بنوازید !!!

 

تو میدون بساط تعزیه بود ...

شمر با زره و خنجر به کمر با شلوار پارچه ای و کفش پاشنه دار .. سیگار بهمن لای انگشت های دست راست و بلندگو دست چپ داد زد : بنوازید بنوازید که امروز روز شادی ماست

صدای طبل و دهل که بلند شد هومن گفت بیا بریم  سردرد گرفتم ...

اما من حواسم جای دیگه بود ... به سه تا بچه افغانی کوچولو نگاه می کردم که می لرزیدند و تعزیه رو تماشا می کردند .. کثیف . خسته . بیچاره .. بین ۴ تا ۷ ساله

با غم نگاهشون می کردم که یه پیرزن اومد جلوشون کیف چرمی اش رو باز کرد و به هر کدوم یه شکلات اسنیکرز داد و دست کشید رو سرشون ..... بچه ها شکلاتاشون رو بهم نشون می دادن و از ته دل می خندیدند ...

یاد حرف یه راننده تاکسی افتادم : واسه یه بچه بدبخت شاید کاری نتونی بکنی یه آبنبات که می تونی براش بخری ... یه آبنبات

برگشتم ... هومن خیلی دور شده بود ...

 

میشا منو زد !!!

 

۱ .  آقای محسنی یه گرافیستی که یه مدت با هم کار می کردیم یه روز که احساس کرد بی حوصله و بی دل و دماغم بهم گفت : هر وقت همچین احساسی داشتی به یکی از دوستات زنگ بزن باهاش صحبت کن

خوشحالش کن و بهش انرژی بده بذار ارزش وجودت رو حس کنه و اونوقت می بینی دیگه بی دل و دماغ نیستی .....

راه حل معرکه ای بود .. آدم در اوج ناامیدی می تونه به دیگران امید بده و همین باعث می شه خودش امیدوار بشه .. با خودت می گی دیگران بوجودت نیاز دارن نباید لحظه ای ناامید باشم ...

هر کدوم از ما تو اون لحظه ای که احساس می کنیم هیچ کاری ازمون برنمیاد  برای خودمون انجام بدیم هزار کار برای دیگران می تونیم انجام بدیم  ...... خوبه لحظه ای از خودمون فاصله بگیریم بعد مثل یه پدر مهربون دستی به سر خودمون بکشیم و بگیم تو می تونی قوی باش !

.........................................................................................................................................

 ۲ . دارم با خواهرم چت می کنم ...

 خواهرم تازه یادش میاد که یه میکروفون تو کشوی سوم میزش داره .. برام تایپ می کنه : ببین می تونی پیداش کنی ...

میکروفون رو پیدا می کنم و میارم ... سرمو می برم جلو و می گم  صدام میاد ؟

اونطرف چنان جیغ و دادی از شادی بلند می شه انگار من یه فضانوردم که از سفینه ام  اولین پیام رو  از فضا مخابره کرده ام .......

 مامان اونجایی ؟ مامان یادته یه کارتون بود من بچه بودم نشون می داد ... اسمش یادم نیست .. یه پلنگ چهارشونه توش بود که یه پسر لوس داشت  ؟ یه خرسه شهردار بود که یه دختر داشت ؟ دوتا راکون بودن که همیشه تو زندان بودن ؟ یه بار کلاغا به شهرشون حمله کردن ......... تازگی فهمیدم بلدم صدای پسر پلنگه رو دربیارم

همیشه گریه می کرد و می گفت : پدر جون میشا منو زد ... البته   ن  رو  د  می گفت و م  رو ب می گفت .. اینجوری :

     پدر جووووود بیشا بدووو زددد !!

اونطرف همه می زنن زیر خنده ........ من تو این فکرم که چقدر دوسشون دارم و چقدر خوب می شه که همیشه بهانه ای برای شاد کردنشون  پیدا بشه ....

بازی کاسنی و دفترچه 96 صفحه ای

 

مدتی قبل شروع کردم به نوشتن دفترچه ای درباب شناخت زن ها در این میان با خیلی ها صحبت کردم .. آدمهای مختلفی با افکار مختلف .. یکی از افرادی که صحبت هاش برام خیلی جالب بود و جملات کلیدی گفت که هفت هشت صفحه از این دفترچه ۹۶ صفحه ای رو جلو برد کاسنی بود ...

به این خاطر باوجودی که هیچوقت شرکت در بازی ها برام جالب نبوده دوست دارم در بازی کاسنی شرکت کنم ... ده خصوصیتی که باعث ناخشنودی شما از زن ها می شه چیه ؟

۱. همیشه فکر می کنن مردها می خوان ضایشون کنن و به همین خاطر احساس می کنن خیلی باحاله که مردها رو ضایع کنن و بعد که این کارو می کنن پشیمون می شن !

۲. به همدیگه خیلی حسادت می کنن اما مسالمت آمیز کنار هم زندگی می کنن در صورتی که از درون دارن می ترکن ... خدا نکنه یه دختری تو جمع دخترها مورد توجه دیگران قرار بگیره .. گیس و گیس کشی می شه البته به روشهای دیپلماتیک نه مثل قدیم که تو سفید آب طرف واجبی می ریختن که وقتی تو حموم موهاشو می شوره کچل بشه !!!

۳. خیلی اوقات بدون اینکه عادلانه قضاوت کنن فقط می خوان حرف آخر رو بزنن

۴. مشکلات رو خیلی خیلی بزرگتر از اون چیزی که هست جلوه می دن ... یعنی مثل بادکنک بادش می کنن و از چیزی که خودشون بادش کردن می ترسن ! من نمی دونم که چرا بعد از هر امتحان سختی همه دخترا زرد می کنن و می گن می افتن و من می گم نه بابا ایشالا قبول می شین کسی رو نمی اندازه .... بعد همشون ۱۷ .. ۱۸ می شن و فقط من می افتم !!!

۵. درک نمی کنن غار تنهایی یه مرد یعنی چی ... همیشه احساس می کنن غار تنهایی یه مرد یعنی جایی که از من دور می شه در صورتی که اونجا جاییه که مرد به خودش نزدیک می شه و اگر به خودش نزدیک نشه از تو دور می شه .... مردی که تو فکره بمعنی این نیست که دوست نداره حاج خانوم !!!

۶. زن جماعت نوسان احساسات دارن ... به خدا نه این دلیل و نه پنج تا دلیل بالایی باعث ناخشنودی نیست چون با توجه به روحیات زن ها طبیعیه ولی اگه زن هر حرفی  و هر کاری می کنه به این فکر کنه که آمپر احساسش الان چه وضعیتی داره خیلی بهتره !

۷. زن ها خیلی به گذشته فکر می کنن ... هرچی می گی بابا گذشته درگذشته ( یعنی رفته پی کارش) مگه فایده داره ؟؟؟

۸. عاشق تعریف و تمجیدن حتی اگر غیر واقعی باشه ( مثل خودم !!! )

۹. تقلید زیاد می کنن ... مثلا دوستشون یه جوراب راه راه قرمز اگه بخره اونا باید یه راه راه قرمز یه راه راه زرد و یه راه راه آبی بخرن که راحت بشن

۱۰. بعضی هاشون چطور نون رو ته ظرف خورش چرب می مالن و می ذارن تو دهن .... چهارتا انگشت رو می کنن تو کرم پودر و می مالن رو صورت ... بعد که یه آفتاب می زنه این کرمه پوست پوست می شه و خط چشمم باهاش مخلوط می شه و آدم با دیدنشون یاد شب اول قبر و نکیر و منکر می افته !!!!

 

قدیمی ترین خاطره

 

تاحالا شده به قدیمی ترین خاطره زندگیتون فکر کنید ؟

مال چندسالگیه ؟

قدیمی ترین خاطره من مربوط به سه سالگی می شه ... از سه و چهار سالگی روی هم شاید پنج تا خاطره واضح داشته باشم اما قدیمی ترینش که خیلی هم واضحه مربوط می شه به عمل لوزه تو سه سالگی ... چهار نفر تو این صحنه که در ذهنمه حضور دارند و دوتا فضا

مادرم . یک زن مسن چادری . دوتا دکتر جوان

اطاق انتظار و اطاق عمل

مادرم بغلم کرده بود و زن چادری می گفت اصلا ترس نداره.... ولی من خیلی ترسیده بودم ... دکتر جوان منو از مادرم گرفت و برد توی اطاق و خوابوند روی تخت .. با کمک همکارش ماسک بیهوشی رو گذاشت روی صورتم و من احساس کردم دارم خفه می شم ... بعد تاریکی بود و نورهای رنگی ... وقتی بهوش آمدم با دیدن همون دکتری که می خواست خفه ام کنه شروع کردم به جیغ و داد و گریه ... وقتی دکتر منو برگردوند پیش مادرم  همونطور که هق هق می کردم به مادرم نشونش دادم و گفتم : این می خواست منو خفه کنه

اما مادرم و دکتر و زن مسن چادری لبخند می زدند ...