روستاهای ناحیه الموت





چند روز پیش با دانشگاه به یک سفر سه روزه رفتیم...بازدید از قزوین و قلعه الموت یک طرف و دیدن روستاهای ناحیه الموت یک طرف
دیدن روستاهای بکر و دور افتاده بین کوه های سرسبز انچنان تاثیری در ما گذاشت که وقتی برگشتیم تهران انگار به یک سیاره دیگر آمده بودیم ...یکی از بچه ها می گفت انگار سه روز مرده بودیم.. اما به نظر من سه روز زندگی کردیم و دوباره به جهان مردگان برگشتیم....

روستای کلایه یکی از روستاهای زیبا و ناشناخته کشور است که در 30 کیلومتری الموت قرار دارد...روستایی پله ای که در آن بام هر خانه حیاط خانه دیگری است...کلایه در اردیبهشت بی اندازه زیباست ولی زمستانهای وحشتناکی دارد که زخمهای کاری به مردم روستا می زند...مردم روستا ریزه میزه و شکسته اند حتی ابزار زندگی شان کو چکتر از استاندارد رایج است(مثلا بیل هایشان که خیلی بامزه اند..نصف بیل های معمولی)..بچه ها خوب رشد نکرده اند و دختر های جوان پیر بنظر می رسند...از قبرستان روستا می توان فهمید که کمتر کسی به هفتاد سالگی می رسد....
چقدر مردم روستا مهربانند این را از نگاهشان می توان فهمید و بفرما گفتنشان که مثل بفرما گفتن ما ساختگی و از روی تعارف نیست...خانه ها یشان فقط دو اطاق دارد با سقف کاهگلی و عجب ذوقی می کنند وقتی مهمانشان می شوی..........
دختری داشت نان می پخت 24 سالش بیشتر نبود ولی خیلی شکسته بود می گفت نامزد دارد و می خواهد پنجاه تا نان بپزد و ببرد برای مادر شوهرش...تنور آنقدر داغ بود که یک دقیقه ایستادن کنارش غیر قابل تحمل می نمود و من به این فکر کردم که برای هر نان یکبار باید خمیر پهن شده را به دیواره تنور بچسباند و یکبار دستش را داخل تنور کند تا نان را دربیاورد...و فهمیدم عجب پوست کلفتی می خواهد که صد بار دستت را داخل آن گودال آتش بکنی....نمی دانم شاید برای یک مرد کلایه ای زیبایی دست زنش در زمخت بودن پوستش باشد پوستی که وقتی لمسش کنی به تو می گوید من امروز صد بار دستم را توی تنور کردم....ماه قبل هم صد بار و ماه بعد هم صد بار خواهم کرد.

آدم ها مثل ترازو می مونن...غصه نخورید

خیلی پیش میاد که به یک نفر لطف می کنید..یکبار یا یک عمر لطف می کنید و بعد میبینید اگر لطفی رو که به اون آدم کردید  به یک مرغ کرده بودید اون مرغ هر روز دو تا تخم براتون می گذاشت! و نه تنها قلبتون نمی شکست بلکه هر روز دو تا تخم مرغ داشتید و می تونستید با اونها املت درست کنید یا آبپزشون کنید یا خاگینه یا نیمرو بخورید....

یکمی تقصیر خود آدم هم هست یادمون میره که آدمها مثل ترازو می مونن و ما باید این رو بفهمیم...بعضی از ترازوها مثل ترازوی آشپزخانه بیشتر از یک کیلو را نشان نمی دهند..حواستون باشه...اگه دوست  داشتید می تونید وزنه های سنگین تری روی آنها بگذارید اما چه دو کیلو چه پنج کیلو نتیجه یکی است چون فهم این دستگاه در همین حد است...بعضی از ترازوها مثل ترازوی وزن کشی تا ۲۵۰ کیلو را نشان می دهند اگه یه آدم ۶۰ کیلویی بره روش ۶۰ رو نشون می ده و ۱۵۰ کیلویی رو درست ۱۵۰  ولی این فهم یه حدی داره ... اون حد ۲۵۰ کیلو است.

بعضی از آدمها هم مثل ترازوهای دیجیتالی می مونن که حدی ندارن روی اونها می شه حساب کرد...اونها لایق لطف بی حد و مرز هستند....مثل بعضی از مادرها...مثل بعضی از دوستها که اسمشون خواهر و برادر نیست ولی واقعا خواهر وبرادر آدم هستند...

 

 قلی

 


در راه شیراز به کازرون روستایی است به اسم تل کوشک...روزگاری در این محل کوشکی بوده و امروز از آن تلی خاک بیشتر باقی نمانده...

روستا جاده آسفالت ندارد و با ورود ماشین به داخل روستا خاکی بلند می شود و روستاییان دست از کار می کشند و با نگاه هایشان ما را دنبال می کنند...مردم روستا اکثرا باغدارند..

به همراه یکی از بستگان وارد یکی از باغها می شویم... قلی باغبان باغ به استقبالمان می آید و خم می شود تا دستم را ببوسد..خجالت می کشم و دستم را پس می کشم....فامیلمان توضیح می دهد که پدر بزرگش روزگاری خان این منطقه بوده و برای مردم این روستا خان تا ابد خان است و بستگان خان هم تا ابد خانزاده !!

در این منطقه که آفتاب داغش پوست را حسابی می سوزاند قلی باغبان در طی سی سال تکه ای از زمین را به بهشتی کوچک تبدیل کرده....زیر سایه خنک درختان پرتقال می نشینیم و از پرتقالهای شیرینی که قلی سبد پری آز آنها را جلویمان گذاشته می خوریم ...قلی یک درخت سرو هم در باغ کاشته(سرو پشت سرمان) که در این سی سال قدی بهم زده و از دور هم پیداست...

خداوند انسان را از بهشت به زمین آورد و انسان در حسرت بهشت کوشید تا زمین را شبیه بهشت کند.....از تل کوشک که بیرون می آییم به سرو بلند نگاه می کنم و به روستایی ساده ای که ارباب برایش همیشه ارباب است فکر می کنم...به روستایی که بی خبر از دنیای ما در بهشت خودش زندگی میکند.


خواب

پدربزرگم مادربزرگ رو خیلی دوست داشت..
درست شب اولین سالگرد درگذشتش توی خواب دیدمش..دور پدربزرگ تو بهشت پر بود از حوری!

یکی از حوری ها عین مادربزرگ بود وقتی بیست سال داشت...پدربزگ گفت واسه اینکه مادربزرگت در بیست سالگی از دید من زیباترین زن دنیا بود.

یکی از حوری ها عین مادربزرگ بود وقتی که پنجاه سال داشت..پدربزگ گفت واسه اینکه مادربزرگ در پنجاه سالگی عاقلترین زن دنیا بود.

یکی از حوری ها عین مادربزرگ بود وقتی که هشتاد سال داشت...مادربزرگ در هشتاد سالگی زیبایی و هوش و حواسش رو از دست داده بود اما مهربانترین زن دنیا بود.