بود بیاید کیش به من سر بزند که گرفتاری نگذاشت و زنگ زد برای خداحافظی و گفتن اینکه سوقاتی هایم را داده به مادربزرگم.
نمی شد اینطور برود، دلم خیلی برایش تنگ شده بود. مخصوصا برای لپ هایش!
بلیط تابان گرفته بودم برای 9 شب که با 5 ساعت تاخیر افتاده بود 2 نیمه شب!! جلوی کانتر گفتم بابا من می روم برادرم را ببینم که 4 نیمه شب می رود هانوفر و همین یک برادر است و مسلمان ها کمک کنید که یک مسلمانی پیدا شد و هدایتمان کرد دفتر کیش ایر و چون یک نفر بودم و بدون بار، پا رکابی سوار پرواز دیگری شدم آمدم تهران
چه هوای خوبی دارد تهران این روزها ... 12 شب هومن را دیدم تا 2 و خداحافظی و ماچ و بوسه و رفتم خانه خودم و خوابیدم و روز بعد برگشت به کیش و فکر کردن به حرف هومن که آنجا یک بدی دارد اینکه ایران نیست و اینجا هم یک بدی که خیلی چیزها نیست.
تهران را که دیگر نگو ، شهری که افتخارش به اتوبان هایش باشد مشخص است کیفیت زندگی درش به چه معنی است.
دوباره برمی گردم وسط خلیج فارس، دلم باز برای برادرم تنگ می شود. اینجا هم خیلی چیزها نیست، مثلا کتاب و مجله و خیلی از دوستان خوب، اما من جزایر ایرانی خلیج فارس را خیلی دوست دارم، خیلی آرام اند و بدی اش این است که به آرامشش عادت کردی دیگر خیلی جاها نمی توانی زندگی کنی
هر طور زندگی کنی (و هر جا زندگی کنی) ... در هر صورت یک چیزهایی را از دست می دهی
بهزاد ر یاضی