وقتی سلاطین ما بودیم


فیلم جالبیه ......... (زمانی که ما شاه بودیم ) هم ترجمه شده .... شاید دیده باشیدش .... روایت مستندیه از مشهورترین مسابقه مشت زنی تاریخ .......... مسابقه بین محمد علی کلی و جورج فورمن در 1974.....هرکی بازی رو می برد قهرمان جهان می شد ..........

اکثرا بر این عقیده بودند که محمد علی بازی رو می بره اما مسابقه با یه شوک عظیم شروع شد ..... ضربات سنگین فورمن که به سر و صورت محمد علی می خورد بدون اینکه فرصتی برای دفاع داشته باشه ...... محمد علی راندهای بعدی رو هم کتک خورد .... آنقدر کتک خورد که تمام سر و صورتش ورم کرد و پر خون شد ......

همه کسایی که بعد از مسابقه در مورد مسابقه حرف می زدن می گفتن تو اون لحظات فقط آرزو می کردن محمد علی بیشتر از این لت و پار نشه و داور دست فورمن رو زودتر بعنوان برنده بالا ببره ........ اما یکدفعه ورق برگشت ... محمد علی دوتا ضربه پشت سر هم به صورت فورمن زد .... ضربه سوم و اومد ضربه چهارم رو بزنه فورمن دیگه نقش زمین شده بود طوری که نتونست جم بخوره و محمد علی قهرمان جهان شد ...... اونم تنها با سه ضربه در حالی که بیشتر از صد ضربه خورده بود ............................ یه مواقعی هست که فقط صبر جواب می ده ........ در واقع محمد علی تاکتیکی غیر قابل پیشبینی رو بکار برده بود ... صبر برای رسیدن لحظه مناسب ... لحظه ای که با کمترین ضربه بزرگترین نتیجه بدست اومد .....

یه وقتایی فقط صبر جواب می ده ........ هرچی صبورتر باشی قوی تر می شی !


دروغ خیلی بده !!

مادرم مدیر یه دبیرستان دخترانه بود .... معمولا منو با خودش می برد دبیرستان ... کلاس اول دبستان بودم .... یادمه چه اتتفاقی افتاد که دیگه منو با خودش نبرد اونجا

یه روز یه بازرس از اداره می خواست بیاد بازدید ... یکی از خانمها که فکر کنم مسئول پرورشی بود و خط خوبی داشت مشغول نوشتن خیر مقدم با رنگ قرمز روی یه پارچه سفید بود .... پارچه تو نمازخانه پهن بود ... تلفن اون خانم رو می خواست که از نمازخانه خارج شد ..... با خودم گفتم من که تازه تمام الفبا رو یاد گرفتم و سواد دارشدم پس می تونم قبل از اینکه اون خانم برگرده پارچه رو تمومش کنم تا خوشحال بشه ......... یکمی که گذشت تازه متوجه شدم خطم اصلا خوب نیست !!

پارچه رو مچاله کردم و انداختم پشت یه کمد ... رو نوک پام ایستادم و قوطی رنگ و قلمو رو هم خواستم بذارم بالای کمد که قوطی محکم خورد توی سرم و افتاد رو زمین و درش باز شد .... درشو بستم و اون رو هم انداختم پشت کمد و در رفتم ....... ( در این صحنه یه مقدار رنگ قرمز ریخته بود روی سرم بدون اینکه متوجه باشم!)

نمی فهمیدم چرا هرچی قسم می خوردم که من نمی دونم پارچه کجاست کسی باورش نمی شد ...... غافل از کله قرمزی که خودش کلی حرف برای گفتن داشت بدون اینکه نیازی به توضیح اضافه باشه ...



بوها

 

تو کانادا یه مرکز احضار ارواح بود  که خیلی کار و بارش گرفته بود ( این که می گم بود به این خاطر که یه برنامه ای در مورد این قضیه دیدم بیشتر از پنج سال پیش ... شاید هنوزم باشه )

بنظرم یه چیزایی اونجا اتفاق می افتاد که دور از واقعیت نبود ...... شما مشخصات فردی رو که می خواستید حضورش رو حس کنید می گفتید بعد شما رو به یه اتاق تاریک هدایت می کردند .... تو اون مرکز ده ها اتاق مثل اون بود ... در تاریکی می نشستید و چیزی رو حس می کردید که قابل انکار نبود ...آنقدر خصوصی و نا ملموس  بود که می فهمیدید هیچ کلکی درکار نیست ... شما یه بو حس می کردید .. بوی اون ادم ... بوی توتونی که همیشه برای پیپش استفاده می کرد ... یا بوی کرمی که برای چرب کردن آرنجش که خشکی می زد ازش استفاده می کرد .... بوی موهاش وقتی از حمام می اومد ... بوی لباس کارش وقتی تو پمپ بنزین کار می کرد و ...................

........... ثابت شده که بوها شدیدترین تاثیر را در یادآوری خاطرات دارند .. ( موسیقی بعد از بو در رتبه دوم قرار گرفته) در حافظه انسان مکانیزمی است  که خاطرات را بر اساس دریافت های حواس در یک موقعیت کد گذاری می کند و حس بویایی برترین فاکتور در این جریان است ....... در بسیاری از موارد وقتی شما خاطره ای را در ذهنتان مرور می کنید متوجه نیستید که بویی مشترک در زمان حاضر و زمانی که مشغول مرورش هستید باعث یادآوری شما شده است

چند روز پیش یه پیمانه پودر ماشین لباسشویی از دستم ریخت ... زمین خیس بود و بوی پودر تو فضا پخش شد ... این بو منو برد به دو سال قبل...... پانسیون آکراپلیس در خیابان شفردبوش لندن ... صاحب اونجا یه مرد پاکستانی بود به اسم محمد که دوجین بچه داشت ... صبح که می رفتیم تو آشپزخانه اش که برامون صبحانه حاضر کنه اگه خوش اخلاق بود قرآن می گذاشت و می گفت صبح رو باید با کلام خدا شروع کرد ... دوتا تخم مرغ می انداخت تو تابه و لیوان آب پرتغال رو لبالب پر می کرد و می گفت: آل مسلمز آر برادرز !! اگه بد اخلاق بود یدونه تخم مرغ می شکست و لیوانها رو نصف می ریخت  و غر می زد که دیر اومدید برای صبحانه ......... گفتم دو جین بچه داشت ... صبح  زنش لباسهای بچه هاشو روی بندی که تو آشپزخانه زده بود می انداخت تا خشک بشن و فضا پر می شد از بوی پودر ماشین لباسشویی ..............

..................... می تونید یه تمرین جالب بکنید ... تمرینی که من همیشه می کنم و ازش جواب گرفتم......... اون لحظه هایی که احساستون بهتون می گه لحظه های زنده ای هستند رو خوب بو بکشید تا بعدا با همون بو دوباره احساسشون کنید ... یادتون باشه اون سفر اون جشن تولد اون مهمونی و اون آدم و ............ چه بویی داشت.

 

حق با کیه ؟

 

وقتی بچه بودیم همیشه یه کاری رو نکرده بودیم می گفتن نه تو کردی و حرص می خوردیم ...

یه چیزی رو برنداشتی می گن تو برداشتی

یه نیتی رو نداشتی می گن چرا تو این نیت رو داشتی

همیشه یکی هست که اونطوری که نیستی در موردت فکر می کنه ........... به خدا اون آدم حق داره ...حتی اگر مثل روز روشن باشه که حق با توست اون آدم هم حق داره !

دیروز این مسئله رو درک کردم و خدا می دونه چقدر شرمنده شدم .... فهمیدم وقتی ۱۰۰ درصد حق با آدمه می تونه صد درصد هم حق با طرف مقابل باشه ...... ( حق با کیه مهم نیست حقیقت چیه مهمه )

حتی اگر قتل انجام ندادی و فکر کنن تو قاتلی حق دارن .......... می دونم یکمی عجیبه ....... نمی گم آدم باید تسلیم فکر دیگران باشه ........... ببینید یه چیزی هست که من یه جور می بینم و یکی دیگه یه جور دیگه .. واضح تر اینکه یه چیزی وسط دایره است و هر کدوم از ما یه نقطه ایم رو محیط دایره ......

 وارد اتاق شدم دیدم یه جنازه افتاده و یه چاقو کنارشه ... چاقو رو که برداشتم تو رسیدی ......... تو که اومدی دیدی یه جنازه افتاده و من بالا سرشم و چاقو دستمه ........... من می گم قاتل نیستم ... تو می گی من قاتلم ... شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ من یه چیزی دیدم تو یه چیز دیگه من یه چیزی می گم تو یه چیز دیگه و اونی که بیشتر قابل قبوله چیزیه که دیدیم

من اول باید حق رو به تو بدم ..... اول باید با دید تو قضیه رو نگاه کنم .... بعد آروم.... آنقدر نا محسوس که فکر نکنی می خوام فریبت بدم یا خودمو خلاص کنم دیدتو تغییر بدم تا باورم کنی..........

مسئله همین دیده ... ما اینو نمی فهمیم ... من اینو نمی فهمیدم .... ما همیشه با دید خودمون تحلیل می کنیم و یقه می گیریم .... به یکی می گیم تو اعتماد بنفس نداری و از زندگی لذت نمی بری و......... در صورتی که نمی دونیم اون چطور به زندگی نگاه می کنه و تو زندگی خودش چی می گذره ... اگه اول دید اونو بگیریم و یواش تغییرش بدیم یه کاری کردیم ... یه حرفی زدیم که فقط حرف نیست بلکه یه اعتقاد تولید می کنه که می تونه منشا چیزی تو زندگی بشه .......... معلومه که یکی که مشکلاتی داره نمی تونه بفهمه زندگی قشنگه ولی حقیقت اینه که زندگی قشنگه و یکی که زاویه اش بخاطر شرایطش بهتره باید به اون بابا بفهمونه که زندگی قشنگه .............

در کل می خوام بگم همیشه حق رو به طرفت بده ... یعنی از نگاه اون قضیه رو ببین بعد اگه دیدی زاویه طرف ناجوره سعی کن درستش کنی  ........

مثلا یکی می گه هرچی زن تو عالمه جنسش خرابه .... خوب این زنهایی رو دیده که جنسشون خراب بوده یا یه عقده ای تو زندگی داشته که رو رفتارش با زن جماعت تاثیر می گذاشته و بازخورد رفتار اونها هم بواسطه رفتار خودش بوده ... با این اوصاف معلومه که باید همچین فکری کنه ... حق داره این فکر رو کنه ولی حقیقت چیز دیگه ایه اگه بخوای حقیقت رو برای اون آدم روشن کنی باید از نگاه اون بهش برسی .... ببینی از نگاه اون چطور می شه جنس زن خراب نباشه و بهش ثابت کنی نیست باید یواش بهش ثابت کنی ... نا محسوس .... اول اون بشی بعد با اون تبدیل بشی به اونی که می خوای بشه ..... مثل یه نرده از پایین پله شروع بشی

هوتنو می شناسم ... برای تقویت عضلات شکمم ازش استفاده می کنم !!


 یه دوستی دارم که بدجوری داره خودشو زجر می ده .... بدجوری .... آخه نامزدش فکر می کنه این دوست من یه فرشته است در صورتی که ایشون یه آدم معمولیه و مدام از این می ترسه که چسب بالهایی که به کمرش چسبونده شل بشه .................

نمی دونم چرا اینهمه انرژی رو که افراد خرج می کنن تا خوب بنظر برسن یکمی شو خرج نمی کنن که خوب باشن ؟ ....... تائو می گه : برای اینکه خوب باشی سعی کن خوب بنظر رسیدن رو کنار بگذاری  و برای رهبری حس تسلط رو رها کن ... در کل هرچیز رو که می خوای بدست بیاری اول از دستش بده ! .............

دیدید آدمهایی رو که می خوان بامزه باشن ؟ حال آدمو از بی مزگی بهم می زنن

دیدید پسر هایی رو که می خوان جذاب باشن ؟ چقدر جلف بنظر می رسن ؟

دیدید دخترهایی رو که سعی می کنن جدی و مغرور خودشونو نشون بدن ؟ آنقدر اعتماد بنفس ندارن که موقعی که باهاشون حرف می زنی دست و پاشونو گم نکنن ........ و عدم توانایی در برقراری ارتباط رو می ذارن پای غرور !!

دیدید بچه ها چقدر خوب فیلم بازی می کنن ؟ آخه سعی ندارن که بازیشون طبیعی بنظر برسه

دیدید اونهایی رو که همه دوستشون دارن ؟ به این فکر می کنن که دیگران رو دوست داشته باشن نه اینکه محبوب قلبها باشن


................. ای کاش فقط برای لذت بردن از زندگی زندگی کنیم .. اونوقت مجبور نیستیم زورکی بخندیم و وانمود کنیم چقدر داره بهمون خوش می گذره و بعدش بیایم تو بلاگمون بنویسیم که وسوسه شدم صبح رگمو بزنم دیدم فردا انتخاب واحد دارم !!

دوست من خودت باش .... یواشکی خوب باش ... مطمئن باش اگه یواشکی خوب باشی همه می فهمن خوبی ............. یه لباس تنگ نپوش که زجر بکشی تا همه  فکر کنن شکمت تخته و از اینکه بشینی و شکمت چین بخوره بترسی .......... 


احساسات و محاسبات

 

به جز شیطان چنگک بدست شاخ دار و فرشته بالدار با حلقه نورانی دور سرش... موجودات دیگری هم در نهاد ما هستند که مدام به جان هم می افتند .....

 مثل احساسات و محاسبات

مثلا می خوای به گدا کمک کنی ... آخی ... بنده خدا پاش از زانو قطع شده .... یکدفعه می بینی یکی یه پونصدی بهش می ده و نفر بعدی یه هزاری و محاسب بهت می گه این بابا نیازی به کمک تو نداره ساعتی اینقدر درمیاره و روزی اینقدر که می شه .... راهتو می گیری و میری که دوباره با خودت می گی

ساعتی اینقدر زیادم نیستا ... تازه علیلم هست و لابد خیلی بدبخته که این خفتو تحمل می کنه می شینه اینجا و ......... برگردم یه هزاری بهش بدم ..... محاسب می گه بی خیال شاید رفته باشه ... با پونصدی تو هم وضعش بهتر نمی شه ... فردا هم اینجاست .. دولت باید بفکر اینا باشه ......

......دم سفارت حساب می کنی که اگر ویزا رو بگیری چی می شه و یکدفعه احساس می کنی دلت برای وطنت تنگ می شه ... دوستات ... اطاقت ... دوباره محاسب می ره رو مخت که فکر می کنی اگه بمونی  تا کی جونشو داری که قسط بدی و اصلا اینجا احترام بهت می ذارن ؟ پشیمون می شیا !!

ولی وطنمه ... مردمش هم زبونمن .... تو تاکسی باهات درد و دل می کنن .... کلی خاطره داری از خیابوناش و کوچه هاش ..................... بی خیال وطن آدم هرجایی می تونه باشه ... این مردم همه چیزشون تعارف الکیه که تهش هیچی نمی مونه سر منافعشون می خورنت !!

هر ساعت جنگه بین چرتکه ای که می اندازی  ... حسابایی که برای خودت می کنی و حسی که مثل یه بچه مظلوم پایین لباستو می کشه تا بهش توجه کنی .........

آخر این جنگ هم هیچکدوم پیروز نمی شن ... چون نمی شه این جنگ برنده ای داشته باشه .....و همیشه ترست از جنگ بعدیه... اینکه نکنه برنده ای داشته باشه .......... شایدم درستش همین باشه .... اینکه هر دو باشن بدون برتری ................ بزنن تو سر و کله هم تا خسته بشن

این روزا مدام فکر میکنم اگه دنبال احساس برم سقوط می کنم و همه محاسباتم دود می شن .... اگه دنبال محاسباتم برم آنقدر سفت و بی حس می شم که دیگه نمی تونم یه چیزایی رو بفهمم ....... واین یکمی خسته ام می کنه ................................ بعضی اوقات آنقدر خسته می شم که از وضع خودم خنده ام می گیره از زندگی خنده ام می گیره که اینقدر دوست داشتنیه ولی دست از بازی دادن آدم برنمی داره............................... ای بابا