بقالی یا انتشارات؟

سال 2004 جزوه ای برای خودم درست کرده بودم در مورد کاخهای قرون 18 و 19 روسیه....تو مسکو و سن پترزبورگ هر کاخی رو که می دیدم عکس می گرفتم و همراه تاریخچه کاخ به جزوه ام اضافه می کردم.
یکی از این کاخها کاخ زیبای آرخانگلسکی بود....جلوی کاخ زمین چمن وسیعی و دار ودرخت و رودخانه و مجسمه های مرمری از میکلانژ و خلاصه بهشتی بود بر روی زمین...
آخرین مالک این کاخ پرنس یوسپف بود(1967-1887) که 20 کاخ دیگر به شکوه همین کاخ در سراسر روسیه داشت....یوسپف از اشراف روسیه تزاری و همان کسی بود که نقشه قتل راسپوتین را کشید و بعد از قتل او به پاریس گریخت...
داستانهای جالبی که از زندگی اشرافی او شنیدم و دیدن کاخهای رویایی اش من را به این فکر وا داشت که کتابی در مورد زندگی اش تالیف کنم....
چون زبانم در حد ترجمه کتاب نبود با هزار بد بختی و به زور فرهنگ لغت بعد از یک سال قسمتی از داستان زندگی یوسپف را به فارسی برگرداندم...
به ایران که آمدم 6 ماهی هم منابع فارسی را برای تکمیل کتابم زیر و رو کردم و خلاصه کتاب 100صفحه ای آماده شد و افتادم دنبال ناشر......
6 ماه بعد یک نفر به اسم ناشر پیدا شد وقبول کرد حاصل دو سال زحمتم را چاپ کند..
1.
ناشرم آدم خوبی به نظر می رسید(!)می گفت در جوانی کارگر حروفچینی چاپخونه بوده و معتقد بود برای فرهنگ این مملکت خیلی زحمت کشیده چون به حساب خودش دو دور کره زمین رو حروف چیده !!
می گفت چاپ کتابم برایش هیچ منفعت مالی ندارد و این کار را به عشق فرهنگ و ادب می کند(ارواح عمه اش) به همین خاطر از من خواست در قسمتی از هزینه چاپ مشارکت کنم و گفت 400هزار تومان بیا بالا !
من هم که هیجان چاپ کتابم را داشتم حق التالیف که نگرفتم هیچ 400 تومان هم از جیب دادم...
2.
طبق قرار داد کتاب 2 ماهه آماده می شد....اما بدبختی کشیدم تا کتاب چاپ شد :
تا قبل از عید چاپ می شه آقای ریاضی....عید چاپش کنیم بهتره چون مردم عید کتاب می خرن عیدی می دن.... برای نمایشگاه کتاب چاپش می کنیم....دوماه دیگه....سه ماه دیگه....تقصیر ارشاده مجوز نمی ده....تقصیر کتابخونه ملیه....تقصیر احمدی نژاده کا غذو گرون کرده !!
بالاخره بعد از 6 ماه چاپ شد...با یه طرح جلد بازاری چیپ
3.
زبونی داشت این ناشر ما از زبان کله پاچه چرب تر......
شما که گفته بودید تیراژو می زنید 3000 تا این که تیراژش 1000 تا است ؟؟!!!
خیالت نباشه آقای ریاضی...تو چاپ بعدی جبران می کنیم...اینطوری بهتره...کتابت کمیاب می شه واسه چاپ بعدیش سر و دست می شکونن!...کتابت می فروشه...می رسه به چاپ 4 و 5
4.
آقای ریاضی خیالت راحت کتابت زود فروش می ره....پول فروش 500 جلدش هم مال من 500 جلدش هم مال شما
......مردک کتابها رو ریز ریز می فروخت و صداشو در نمی آورد...بالاخره صبرم تموم شد ...گفتم آقا نخواستیم...500 تای منو بده خودم می فروشم(تو دلمم گفتم گور بابات که سر تیراژ خالی بستی.گور بابات که به جای حق التالیف پولم گرفتی.گور بابات که گفتی این بچه است یکم سر بدوونمش.گور بابات با این طرح جلد ضایعت)....گفت باشه آقای ریاضی..می خواین سهم خودمم بدم؟ارزون حساب می کنم باهات!!!(بی شرف می خواست کتاب خودمو به خودم بفروشه)
بالاخره 500 تا کتابمو با پیک فرستاد در خونه...پول پیک رو هم حساب نکرده بود(8هزار تومان هم پول پیک دادم)
5.
الان که به کتابم نگاه می کنم هم خوشحالم هم ناراحت...خوشحال ازینکه فکری که تو کاخ آرخانگلسکی به سرم زد عملی شد و ناراحت ازینکه اجرای این فکر رو دادم دست آدمی که دکان دو نبشی به اسم انتشارات باز کرده...هیچ وقت یادم نمی ره که یه روز گرم تابستون رفتم دفترش...گرمش شده بود و لباسشو در آورده بود و با زیرپوش نشسته بود پشت میزش!!(بی کلاسی رو داشته باشید با زیرپوش تو محل کار اونم انتشارات)
داشت با تلفن حرف می زد:حاج آقا تراولارو بیارین دیگه...
تلفنش که تموم شد به من گفت:داشتم با یه حاج اقایی صحبت می کردم که کتابشو اخیرا چاپ کردیم به اسم نگاه حرام در اسلام..آقای ریاضی شرط می بندم این کتاب رو بخونی نمی تونی پاره اش نکنی!!!
گفتم پس چرا چاپش کردید؟گفت:اخه خرج انتشارات بالاست و ما مجبوریم بخاطر پول در کنار کتاب های خوبی مثل مال شما این اشغالا رو هم چاپ کنیم!!!


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 22:0 توسط بهزاد ریاضی
|
بهزاد ر یاضی