شوشتر 1
از شوشتر باید زیاد بنویسم ... شهری بود عجیب و پر از عزت و اعتبار عهد کهن .. مردم خونگرمی داشت و معماری متفاوتی .. از شوشتر باید بیشتر بنویسم اما چه خوب که نوشته همراه عکس باشه و فعلا حوصله آپلود عکسها رو ندارم ... یک هفته بیادماندنی را در شوشتر گذراندم .....
یک لحظاتی بود تو این سفر که خیلی دوستشون داشتم .. مثلا اولین روز که از روی تپه قلعه سلاسل به شطیط (شاخه ای از کارون) نگاه می کردم .. انسان . پرنده . گاومیش . سگ ... هر موجود زنده ای خودش رو تو آب خنک می کرد .. جریان آرام آب و پل شکسته شادروان ... دوست داشتم به دوستی زنگ بزنم و حس آن لحظه را شریکش کنم .. به سیوان زنگ زدم .. بر نداشت .... شطیط آرام بود .. هوا گرم بود ولی سایه زیاد پیدا می شد و آب هم خنک
یک روز از کوچه ای گذشتم .. پیرزنی پای دیوار بود .. مشتی استخوان .. مچاله زیر چادر .. جلو رفتم .. پیرزن دستهایم را گرفت در دستش ... خدا چه لحظه ای بود .. پیرزن کور بود .. لحظه ای که دستهایم را گرفت متوجه شدم نابیناست ... طوری دستم را گرفت انگار من خود زندگی بودم ....
شاید من خود زندگی بودم که گذرم به آن کوچه بمرگ فرو رفته افتاده بود ....
از شوشتر بیشتر می نویسم ... حوصله کنم با عکس !
بهزاد ر یاضی