خداحافظ مشاور دیگه نیازی به تو نیست!




مشاور خیلی خوبی هستم.....چون همیشه آرامش دارم و هیچوقت در مواقع بحران دست و پایم را گم نمی کنم همیشه می توانم به افراد کمک کنم تا انتخاب درستی در شرایط حساس داشته باشند......بچه که بودم هر کس به خرید می رفت من را با خودش می برد....بهزاد را هم با خودمان ببریم سلیقه اش خو ب است...جنس بد و خوب رو از هم تشخیص می ده !!!! همه سفره دلشون رو برام باز می کردند و سیر تا پیاز زندگیشونو می ریختن رو داریه!! چندین بار تا صبح با افراد افسرده صحبت کردم تا آخر سر قبول کردند بجای خود کشی بروند بخوابند....
همیشه خوشحال بودم ازینکه افراد 30 چهل ساله هم من رو به عنوان مشاور قبول داشتند....من دوستان بزرگتر از خودم زیاد دارم.........اما به تازگی بخاطر رفتار بعضی از دوستان ازینکه وقتم را صرف حل مشکلا ت دیگران می کنم پشیمانم و دیگر حال و حوصله مشاوره و دادن روحیه به این و ان را ندارم....

میلاد 5 سال از من بزرگتر است...دو سال پیش با نیلوفر نامزد کرد ...با اینکه از اول تفاوت های زیاد اخلاقی با هم داشتند اما اصرار داشتند با هم ازدواج کنند...میلاد پسر خیلی معمولی بود یک کتاب هم در عمرش نخوانده بود...سلیقه اش در لباس پوشیدن افتضاح بود...اعتماد بنفس صفر...اما خیلی مهربان و با صفا بود و هر کمکی از دستش بر می امد برای آدم می کرد...خیلی هم بچه با مزه ای بود....درسش هم خوب بود فقط خیلی وسواسی بود و از مالیخو لیای ذهنی رنج می برد طوری که هر واقعه ای را صد بار تحلیل می کرد و از هر رفتار آدم هزار سوء تعبیر می کرد....
اما نیلو خیلی تو دار بود...دختر پاک و ساده ای بود...عاشق مطالعه و شعر و نوشتن...کم می خندید و احساساتش را زیاد علنی نمی کرد...خیلی حساس بود و کمی سر درگم که در فلان موقعیت چه حرفی باید بزند و چه عکس العملی باید از خودش نشان بدهد..........
اختلا فات ناشی از عدم درک در ست یکدیگر و ناتوانی در برقراری ارتباط به خاطر نوع نگاه متفاوت به مسائل خیلی زود بروز کرد که دور از انتظار هم نبود....چندین بار می خواستند از هم جدا شوند ولی علاقه زیاد مانع این جدایی می شد....با میلاد ساعتها صحبت کردم...بعضی اوقات از 11 شب تا 5 صبح با هم حرف می زدیم....فردا که رفتید بیرون این کار را بکن...این لباس بهتره....اینو بگی زشته...این کار رو نکنی جالب تره....بهش فر صت بیشتری بده...صبر کن تا قلبا بپذیره که دوستش داری....حس اعتماد رو در نیلوفر بیشتر کن تا راحت تر باهات صحبت کنه...انتظار نداشته باش مثل تو واکنش نشون بده....من مطمئنم از این حرف منظوری نداشته....اشتباه فکر میکنی اصلا همچین آدمی نیست و .......................
خیلی طول کشید اما همه چیز درست شد چند ماه پیش که که تدارک جشن نامزدی رو می دیدند نه میلاد اون میلاد دو سال پیش بود نه نیلو......دو شب قبل از عروسی میلاد امد دنبال م تا با هم برویم دنبال کادوی شب عروسی...می گفت می خوام یه چیز خاص باشه....دست آخر به پیشنهاد من یه دستبند طلای خیلی شیک انتخاب کردیم یه عروسک کانگورو هم خریدیم و دستبند رو گذاشتیم تو کیسه اش
خیلی دوست داشتم عکس العمل نیلوفر رو ببینم وقتی دستبند رو می گیره وقتی همه اختلاف ها و سوء تعبیرات تموم شده.....
ولی نفهمیدم چرا منو به عروسی دعوت نکردند؟چرا من تنها مهمان غایب جشن بودم و چرا میلاد ونیلوفر طوری رفتار می کنند انگار که هیچ اتفاق خاصی نیا فتاده ؟ شما چی فکر می کنید؟؟؟

                              RAPI  TOF   


گنبد و ایوان(مسجد جامع ساوه)



مسجد جامع فهرج



بادگیر و هشتی(باغ دولت آباد یزد)



راپیتف اسم دفتر کوچکی است که در آن خاطرات تصویری ام را از سفر به شهرهای ایران و دیدن بناهای تاریخی ثبت می کنم.... با ورق زدن این دفتر یاد لحظات غیرقابل توصیفی می افتم که غرق در دنیای خودم کنار یک بنای تاریخی نشستم و کروکی زدم و ساعتها مثل دقایق برایم گذشتند...........
اسم این دفتر را از این جهت راپیتف گذاشتم که خطوط راپید را با تف(بزاق دهان) پخش می کنم تا اثری مثل آب مرکب بر روی کاغذ ایجاد کنند....مشکل اینجاست که بعد از هر اجرا انگشتها و زبانم سیاه می شوند........


سبد فقرا کوچیکه





بقالی یا انتشارات؟





سال 2004 جزوه ای برای خودم درست کرده بودم در مورد کاخهای قرون 18 و 19 روسیه....تو مسکو و سن پترزبورگ هر کاخی رو که می دیدم عکس می گرفتم و همراه تاریخچه کاخ به جزوه ام اضافه می کردم.

یکی از این کاخها کاخ زیبای آرخانگلسکی بود....جلوی کاخ زمین چمن وسیعی و دار ودرخت و رودخانه و مجسمه های مرمری از میکلانژ و خلاصه بهشتی بود بر روی زمین...
آخرین مالک این کاخ پرنس یوسپف بود(1967-1887) که 20 کاخ دیگر به شکوه همین کاخ در سراسر روسیه داشت....یوسپف از اشراف روسیه تزاری و همان کسی بود که نقشه قتل راسپوتین را کشید و بعد از قتل او به پاریس گریخت...
داستانهای جالبی که از زندگی اشرافی او شنیدم و دیدن کاخهای رویایی اش من را به این فکر وا داشت که کتابی در مورد زندگی اش تالیف کنم....
چون زبانم در حد ترجمه کتاب نبود با هزار بد بختی و به زور فرهنگ لغت بعد از یک سال قسمتی از داستان زندگی یوسپف را به فارسی برگرداندم...
به ایران که آمدم 6 ماهی هم منابع فارسی را برای تکمیل کتابم زیر و رو کردم و خلاصه کتاب 100صفحه ای آماده شد و افتادم دنبال ناشر......
6 ماه بعد یک نفر به اسم ناشر پیدا شد وقبول کرد حاصل دو سال زحمتم را چاپ کند..
1.
ناشرم آدم خوبی به نظر می رسید(!)می گفت در جوانی کارگر حروفچینی چاپخونه بوده و معتقد بود برای فرهنگ این مملکت خیلی زحمت کشیده چون به حساب خودش دو دور کره زمین رو حروف چیده !!
می گفت چاپ کتابم برایش هیچ منفعت مالی ندارد و این کار را به عشق فرهنگ و ادب می کند(ارواح عمه اش) به همین خاطر از من خواست در قسمتی از هزینه چاپ مشارکت کنم و گفت 400هزار تومان بیا بالا !
من هم که هیجان چاپ کتابم را داشتم حق التالیف که نگرفتم هیچ 400 تومان هم از جیب دادم...
2.
طبق قرار داد کتاب 2 ماهه آماده می شد....اما بدبختی کشیدم تا کتاب چاپ شد :
تا قبل از عید چاپ می شه آقای ریاضی....عید چاپش کنیم بهتره چون مردم عید کتاب می خرن عیدی می دن.... برای نمایشگاه کتاب چاپش می کنیم....دوماه دیگه....سه ماه دیگه....تقصیر ارشاده مجوز نمی ده....تقصیر کتابخونه ملیه....تقصیر احمدی نژاده کا غذو گرون کرده !!
بالاخره بعد از 6 ماه چاپ شد...با یه طرح جلد بازاری چیپ
3.
زبونی داشت این ناشر ما از زبان کله پاچه چرب تر......
شما که گفته بودید تیراژو می زنید 3000 تا این که تیراژش 1000 تا است ؟؟!!!
خیالت نباشه آقای ریاضی...تو چاپ بعدی جبران می کنیم...اینطوری بهتره...کتابت کمیاب می شه واسه چاپ بعدیش سر و دست می شکونن!...کتابت می فروشه...می رسه به چاپ 4 و 5
4.
آقای ریاضی خیالت راحت کتابت زود فروش می ره....پول فروش 500 جلدش هم مال من 500 جلدش هم مال شما
......مردک کتابها رو ریز ریز می فروخت و صداشو در نمی آورد...بالاخره صبرم تموم شد ...گفتم آقا نخواستیم...500 تای منو بده خودم می فروشم(تو دلمم گفتم گور بابات که سر تیراژ خالی بستی.گور بابات که به جای حق التالیف پولم گرفتی.گور بابات که گفتی این بچه است یکم سر بدوونمش.گور بابات با این طرح جلد ضایعت)....گفت باشه آقای ریاضی..می خواین سهم خودمم بدم؟ارزون حساب می کنم باهات!!!(بی شرف می خواست کتاب خودمو به خودم بفروشه)
بالاخره 500 تا کتابمو با پیک فرستاد در خونه...پول پیک رو هم حساب نکرده بود(8هزار تومان هم پول پیک دادم)
5.
الان که به کتابم نگاه می کنم هم خوشحالم هم ناراحت...خوشحال ازینکه فکری که تو کاخ آرخانگلسکی به سرم زد عملی شد و ناراحت ازینکه اجرای این فکر رو دادم دست آدمی که دکان دو نبشی به اسم انتشارات باز کرده...هیچ وقت یادم نمی ره که یه روز گرم تابستون رفتم دفترش...گرمش شده بود و لباسشو در آورده بود و با زیرپوش نشسته بود پشت میزش!!(بی کلاسی رو داشته باشید با زیرپوش تو محل کار اونم انتشارات)
داشت با تلفن حرف می زد:حاج آقا تراولارو بیارین دیگه...
تلفنش که تموم شد به من گفت:داشتم با یه حاج اقایی صحبت می کردم که کتابشو اخیرا چاپ کردیم به اسم نگاه حرام در اسلام..آقای ریاضی شرط می بندم این کتاب رو بخونی نمی تونی پاره اش نکنی!!!
گفتم پس چرا چاپش کردید؟گفت:اخه خرج انتشارات بالاست و ما مجبوریم بخاطر پول در کنار کتاب های خوبی مثل مال شما این اشغالا رو هم چاپ کنیم!!!





یادمان می رود یا به روی خودمان نمی آوریم؟






محسن دولو را پدر کاریکاتور نوین ایران می دانند.سال 1300 در تهران بدنیا آمد.
دولو با ترسیم کاریکاتور چهره خروشف(رهبر وقت شوروی)توانست اولین جایزه بین المللی در عرصه کاریکاتور را برای ایران از جشنواره مونترال کانادا در سال 1346 بدست بیاورد. دولو در همین سال اولین شماره نشریه کاریکاتور را منتشر کرد که تا سال 1357 یعنی 11 سال بی وقفه منتشر شد. اساتیدی چون بهمن عبدی و جواد علیزاده به نوعی همراه با این نشریه وارد دنیای کاریکاتور شدند.

محسن دولو در پنجم دی ماه 1376 دار فانی را وداع گفت...
امسال از کسی شنیدید یا جایی دیدید که در پنجم دی یادی از این هنرمند فقید بکنند؟ کسی از محل دفنش اطلاعی دارد؟ خوب نبود اگر در سالروز مرگش بچه های کاریکاتوریست سر خاکش می رفتند و دسته گلی تقدیمش میکردند؟
نمی دانم چرا هر سال از پنجم دی بدون هیچ واکنشی عبور می کنیم....
شاید ارتباط خوب دوللو با حکومت سابق دلیلی باشد بر اینکه کسانی سالمرگش را برویمان نمی آورند...بعضی معتقدند انتشار مجله کاریکاتور با پشتیبانی حکومت وقت در جهت تقابل با نشریه توفیق بوده است....
شاید اینها درست باشد ولی دوللو در کاریکاتور ایران جریان ساز بود و برای هنر کاریکاتور این مملکت خیلی زحمت کشید.

دیشب داشتم کتابهایم را زیر و رو می کردم که به بریده روزنامه ای برخوردم که 5 سال پیش از صفحه ترحیم
جدا کرده بودم...یکی از دوستان دوللو در پنجمین سال فوتش به یادش آگهی داده بود. قول دادم 5 دی از یادم نرود اما امسال هم فراموشش کردم....با خودم گفتم تا دی تمام نشده به یاد شما بیاورم.

دهمین سالگرد درگذشت پدر کاریکاتور ایران گرامی باد!



نوجوانان در کف !!




بسیاری از نوجوانان در دبیرستان چشم و گوششان باز می شود...البته قبل از آن هم کمی به اطلاعات عمومی شان اضافه شده اما در دبیرستان است که به درجه استادی می رسند!
6 هفت سال پیش که ما وارد دبیرستان شدیم هر کسی که cd یا عکس و مجله ناجور داشت با ترس بیشتری(هم ترس از آخرت و هم ترس از آبرو) به نشر و ترویجش  می پرداخت و در ماه رمضان هم پخش و تولید را موقتا تعطیل میکرد...بچه ها کم دریده تر !بودند.و ایستادن جلوی دبیرستان دخترانه هم کار خیلی چیپی بود و برف هم که می آمد کمتر به خواهر و مادر مردم برف پرت می شد...اما در این سالها با پیشرفت تکنولوجی!و امکانات درجه حجب و حیای نوجوانان هم کمرنگتر شده..آخه زندگی که همش این مسائل نیست...نسلی که نسبتا در کف بود الان اینه وضعش وای به حال نسلی که اساسا در کفه!!
دلم به حال نوجوانان که تازه اول راهند می سوزد.به این خاطر که به دل مشغولی های غلطی که دارند افتخار می کنند و امتیازاتی که برای خود می شمارند چیزی نیست جز مسائلی پوچ و بی ارزش...

تولستوی می گوید:همه آگاهند که انسانها با افراط در شهوت جنسی چه رنجهای وحشت آور روحی و جسمی را تحمل می کنند و چه نیروهایی را بیهوده هدر می دهند.

مصاحبه محسن رسول اف با فلورین داروو کریهانا




دوستم محسن رسول اف عکاس.کاریکاتوریست و فیلمساز مصاحبه جالبی با فلورین داروو کریهانا انجام داده که می توانید این مصاحبه را در آخرین شماره دو ماهنامه کیهان کاریکاتور بخوانید.
فلورین از داوران دوسالانه هشتم و از کاریکاتوریستهای برجسته کشور رومانی است.او چندین بار به عنوان برترین کاریکاتوریست کشورش انتخاب شده و 75 جایزه معتبر بین المللی دارد.
در عکس بالا فلورین کاریکاتوری را که ادواردو بابتیستائو (دیگر داور دوسالانه از کشور برزیل) از چهره اش کشیده به لنز دوربینم نشان می دهد..
در مورد محسن رسول اف هم باید بگویم به دوستی اش افتخار می کنم..محسن هم سن خودم است و از معدود نویسندگان زیر چهل سال !! کیهان کاریکاتور....به جزء کاریکاتور در سینما و عکاسی هم موفق است و این خیلی عالیست که یک جوان به جزء دختر به مسائل دیگری هم فکر کند و در آنها موفق باشد!! (باور کنید خیلی عالیست آن هم در کشور ما)
مصاحبه با فلورین را حتما بخوانید...بدردتان می خورد

من نان قرض کسی نمی دهم!!!




در خانه علی شهرکی چشمی ندارد...شاید به این خاطر که شهرکی نیازی ندارد که ببیند چه کسی پشت در است....بچه ها می گویند آنقدر رفت و آمد به خانه اش زیاد است که همیشه آماده پذیرش مهمان است و نیازی به آماده شدن ندارد.....
چند شب قبل مهمان خانه علی شهرکی بودیم...امین مویدی و امیر سقراطی و من...
ساعت 7شب رفتیم و قرار بود ساعت 10 رفع زحمت کنیم اما صحبت هایمان گل انداخت و قرار شد شام هم آنجا بمانیم...برنامه دو قدم مانده به صبح را با هم دیدیم...شام که خوردیم سنگین شدیم .. چرتمان گرفت و قرار شد همانجا بخوابیم...خانه شهرکی خیلی گرم بود رختخواب هایش هم خیلی نرم بود..
دیشب میان حرفها یاد مقاله ای افتادم که در مورد کاتالوگ دو سالانه هفتم نوشتم و هیچوقت چاپ نشد...به این خاطر که چند نفر عقیده داشتند من با نوشتن این مقاله می خواهم نان تپلی به شهرکی قرض بدهم...
من نه نان قرض می گیرم نه قرض می دهم(خودم می رم نانوایی می گیرم) با علی هاشمی هم هیچوقت قلبا نمی توانم خوب باشم چون یک دوره ای چپ و راست در هر مسابقه کاریکاتوری اول می شد و غرور و اعتماد بنفس جماعتی را از بین می برد!!!!
کاتالوگ دوسالانه انصافا خوب بود....به پوستر دو سالانه هفتم انتقاد زیاد شد ولی جایی نشنیدم کسی انتقادی به کاتالوگ داشته باشد....این کم حرفی نیست که کارتان بصورتی باشد که کسی نتواند به آن انتقاد کند...می تر سم زیاد حرف بزنم و باز متهم بشوم......شاید اگر کمی به شهرکی کم لطفی نمی شد سالها بعد کسی نمی گفت کاریکاتوریستی بود که نقاش شد....کاتالوگ دوسالانه هفتم بهترین کاتالوگ این هفت دوره بود باید صبر کنیم کاتالوگ دوسالانه هشتم چاپ شود تا باز به قضاوت بنشینیم.........

داوری همینه دیگه!!





داوری جمع بندی چند سلیقه است..سلیقه داورانی که برای داوری دعوت می شوند...
این سلیقه ها خیلی شخصی اند هر کدام از داورها این سلیقه را از روی تجربه سالها تمرکز بر کاریکاتور بدست آورده اند و به خاطر شخصی بودن این سلیقه است که به تیم داوری دعوت می شوند....مثلا می گویند فلان داور کارهای تکنیکی را دوست دارد و فلانی کارهای مفهومی را و..............
هیچ کس حق ندارد داوری را به جهت عدم انتخاب کارش توسط وی باز خواست کند.....حتی اگر تمام عالم معتقد باشند یک کار خوب است ممکن است یک داور سلیقه اش با آن کار همخوانی نداشته باشد و به آن کار رای ندهد...
کوزوبوکین 15 سال است که برای یومیوری شیمبون کار می فرستد و 15 سال است که کارهایش حتی به نمایشگاه یو میوری راه پیدا نمی کنند. یادم می آید که به کوزوبوکین گفتم وقتی بی محلی آنها را به کارهایت می بینی چرا دوباره برایشان کار می فرستی؟ او جواب داد این حق آنهاست که از کار من خوششان نیاید من با ارسال کارهایم این حق را به آنها می دهم..وظیفه من کار کردن است و وظیفه آنها داوری کردن!
وقتی کار شما برای نمایشگاه انتخاب نمی شود به این معنی نیست که کارتان بد است و یک کار بد هم نمی تواند با ورود به نمایشگاه مهر تایید بگیرد....در دو سالانه امثال کارهایی بودند که عبورشان از گزینش های داوری عجیب بود....
در دوسالانه قبل یکی از کارهای محمد علی خلجی به نمایشگاه راه پیدا نکرد اما همان کار بعدا 4پنج تا جایزه گرفت...یا کار من که در روسیه مدال نقره گرفت امسال حتی به نمایشگاه دوسالانه هم راه پیدا نکرد...این مسئله عجیبی نیست...یکجا داوری کارت را می پسندد ویکجای دیگر نمی پسندد....ارزش واقعی یک کار فراتر از اینهاست...از علیرضا نصرتی وام می گیرم که در صحبتی با من به این مسئله اشاره کرد که در دربار سلطان محمود 2000شاعر بودند و بدبخت ترینشان فردوسی بود که روغن چراغش را از این و آن قرض می گرفت امروز آن 2000شاعر کجا هستند؟؟
اما نکته ای که باقی می ماند و انتقادی که به این دو سالانه و قبلی ها می شود اینکه کار بعضی از کاریکاتوریست ها بخاطر سابقه فردی شان وارد نمایشگاه شده بود نه اثرشان...اگر من اشتباه می کنم لطفا من را از اشتباهم مطلع کنید:در این دو سالانه من کارهای متوسط رو به پایینی از کاریکاتوریست های خوبی دیدم که کارهای خوب کاریکاتوریستهای متوسط می توانستند جایگزین آنها شوند....
در پایان باید بگویم نگذارید انتقادهای بی اساس و بی مورد موج اعتراضات مو جود را همراهی کنند.
از خودتان بپرسید برای دوسالانه چقدر وقت گذاشتید؟شب قبل از پایان مهلت کار کردید و صبح با پیک موتوری کارتان را فرستادید یا از ماهها قبل درگیر بودید؟ خودتان بهترین داور کارهایتان هستید اگر صادق باشید.....
من دو تا از کارهایی را که برای دو سالانه فرستادم و در نمایشگاه پذیر فته نشدند را بالای این مطلب قرار دادم....نه برای اینکه بگویم ببینید چقدر خوب بودند!!!!فقط به این خاطر که این امکان پیدا نشد که در دوسالانه آنها را ببینید.

راز



برنامه راز رو یادتونه ؟ نمی دونم کیا دیدن و کیا ندیدن...در هر صورت توی اون برنامه یه جمله ای بود که می گفت:کائنات مثل غول چراغ عمل می کنه و میگه: خدمتگذارم سرورم....یعنی هرچی شما تو دلتون آرزو دارید بهتون می ده...شما بصورت نا خود آگاه به طرف چیزی که می خواهید هدایت می شوید!!! این یه مقدمه بود و من اصلا نمی خوام در مورد برنامه راز صحبت کنم...فقط می خوام اونو با اتفاقی که واسه خودم افتاد مطابقت بدم.... من عاشق عتیقه جاتم..تو بچگی هر چی پول داشتم می ریختم پای بساط این پیر مرد های خنزل پنزل فروش...... چند ماه قبل که با دانشگاه رفته بودیم سفر تو مسجد قدیمی اردستان پرسه می زدم که چشمم افتاد به یه سوراخ توی دیوار...ناخوداگاه به سمت سوراخ هدایت شدم...خم شدم و توشو نگاه کردم...تو سوراخ دیوار یه تکه کاغذ کاهی قدیمی بود(عکس بالا) روی کاغذ روایتی از پیامبر نوشته شده و زیر بعضی اسامی با جو هر قرمز خط کشیدند. شاید کاغذ قدیمی با قدمتی در حدود صد سال داخل سوراخ کمی عجیب به نظر برسه.......ولی حالا یه نظریه می دم که عجیب به نظر نرسه(مثل باستان شناسای معروف که برای کشفیاتشون نظریه می دن) صد سال قبل مردی که در مسجد اردستان نماز خوانده بود از مسجد خارج می شد که چشمش به کاغذی روی زمین برخورد که از یک کتاب دعا جدا شده بود...از آنجا که اسامی مقدس بر روی کاغذ بود مرد کاغذ را که احتمال می رفت لگد مال شود داخل سوراخ دیوار قرار داد......چند سال بعد مسجد را تعمیر کردند...در جریان تعمیر روی سوراخ را گچ گرفتند و کاغذ در سوراخ باقی ماند....سالها گذشت گچ دیوار ریخت و کاغذ نمایان شد و کائنات یک عاشق تاریخ و شیفته عتیقه جات را به طرف سوراخ هدایت کرد!!!!

ما هم بالاخره رفتیم تو جعبه جادو!!

ا
اولگ گوتسول کاریکاتوریست اوکراینی امسال از اعضای هیات داوران دوسالانه کاریکاتور تهران بود.

 

من هم بعنوان مترجم این فرصت را پیدا کردم که ۱۰ روز با اولگ باشم.

اولگ خیلی مهربان و دوست داشتنی است...خیلی با روحیه است شاید به خاطر سوگلی که ۲سال پیش به عنوان زوجه اختیار کرده! و ۲۰سال از خودش کوچکتر است!(اولگ متولد ۱۹۶۴)است.

یکی از خاطرات خوبم با اولگ شبی بود که به استودیوی برنامه زنده دو قدم مانده به صبح شبکه چهار با اجرای محمد صالح علاء رفتیم.

آن شب به ما خیلی خوش گذشت...ما را مثل عروس حجله بسته گریم کردند.....بهرام عظیمی کارشناس بخش کاریکاتور بود که واقعا کاریکاتوریست با صفایی است.محمد صالح علاء هم حرف نداشت..خاکی و مهربان...بعد از برنامه با ماشینش من را رساند و کتاب معروف سفیدش را هم به من هدیه داد.همان کتابی که در مورد زنان است و همه صفحاتش سفیدند.

قبل از شروع برنامه به خواهرم هاله سفارش کردم همه را خبر کند تا برنامه را ببینند....برنامه که تمام شد هاله اس ام اس داد:بهزاد جان همه برنامه را دیدند...همه را خبر کردم...از فامیل تا در و همسایه را ...فکر کنم فقط ننه قمر شله پز برنامه ات را ندیده باشد!!!!!!!

پنجره ای رو به کویر



سفر اکتشافی واقعی نه در پی جستجوی مناظر جدید بلکه بدست آوردن نگاه جدید است . مارسل پروست.

 

سفر دانشجویی به یزد برای همه بچه های معماری ۸۴ سفر بیادماندنی بود....شاید بتوان گفت از بهترین سفرهای طول تحصیل.برای من که اینطور بود.دیدن جاهایی که به آن صورت شناخته شده نیستند خیلی لذت دارد....جاهایی که روی دیوارشان یادگاری کمتر نوشته اند و مادران کمتری بچه شان را در گوشه و کنار و پشت دیوارهایش برده اند تا بشاشد.

 

ساوه و فهرج و نائین و زواره و اردستان را دیده اید؟ ما که دیدیم و لذت بردیم....شاید مناطق ساده و بی چیزی باشند ولی باور کنید این سادگی تاثیر عجیبی بر روی شما میگذارد.راست می گویند که ساده بودن آسان نیست چون برای ساده شدن باید از پیچیدگی عبور کرد که خیلی سخت است.

برای من که به رفتار آدم ها حساسم و ممکن است از رفتار یک راننده تاکسی روزم خراب شود یا از کسی که می توانست بخندد و اخم کرد دلگیر بشوم دیدن آدم های مهربان کویر قوت قلبی است....هیچوقت یادم نمی رود که به یک پیر مرد روستایی سلام کردم و او جوابم را نداد من هم که در تهران به این رفتارها عادت کردم راهم را گرفتم و رفتم اما کسی از پشت سر صدایم کرد....پیرزنی به دنبالم راه افتاده بود.به من که رسید گفت:آقا ببخشید پیرمرد جواب سلام شما را نداد آخه بنده خدا کره......مردم روستا همینند دوست ندارند با خاطره بد از پیششان بروی ....یا آن مرد مهربان زواره ای که قاب پنجره چوبی خاک خورده ای را که در زیر زمین خانه اش بود و چشم مرا گرفت به من داد و با وجود اصرار من پولی بابتش نگرفت.

من این پنجره چوبی را به دیوار اطاقم زده ام...به یاد چشمهای مهربانی که سالها از پس آن کویر و آفتاب را تماشا می کردند

حاجی تقلبی !



خبر تازه ای نیست وقتی میشنویم در گوشه و کنار این شهر صا حبخانه ای اسباب و اثاث مستا جر رو میریزه تو خیابون....
چند وقت پیش یه نمونش پیش اومد که یه صاحبخونه نا مردی اسباب یه خانواده محترم رو پرت کرد تو خیابون و اون طفلی ها هم چون جایی نداشتن همونجا ماندند....وضع ناراحت کننده ای بود...دختر خانواده دچار ناراحتی و شوک روحی شده بود چون صاحبخونه شب با لگد در رو شکسته بود و این بنده خدا از وحشت بدجوری پریده بود!خوشبختانه خبر آوارگی این خانواده توسط سایت ایران کارتون به اطلاع کاریکاتوریست ها رسید و بچه های کاریکاتوریست با غیرت به جمع آوری کمک پرداختند...از نیت خیر بچه ها خبر به گوش نهاد ریاست جمهوری رسید و نهاد سر پناهی برای این بندگان خدا فراهم کرد.
با خودم فکر میکردم لابد صا حبخانه هم آدم بدبختی بوده که چرخ زندگی اش با اجاره بهای این خانه می چرخیده ولی خشکم زد ازینکه فهمیدم کسی که شب با لگد اسباب این بیچارگان را به کوچه ریخته به اصطلاح حاج آقایی است که فوق العاده ثروتمند است و هر سال به مناسبت شهادت امام حسین هیاتی راه می اندازد و جماعتی را شام میدهد.......
حاجی...حاجی تقلبی بگو ببینم اجاره این بندگان خدا پول یک شب شام هیات بیشتر می شد؟
حاجی...حاجی تقلبی بگو ببینم دلت آمد زن وبچه مردم زیر نگاه سنگین مردم شب توی خیابان بخوابند؟
حاجی تقلبی خاک بر سرت!!!
کاریکاتور بالا را به تو تقدیم میکنم به تو یزید صفت ضعیف کشی که پرچم یا حسین بدست گرفتی!!