حاجی واشنگتن

تو شیراز یه الکتریکی هست که هر وقت از کنارش رد می شم می ایستم وکلاه از سر بر می دارم !!

حتی صاحب کار عمو هنوز هست  ، پیرمرد فسیل شده ای که همچنان رادیو تلویزیون تعمیر می کنه ( بابا می گه همونه که عمو شاگردش بود ... راستش عموی ما اینجا وقتی دانشجوی کارشناسی الکترونیک بود شاگردی می کرد ، هم کسب تجربه بود هم کمک خرج ... خانواده متوسطی بودند ....

حالا چرا کلاه از سر بر می دارم .. چون وقتی این مغازه را می بینم و این پیرمرد پیزوری که تازه عمو چشم به کرمش داشته آخر برج ، می بینم یه مرد اگر اراده کنه از کجا به کجا می رسه ...

این عموی ما سال 54 رفت از ایران و آن طرف دنیا چندتا اختراع ثبت کرد و به هر چیزی که یه ایرانی موفق می تونه برسه رسید ... آخر سر هم رویای زندگیشو عملی کرد .. ملکی خرید سه هکتاری با دریاچه ای و تپه ای و خانه ای که بالای تپه ساخت ...  نرگس اولین شبی رو که اونجا صبح کرد برام نوشت : بهزاد تصورت رو از بهشت می ذاری کنار اینجارو ببینی ، معرکه است آدم صاحب دریاچه باشه تو خونه اش ! حوض و استخر نه دریاچه واقعی با چندین گونه پرنده ... چه غروب عجیبی چه صبح پر صدایی ، پر از صدای پرنده

..... بچه که بودم و پای تلفن عمو می گفت ایشالا بیای اینجا ببرمت قایق سواری رو دریاچه من که عمر بچگی ام تو پارکینگ پر روغن با بازی با گربه ها یا روی پشت بوم ، گل کوچیک و دوچرخه سواری با خطر سقوط می گذشت با خودم می گفتم این دریاچه باید چیز باحالی باشه خصوصا چه حالی می ده با قایق دونفره پدالی کله قو یی  ( بشکل کله قو ) ! مجانی بدون اینکه اسمتو تو بلندگو بخونن که برگردی پدال بزنی و پدال بزنی  کنار عمو !.......


خلاصه اینکه این عموی ما از ما بهترانی شده بود برای خودش ... کم کم نوه های دو رگه هم دور و برش رو گرفتند و حسابی سرش شلوغ شد و  موتاسیونی شد که البته بیشتر این بود نه آن که سال 54 رفته بود ....... هیچوقت برنگشت ، حتی وقتی کسی که دوستش می داشت مرد .. شاید اونقدر دیگه اینجا براش  محو و دور بود که حتی باور نمی کرد اصلا همچین کسایی بودن و حالا نیستند .... شاید می ترسید از خاطره اون الکتریکی کوچک و حس می کرد اینجا شاید هنوز همانقدر جا تنگ باشد برایش .... ولی دست آخر نمی دونم چرا برگشت ! بعد از 35 سال و اونقدر عجیب بود برای ما مثل اینکه فضانوردی از فضا آمده باشد ....

خودش داستان دیگری است ... شاید پست بعدی ...


داستان چه

این عکس جسد چه گواراست ... انگار نمرده .. به آرامی دراز کشیده و به دور دست خیره شده

 سال ۱۹67 بعد از اعدام چه گوارا در بولیوی وقتی عکس های جسد چه منتشر شدند کسی باورش نمی شد او مرده  باشد ....

سیا و نظامیان بولیوی برای اینکه ثابت کنند او را کشته اند ، دستش را قطع کردند و بهمراه نامه ای برای فیدل کاسترو فرستادند ... با انگشت نگاری ثابت شد چه را کشته اند( این دست هم اکنون در موزه انقلاب کوبا نگهداری می شود ) 18 اکتبر 67 با تابوت خالی برایش تشییع جنازه برگزار کردند ، تشییع جنازه ای که یک میلیون نفر در آن شرکت کردند ...

چه به معنی رفیق و دوست است ، از آنجا که ارنستو گوارا همه را رفیق صدا می زد کم کم به آقایی معروف شد که همه را دوست خود می داند ... ارنستو چه گوارا

شاید علت اسطوره شدن چه گوارا مردانه زندگی کردن او باشد ، چه گوارا بدرستی درک کرده بود که آزادی و امنیت دوست هم نیستند و برای بدست آوردن یکی باید دیگری را از دست داد ، به همین علت بعد از پیروزی انقلاب کوبا صندلی امن وزارت را که فیدل کاسترو به او داده بود رها کرد و به بولیوی رفت تا دولت نظامی دست نشانده آمریکا را ( مانند دولت باتیستا در کوبا ) سرنگون کند ، اما ماموران سیا با همکاری یک جاسوس محل اختفای او را پیدا کردند و تمامی یارانش را کشتند ، چه گوارا و شش بازمانده را  با هلیکوپتر به دهکده لاایگرا منتقل کردند و چون می دانستند بزودی فیدل کاسترو اقدامی برای آزادی اش خواهد کرد  ، صبح روز بعد اعدامش کردند .....

سرباز روبروی چه ایستاده بود و دستش می لرزید ، چه گوارا با خونسردی به سرباز گفت : زودتر بزن .. برای کشتن یک مرد باید مرد باشی ... سرباز شلیک کرد و چه گوارا با چشمان باز روی زمین افتاد و به آرامی مرد ....

30 سال محل دفن چه گوارا نامعلوم بود ... بالاخره  گوستاو بیلیدو از اعضای سیا اعتراف کرد چه گوارا را او پشت فرودگاه نظامی باله گرانده دفن کرده و طره ای از موهای او را که به یادگار با چاقوی جیبی بریده بود به خبرنگاری در فلوریدا نشان داد .....

بعد از 30 سال در 1997 بقایای جسد چه گوارا به کوبا بازگردانده شد و تشییع جنازه باشکوه دیگری به استقبالش برگزار شد ....