زن پارچه پشمی می بافت به اسم " پشل بار " برای زمستان که نزدیک است و جنگ نابرابر روستایی کوه نشین با سرما آغاز می شود. حاجی آباد واقعا روستا بود. جاده و برق و آب و گاز نمی توانست بهش برسد بس که بالای کوه بود و به این خاطر هنوز روستا باقی مانده بود و کیارستمی بیست سال پیش را کم داشت که

"خانه دوست کجاست 2 " را بسازد.

روستا جای قشنگی است اما فقط بدرد تهران زده ها می خورد. من شب های زیادی را در روستاهای دور خوابیده ام که قدر تهران را بدانم. در یک روستای دور یک روز به اندازه یک قرن کش می آید.


شنبه ساعت 6.30 صبح برای ادامه دادن زندگی روزمره بافشار خودم را داخل واگن مترو جا می دهم. بیشتر از این جهت به من فشار می آید که معمولا سعی دارم رعایت ادب را هم نسبت به همشهریانم بجا بیاورم.

عصر که باز به همین ترتیب برمی گردم برای تنوع در این ریتم تکرار یک ایستگاه پایین تر پیاده می شوم و به این فکر می کنم که خانه دوست کجاست؟

بالاخره در این کلانشهر دیوانه بزرگ شده ام و هر دارالمجانینی که باشد خانه ام است.