تو کانادا یه مرکز احضار ارواح بود  که خیلی کار و بارش گرفته بود ( این که می گم بود به این خاطر که یه برنامه ای در مورد این قضیه دیدم بیشتر از پنج سال پیش ... شاید هنوزم باشه )

بنظرم یه چیزایی اونجا اتفاق می افتاد که دور از واقعیت نبود ...... شما مشخصات فردی رو که می خواستید حضورش رو حس کنید می گفتید بعد شما رو به یه اتاق تاریک هدایت می کردند .... تو اون مرکز ده ها اتاق مثل اون بود ... در تاریکی می نشستید و چیزی رو حس می کردید که قابل انکار نبود ...آنقدر خصوصی و نا ملموس  بود که می فهمیدید هیچ کلکی درکار نیست ... شما یه بو حس می کردید .. بوی اون ادم ... بوی توتونی که همیشه برای پیپش استفاده می کرد ... یا بوی کرمی که برای چرب کردن آرنجش که خشکی می زد ازش استفاده می کرد .... بوی موهاش وقتی از حمام می اومد ... بوی لباس کارش وقتی تو پمپ بنزین کار می کرد و ...................

........... ثابت شده که بوها شدیدترین تاثیر را در یادآوری خاطرات دارند .. ( موسیقی بعد از بو در رتبه دوم قرار گرفته) در حافظه انسان مکانیزمی است  که خاطرات را بر اساس دریافت های حواس در یک موقعیت کد گذاری می کند و حس بویایی برترین فاکتور در این جریان است ....... در بسیاری از موارد وقتی شما خاطره ای را در ذهنتان مرور می کنید متوجه نیستید که بویی مشترک در زمان حاضر و زمانی که مشغول مرورش هستید باعث یادآوری شما شده است

چند روز پیش یه پیمانه پودر ماشین لباسشویی از دستم ریخت ... زمین خیس بود و بوی پودر تو فضا پخش شد ... این بو منو برد به دو سال قبل...... پانسیون آکراپلیس در خیابان شفردبوش لندن ... صاحب اونجا یه مرد پاکستانی بود به اسم محمد که دوجین بچه داشت ... صبح که می رفتیم تو آشپزخانه اش که برامون صبحانه حاضر کنه اگه خوش اخلاق بود قرآن می گذاشت و می گفت صبح رو باید با کلام خدا شروع کرد ... دوتا تخم مرغ می انداخت تو تابه و لیوان آب پرتغال رو لبالب پر می کرد و می گفت: آل مسلمز آر برادرز !! اگه بد اخلاق بود یدونه تخم مرغ می شکست و لیوانها رو نصف می ریخت  و غر می زد که دیر اومدید برای صبحانه ......... گفتم دو جین بچه داشت ... صبح  زنش لباسهای بچه هاشو روی بندی که تو آشپزخانه زده بود می انداخت تا خشک بشن و فضا پر می شد از بوی پودر ماشین لباسشویی ..............

..................... می تونید یه تمرین جالب بکنید ... تمرینی که من همیشه می کنم و ازش جواب گرفتم......... اون لحظه هایی که احساستون بهتون می گه لحظه های زنده ای هستند رو خوب بو بکشید تا بعدا با همون بو دوباره احساسشون کنید ... یادتون باشه اون سفر اون جشن تولد اون مهمونی و اون آدم و ............ چه بویی داشت.