باغ طوطی
باغ طوطی مثل خیلی جاهای دیگه فقط یه اسمه ، یه چیزی که فقط اسمش مونده یه جایی که حتما یه روزی باغی بوده پر از طوطی ...
امروز قبرستونه شاه عبدالعظیمه نه درخت داره نه طوطی، همش قبره ... چند سال پیش بود خدا ؟ پنج سال ؟ آره فکر کنم پنج سال پیش بود ... یه شب سرد بود ازون شب های سردی که آدم رو کلافه می کنه و هر کار می کنی گرم نمی شی ... با فرید تو باغ طوطی بودیم .. فرید به من گفت: بیا بریم یه فاتحه بخونیم سر قبر بابابزرگم
ـ بابا بزرگت مگه اینجاست ؟ ـ آره ...
نشستیم سر قبر ، فرید گفت : قبره سه طبقه است دو طبقه دیگه جا داره
ـ سه طبقه ؟ یعنی چی ؟ ـ یعنی دوتا جا دیگه داره ... قبر رو عمیق می کنن .. اولی ، بعد سنگ می چینن ، دومی ، دوباره سنگ می چینن ، سومی ...
ـ مثل آپارتمان آره ؟ ـ آره فقط آسانسور نداره
........................................................................... مرتضی یادته اون روز رو که همه گریه می کردن؟ یادته به من گفتی پسر تو چقدر خونسردی ؟ گفتی آدم از خونسردی تو تعجب می کنه ... راستش اون روز سردم بود ، عجیب سردم بود ، هوا سرد نبود اما واسه من سردتر از اون شب باغ طوطی بود ....
میثم بهم زنگ زد ، گفت : بهزاد جان سردر باغ طوطی که رسیدی بهم خبر بده ، پیدا نمی کنی قطعه رو ، اینجا خیلی شلوغه
ـ من جاشو بلدم میثم
ـ بلدی ؟ از کجا
ـ خودش بهم نشون داد
ـ خودش ؟
ـ آره ، دوماه پیش ، مگه سه طبقه نیست ؟ اولی بابابزرگشه
ـ آره ..................... ای بابا .. پس بیا ما منتظریم
بعد من ایستادم بالای سرش ، و با خودم گفتم : سه طبقه است ،اما فقط یه طبقه دیگه جا داره، به همین سادگی،مثل آپارتمان اما آسانسور نداره و حس کردم چقدر سردمه ....
بهزاد ر یاضی