به جز شیطان چنگک بدست شاخ دار و فرشته بالدار با حلقه نورانی دور سرش... موجودات دیگری هم در نهاد ما هستند که مدام به جان هم می افتند .....

 مثل احساسات و محاسبات

مثلا می خوای به گدا کمک کنی ... آخی ... بنده خدا پاش از زانو قطع شده .... یکدفعه می بینی یکی یه پونصدی بهش می ده و نفر بعدی یه هزاری و محاسب بهت می گه این بابا نیازی به کمک تو نداره ساعتی اینقدر درمیاره و روزی اینقدر که می شه .... راهتو می گیری و میری که دوباره با خودت می گی

ساعتی اینقدر زیادم نیستا ... تازه علیلم هست و لابد خیلی بدبخته که این خفتو تحمل می کنه می شینه اینجا و ......... برگردم یه هزاری بهش بدم ..... محاسب می گه بی خیال شاید رفته باشه ... با پونصدی تو هم وضعش بهتر نمی شه ... فردا هم اینجاست .. دولت باید بفکر اینا باشه ......

......دم سفارت حساب می کنی که اگر ویزا رو بگیری چی می شه و یکدفعه احساس می کنی دلت برای وطنت تنگ می شه ... دوستات ... اطاقت ... دوباره محاسب می ره رو مخت که فکر می کنی اگه بمونی  تا کی جونشو داری که قسط بدی و اصلا اینجا احترام بهت می ذارن ؟ پشیمون می شیا !!

ولی وطنمه ... مردمش هم زبونمن .... تو تاکسی باهات درد و دل می کنن .... کلی خاطره داری از خیابوناش و کوچه هاش ..................... بی خیال وطن آدم هرجایی می تونه باشه ... این مردم همه چیزشون تعارف الکیه که تهش هیچی نمی مونه سر منافعشون می خورنت !!

هر ساعت جنگه بین چرتکه ای که می اندازی  ... حسابایی که برای خودت می کنی و حسی که مثل یه بچه مظلوم پایین لباستو می کشه تا بهش توجه کنی .........

آخر این جنگ هم هیچکدوم پیروز نمی شن ... چون نمی شه این جنگ برنده ای داشته باشه .....و همیشه ترست از جنگ بعدیه... اینکه نکنه برنده ای داشته باشه .......... شایدم درستش همین باشه .... اینکه هر دو باشن بدون برتری ................ بزنن تو سر و کله هم تا خسته بشن

این روزا مدام فکر میکنم اگه دنبال احساس برم سقوط می کنم و همه محاسباتم دود می شن .... اگه دنبال محاسباتم برم آنقدر سفت و بی حس می شم که دیگه نمی تونم یه چیزایی رو بفهمم ....... واین یکمی خسته ام می کنه ................................ بعضی اوقات آنقدر خسته می شم که از وضع خودم خنده ام می گیره از زندگی خنده ام می گیره که اینقدر دوست داشتنیه ولی دست از بازی دادن آدم برنمی داره............................... ای بابا