از پندهای حکمت آموز در دوران دانشجویی این بود که " معمار باید هیز باشد " به دور و اطرافش خوب نگاه کند و چیزی برای ایده گرفتن از زیر نگاهش در نرود.

... داخل قبرستان روستا مشغول قدم زدن بودم که تخته سنگ های صاف و سنگینی که یک گوشه تلمبار کرده بودند نظرم را جلب کرد. پرسیدم گفتند اینها را برای سنگ لحد استفاده می کنند. هر قطعه کمی بیشتر از عرض شانه انسان طولش بود، کمی بیشتر از سه وجب (60 سانتیمتر) که دقیق بیافتد روی دو لبه قبر

دیدم چقدر جالب می شود اینها را برای کف پارک کار کنیم، سنگینی شان باعث می شد احتیاج به ملات نداشته باشند برای نصب و به فاصله روی زمین که بگذاریم بخاطر همان طول سه وجبی مناسب گام برداشتنند و بارانی که بیاید و از زیر سنگینی شان پونه دربیاید حسابی به زمین پارک عادت می کنند.

گفتند اینها را پیرمردی از کوه می آورد که خانه اش در سوزاست و ما هم رفتیم سوزا و پیدایش کردیم که روی یک رگه سنگ کار می کرد. مصداق پول از زیر سنگ درآوردن، گوه های آهنی را می گذاشت داخل شیار سنگ ها و با پتک می کوبید رویشان، آهسته و پیوسته همینطور ضربه می زد و سنگ ها لایه لایه می شدند.

اجالتا چهل قطعه ای خریدیم. هر قطعه هزار و پانصد تومان! خوشحال بود چرا که تا به حال در یک روز اینقدر سنگ لحد نفروخته بود و نگران از اینکه اینهمه سنگ لحد برای چه ؟

گفتیم اینبار استثنائا برای زنده هاست ، برای پارک بچه ها