بعد از سه ماه برگشته ام تهران ، هوا چقدر خوب است این روز اول اردیبهشت و من چقدر سبکم اینجا توی این کانکس کنار امامزاده اسماعیل زرگنده و سیستم کناری هم دختر چادری نشسته و در حال چت کردن است.

کی رفته بودم؟ بهمن بود ... یادم بود که وقتی می رفتم در دفترم نوشتم که می روم تا وقتی که خسته شوم. اتفاقا زود خسته شدم، اما اینکه برنگشتم به این خاطر بود که دچار بی زمانی عجیبی شده بودم و دوست نداشتم دوباره مثل قبل یادم بیاید که در چه سالی و چه ماهی و چه روزی زندگی می کنم. من دیگر معماری نبودم که به شوق ساختن سختی شب های کوشه را تحمل می کند، بیابان و صدای سگ ها و بادهای جن را ... احساس می کردم وحدت وجودم را تجربه می کنم. یک شب بالای بام قشم آنوقت که تازه با امیر و خانمش آشنا شده بودم، امیر پیشنهاد داد برویم جزیره هرمز، بلیط داشتم برای تهران، عقب انداختم، رفتیم هرمز سه چهار روز ماندیم، برگشتم قشم، باز بلیط گرفتم که از بوشهر زنگ زدند که بیا همایش معماری، خدا را شکر که از هرمز یکدست لباس خریده بودم. به خودم که آمدم در اطاقی بودم با تراسی رو به دریا،

زود گذشت... 

باورم نمی شود اینقدر اتفاق برایم افتاده باشد.چقدر بزرگ شدم در این چند ماه ، آرامش مردی را دارم که پنجاه سال زندگی کرده باشد. 20 سالم که بود از خدا خواستم هرکاری که می کنم با سفر همراه باشد. وقتی سفر می کنم نیروهای درونی ام هم مرکز می شوند.

باید بروم، کارت تلفن بگیرم و امشب به مامان اینا زنگ بزنم، می دانم کمی دلگیر هستند اما دلخوشم به آرامش صدایم، برای مامان جون و آقاجون هم چای گلابی می گیرم و خرما و حلوا، یک سنجاق طلایی هم بود با یک نگین آبی پشت ویترین یک طلافروشی همین نزدیکی، آن را هم باید بخرم، قشنگ است.