خداحافظ مشاور دیگه نیازی به تو نیست!

مشاور خیلی خوبی هستم.....چون همیشه آرامش دارم و هیچوقت در مواقع بحران دست و پایم را گم نمی کنم همیشه می توانم به افراد کمک کنم تا انتخاب درستی در شرایط حساس داشته باشند......بچه که بودم هر کس به خرید می رفت من را با خودش می برد....بهزاد را هم با خودمان ببریم سلیقه اش خو ب است...جنس بد و خوب رو از هم تشخیص می ده !!!! همه سفره دلشون رو برام باز می کردند و سیر تا پیاز زندگیشونو می ریختن رو داریه!! چندین بار تا صبح با افراد افسرده صحبت کردم تا آخر سر قبول کردند بجای خود کشی بروند بخوابند....
همیشه خوشحال بودم ازینکه افراد 30 چهل ساله هم من رو به عنوان مشاور قبول داشتند....من دوستان بزرگتر از خودم زیاد دارم.........اما به تازگی بخاطر رفتار بعضی از دوستان ازینکه وقتم را صرف حل مشکلا ت دیگران می کنم پشیمانم و دیگر حال و حوصله مشاوره و دادن روحیه به این و ان را ندارم....
میلاد 5 سال از من بزرگتر است...دو سال پیش با نیلوفر نامزد کرد ...با اینکه از اول تفاوت های زیاد اخلاقی با هم داشتند اما اصرار داشتند با هم ازدواج کنند...میلاد پسر خیلی معمولی بود یک کتاب هم در عمرش نخوانده بود...سلیقه اش در لباس پوشیدن افتضاح بود...اعتماد بنفس صفر...اما خیلی مهربان و با صفا بود و هر کمکی از دستش بر می امد برای آدم می کرد...خیلی هم بچه با مزه ای بود....درسش هم خوب بود فقط خیلی وسواسی بود و از مالیخو لیای ذهنی رنج می برد طوری که هر واقعه ای را صد بار تحلیل می کرد و از هر رفتار آدم هزار سوء تعبیر می کرد....
اما نیلو خیلی تو دار بود...دختر پاک و ساده ای بود...عاشق مطالعه و شعر و نوشتن...کم می خندید و احساساتش را زیاد علنی نمی کرد...خیلی حساس بود و کمی سر درگم که در فلان موقعیت چه حرفی باید بزند و چه عکس العملی باید از خودش نشان بدهد..........
اختلا فات ناشی از عدم درک در ست یکدیگر و ناتوانی در برقراری ارتباط به خاطر نوع نگاه متفاوت به مسائل خیلی زود بروز کرد که دور از انتظار هم نبود....چندین بار می خواستند از هم جدا شوند ولی علاقه زیاد مانع این جدایی می شد....با میلاد ساعتها صحبت کردم...بعضی اوقات از 11 شب تا 5 صبح با هم حرف می زدیم....فردا که رفتید بیرون این کار را بکن...این لباس بهتره....اینو بگی زشته...این کار رو نکنی جالب تره....بهش فر صت بیشتری بده...صبر کن تا قلبا بپذیره که دوستش داری....حس اعتماد رو در نیلوفر بیشتر کن تا راحت تر باهات صحبت کنه...انتظار نداشته باش مثل تو واکنش نشون بده....من مطمئنم از این حرف منظوری نداشته....اشتباه فکر میکنی اصلا همچین آدمی نیست و .......................
خیلی طول کشید اما همه چیز درست شد چند ماه پیش که که تدارک جشن نامزدی رو می دیدند نه میلاد اون میلاد دو سال پیش بود نه نیلو......دو شب قبل از عروسی میلاد امد دنبال م تا با هم برویم دنبال کادوی شب عروسی...می گفت می خوام یه چیز خاص باشه....دست آخر به پیشنهاد من یه دستبند طلای خیلی شیک انتخاب کردیم یه عروسک کانگورو هم خریدیم و دستبند رو گذاشتیم تو کیسه اش
خیلی دوست داشتم عکس العمل نیلوفر رو ببینم وقتی دستبند رو می گیره وقتی همه اختلاف ها و سوء تعبیرات تموم شده.....
ولی نفهمیدم چرا منو به عروسی دعوت نکردند؟چرا من تنها مهمان غایب جشن بودم و چرا میلاد ونیلوفر طوری رفتار می کنند انگار که هیچ اتفاق خاصی نیا فتاده ؟ شما چی فکر می کنید؟؟؟















ا

بهزاد ر یاضی