۱ . آقای محسنی یه گرافیستی که یه مدت با هم کار می کردیم یه روز که احساس کرد بی حوصله و بی دل و دماغم بهم گفت : هر وقت همچین احساسی داشتی به یکی از دوستات زنگ بزن باهاش صحبت کن
خوشحالش کن و بهش انرژی بده بذار ارزش وجودت رو حس کنه و اونوقت می بینی دیگه بی دل و دماغ نیستی .....
راه حل معرکه ای بود .. آدم در اوج ناامیدی می تونه به دیگران امید بده و همین باعث می شه خودش امیدوار بشه .. با خودت می گی دیگران بوجودت نیاز دارن نباید لحظه ای ناامید باشم ...
هر کدوم از ما تو اون لحظه ای که احساس می کنیم هیچ کاری ازمون برنمیاد برای خودمون انجام بدیم هزار کار برای دیگران می تونیم انجام بدیم ...... خوبه لحظه ای از خودمون فاصله بگیریم بعد مثل یه پدر مهربون دستی به سر خودمون بکشیم و بگیم تو می تونی قوی باش !
.........................................................................................................................................
۲ . دارم با خواهرم چت می کنم ...
خواهرم تازه یادش میاد که یه میکروفون تو کشوی سوم میزش داره .. برام تایپ می کنه : ببین می تونی پیداش کنی ...
میکروفون رو پیدا می کنم و میارم ... سرمو می برم جلو و می گم صدام میاد ؟
اونطرف چنان جیغ و دادی از شادی بلند می شه انگار من یه فضانوردم که از سفینه ام اولین پیام رو از فضا مخابره کرده ام .......
مامان اونجایی ؟ مامان یادته یه کارتون بود من بچه بودم نشون می داد ... اسمش یادم نیست .. یه پلنگ چهارشونه توش بود که یه پسر لوس داشت ؟ یه خرسه شهردار بود که یه دختر داشت ؟ دوتا راکون بودن که همیشه تو زندان بودن ؟ یه بار کلاغا به شهرشون حمله کردن ......... تازگی فهمیدم بلدم صدای پسر پلنگه رو دربیارم
همیشه گریه می کرد و می گفت : پدر جون میشا منو زد ... البته ن رو د می گفت و م رو ب می گفت .. اینجوری :
پدر جووووود بیشا بدووو زددد !!
اونطرف همه می زنن زیر خنده ........ من تو این فکرم که چقدر دوسشون دارم و چقدر خوب می شه که همیشه بهانه ای برای شاد کردنشون پیدا بشه ....
مدتی قبل شروع کردم به نوشتن دفترچه ای درباب شناخت زن ها در این میان با خیلی ها صحبت کردم .. آدمهای مختلفی با افکار مختلف .. یکی از افرادی که صحبت هاش برام خیلی جالب بود و جملات کلیدی گفت که هفت هشت صفحه از این دفترچه ۹۶ صفحه ای رو جلو برد کاسنی بود ...
به این خاطر باوجودی که هیچوقت شرکت در بازی ها برام جالب نبوده دوست دارم در بازی کاسنی شرکت کنم ... ده خصوصیتی که باعث ناخشنودی شما از زن ها می شه چیه ؟
۱. همیشه فکر می کنن مردها می خوان ضایشون کنن و به همین خاطر احساس می کنن خیلی باحاله که مردها رو ضایع کنن و بعد که این کارو می کنن پشیمون می شن !
۲. به همدیگه خیلی حسادت می کنن اما مسالمت آمیز کنار هم زندگی می کنن در صورتی که از درون دارن می ترکن ... خدا نکنه یه دختری تو جمع دخترها مورد توجه دیگران قرار بگیره .. گیس و گیس کشی می شه البته به روشهای دیپلماتیک نه مثل قدیم که تو سفید آب طرف واجبی می ریختن که وقتی تو حموم موهاشو می شوره کچل بشه !!!
۳. خیلی اوقات بدون اینکه عادلانه قضاوت کنن فقط می خوان حرف آخر رو بزنن
۴. مشکلات رو خیلی خیلی بزرگتر از اون چیزی که هست جلوه می دن ... یعنی مثل بادکنک بادش می کنن و از چیزی که خودشون بادش کردن می ترسن ! من نمی دونم که چرا بعد از هر امتحان سختی همه دخترا زرد می کنن و می گن می افتن و من می گم نه بابا ایشالا قبول می شین کسی رو نمی اندازه .... بعد همشون ۱۷ .. ۱۸ می شن و فقط من می افتم !!!
۵. درک نمی کنن غار تنهایی یه مرد یعنی چی ... همیشه احساس می کنن غار تنهایی یه مرد یعنی جایی که از من دور می شه در صورتی که اونجا جاییه که مرد به خودش نزدیک می شه و اگر به خودش نزدیک نشه از تو دور می شه .... مردی که تو فکره بمعنی این نیست که دوست نداره حاج خانوم !!!
۶. زن جماعت نوسان احساسات دارن ... به خدا نه این دلیل و نه پنج تا دلیل بالایی باعث ناخشنودی نیست چون با توجه به روحیات زن ها طبیعیه ولی اگه زن هر حرفی و هر کاری می کنه به این فکر کنه که آمپر احساسش الان چه وضعیتی داره خیلی بهتره !
۷. زن ها خیلی به گذشته فکر می کنن ... هرچی می گی بابا گذشته درگذشته ( یعنی رفته پی کارش) مگه فایده داره ؟؟؟
۸. عاشق تعریف و تمجیدن حتی اگر غیر واقعی باشه ( مثل خودم !!! )
۹. تقلید زیاد می کنن ... مثلا دوستشون یه جوراب راه راه قرمز اگه بخره اونا باید یه راه راه قرمز یه راه راه زرد و یه راه راه آبی بخرن که راحت بشن
۱۰. بعضی هاشون چطور نون رو ته ظرف خورش چرب می مالن و می ذارن تو دهن .... چهارتا انگشت رو می کنن تو کرم پودر و می مالن رو صورت ... بعد که یه آفتاب می زنه این کرمه پوست پوست می شه و خط چشمم باهاش مخلوط می شه و آدم با دیدنشون یاد شب اول قبر و نکیر و منکر می افته !!!!
تاحالا شده به قدیمی ترین خاطره زندگیتون فکر کنید ؟
مال چندسالگیه ؟
قدیمی ترین خاطره من مربوط به سه سالگی می شه ... از سه و چهار سالگی روی هم شاید پنج تا خاطره واضح داشته باشم اما قدیمی ترینش که خیلی هم واضحه مربوط می شه به عمل لوزه تو سه سالگی ... چهار نفر تو این صحنه که در ذهنمه حضور دارند و دوتا فضا
مادرم . یک زن مسن چادری . دوتا دکتر جوان
اطاق انتظار و اطاق عمل
مادرم بغلم کرده بود و زن چادری می گفت اصلا ترس نداره.... ولی من خیلی ترسیده بودم ... دکتر جوان منو از مادرم گرفت و برد توی اطاق و خوابوند روی تخت .. با کمک همکارش ماسک بیهوشی رو گذاشت روی صورتم و من احساس کردم دارم خفه می شم ... بعد تاریکی بود و نورهای رنگی ... وقتی بهوش آمدم با دیدن همون دکتری که می خواست خفه ام کنه شروع کردم به جیغ و داد و گریه ... وقتی دکتر منو برگردوند پیش مادرم همونطور که هق هق می کردم به مادرم نشونش دادم و گفتم : این می خواست منو خفه کنه
اما مادرم و دکتر و زن مسن چادری لبخند می زدند ...
این بار با کتاب شیطان در بهشت اثر هنری میلر وارد شدم و شیرینی های ر یز نارگیلی نظرم رو جلب کرد و گفتم آقا نیم کیلو از این بده ... انبر رو برداشت و مشغول چیدن شیرینی ها در جعبه شد که یکنفر از اینا که به دافی مشهورن وارد شد و گفت : آقا یه کیک می خوام .....
کار مارو نیمه کاره گذاشت و رفت به کار داف مذکور برسه ... کیک سفیدی رو تو جعبه گذاشت و پیچید و تقدیم کرد ... وقتی برگشت بهش گفتم : باریکللا همیشه کار خانوما رو اول راه می اندازی آره ؟
متوجه منظورم شد و با لحن روشنفکرمابانه ای که بچه پنج ساله رو هم به خنده می انداخت گفت : قبول نداری که خانوما مقدم ترند ؟
منم جواب دادم : صد البته ... هرچی هم که خوشگل تر باشن تقدمشون بیشتر می شه ( می خواستم بگم خودتی بابا )
در این لحظه یه خانوم دیگه ای وارد شد و گفت : ببخشید آقا من می خوام برای امام حسین به همسایه ها شیرینی بدم (ندیده بودیم کسی تو عزا شیرینی پخش کنه) بنظر شما چی بگیرم ؟
_ ببین خانوم هر کی امام حسین رو بشناسه براش جنس درجه یک پخش می کنه !!!
گفتم : خوب زرنگیا .... چشماشو گرد کرد و گفت : مگه غیر از اینه ؟ گفتم : نه لابد واسه علی اصغرم این نارگیلی کوچولوهای منو سفارش می کنی بگیرن !!
اخم کرد و گفت : می شه دو و دویست
دو و دویست بهش دادم ( لای دویستی یه صدتومنی له و لورده داغون بود که متوجه اش نشدم )
از در مغازه که اومدم برم بیرون داد زد : داداش بیا صدتومن اضافه دادی
چنان لبخند پیروزمندانه ای برلبش بود انگار تصدیق تموم حرفاش بود که من بهشون شک داشتم ( لی دییز فرست و فروختن شیرینی گردویی واسه خاطر مقام بالای امام حسین )
انتظار داشت بگم : رخصت جوونمرد تا بگه : فرصت جوون !
بنظرم هیچ چیزی اتفاقی تو این دنیا رخ نمی ده ...
سوار یه پراید سفید از زرقان رد شدیم ... کوه های عجیبی دیدم .. یه دشت سرسبز وسیع و ... یه مه جادویی که به سمت ما می اومد ... به راننده گفتم اینجا همیشه اینجوریه ؟ گفت : نه بخاطر بارندگیه
با خودم گفتم چه فرقی می کنه .. اینجا رو همیشه همینطوری که الان می بینی تو ذهنت بیاد میاری ...
رفتیم ... خیلی رفتیم ... بالاخره به روستا رسیدیم .. یه سربالایی ... یه امامزاده سمت راست و یه در قرمز سمت چپ ..... در قرمز که باز شد با خودم گفتم خدا خوب بنده هاشو بازی می ده ... چقدر خوبه همیشه آدمو بازی بده .... من الان اینجام و هیچ چیز اتفاقی نیست
.... یه اطاق کاهگلی بود یه علاءالدین که قوری روش قل قل می کرد ... پدرش برام چایی ریخت .. مادرش برام کیک آورد و گفت برم از مدرسه بیارمش ؟ گفتم : نه از درسش می مونه
.... لای در قرمز ایستاده بودن و برام دست تکون می دادن .... وقتی خواستن برن تو دست انداختن گردن هم ..... این یعنی خوشحال بودن
یه پسر بچه ای اون دور و اطراف بازی می کرد که خیلی بامزه بود و موهای مجعد خوشکلی داشت ... چهار سالش بود و پدر و مادرش از هم طلاق گرفته بودند .. بعضی اوقات که با پدرش از تهران می اومدند اون اطراف معمولا باباهه می خوابید و این بچه اون دور و اطراف پرسه می زد ..... یه روز ازم خواست جلوی دوچرخه بشینه ... سوارش کردم ... از بادی که به صورتش می خورد لذت می برد و می خندید و من از طرز خندیدنش کیف می کردم .......
رکاب می زدم و به کوه پر از درخت نگاه می کردم که یکدفعه یه تکه چوب رفت زیر چرخ و من باشدت به جلو پرتاب شدم ومحکم افتادم روی آسفالت ... بلند که شدم و برگشتم چند متر عقب تر دوچرخه افتاده بود روی پسر بچه و اون هم هیچ تکونی نمی خورد ...
انگار زمان ایستاد .. گاوی که علف می خورد خشک شده بود سر جاش... مردی که ازدور می اومد ایستاد ... برگ درختها تکون نمی خوردن... خونم داشت منجمد می شد ... وقتی بهش رسیدم و دوچرخه رو از روش برداشتم دیدم سالمه فقط طوری ترسیده که حتی نمی تونه گریه کنه پیشونیش یه خراش کوچولو برداشته بود توی اون چند ثانیه که بهش برسم انگار ده سال گذشته باشه ... حس کردم الانه که از حال برم ...بغلش کردم ... محکم بغلش کردم و با دستم سرشو چسبوندم به سینه ام ..... نمی دونم چرا اما یکدفعه زدم زیر گریه و یکم بعد اونم شروع کرد به گریه کردن و پاهاشو کوبید به شکمم که یعنی بزارم زمین ... گذاشتمش زمین ... چند قدم دست در دست هم راه رفتیم در حالی که هردومون هق هق می کردیم .. یکدفعه هق هقش بند اومد و گفت : این چیه ؟ یه بوته گوجه فرنگی کنار جاده بود ... گفتم : گوجه فرنگیه ......
کنار جاده نشستیم و گوجه فرنگی خوردیم ... ده بار توی دلم گفتم خدایا شکرت
چند متر دور تر دوچرخه ام هنوز روی زمین ولو بود ...
هر بار یاد اون لحظات می افتم .. از ته دل می گم خدایا شکرت

تو این دوهفته واقعا متعجب شدم از این رو یی که صبر و تحملم داره ... واقعا از رو نمی ره ...
بعضی شبا اونقدر ایستاده کار می کردم راه می رفتم و رو نقشه ها فکر می کردم که پاهام بی حس می شدن و تعادلم رو از دست می دادم ... ولی بالاخره تموم شد .. یه ماکت یک پنجاهم هم از کار ساختم و مهندس هم اونقدر از کار ایراد گرفت و اونقدر من اصلاح کردم که جایی برای ایراد گرفتن نموند ... وقتی عینکشو می گذاشت رو نوک دماغش و سرشو نزدیک می کرد تو دلم می گفتم تورو جون مادرت دیگه ایراد نگیر پیرم کردی ... بعد مهندس می گفت : بیا یه کاری بکنیم ...(این بیا یه کاری بکنیم یعنی دوباره یه کاری رو تکرار کنیم ) و من یه نفس عمیق می کشیدم و می گفتم : هرچی شما صلاح می دونید ....
ولی من این پیرمرد رو دوست دارم چون واقعا حوصله اش از اصلاح کردن و دوباره کاری سر نمی ره و هر بار هم کار بهتر از دفعه قبل می شه ....
تو آخرین لحظات کار .. مهندس گفت چه خوب می شد اگه یه کاور شیشه ای رو ماکت می ذاشتیم که گرد و خاک روش نشینه ( با خودم گفتم نخیر انگار این کار تموم نمی شه ) باشه آقای مهندس براتون می سازم ... پلکسی .. کاتر .. چسب .. مگه این کاتر کوفتی پلکسی ها رو می برید ؟ تمام دستم تاول زد بس که کاتر کشیدم ... آخرش کاور حاضر شد ... مهندس یه نگاهی بهش انداخت .. یکم راه رفت بعد عینکش رو گذاشت رو نوک دماغش و سرشو برد نزدیک و گفت : بیا یه کاری بکنیم .. یه کاور دیگه بساز .. با پلکسی قطورتر .. تمیز تر .. محکم تر .. شایدم سفارش بدیم با لیزر برامون دربیارن بهتر باشه ....
من که داشتم از حال می رفتم گفتم آره با لیزر بهتره ... رفتیم پامنار سفارش دادیمو روز بعد من رفتم که کارو بگیرم ..... روز بعد وقتی کاور حاضر شد از شانس بد من هزینه اش تنها سه هزار تومن از کل پول توی جیب من کمتر شد .... خدایا چطوری ببرمش ... تنها راهی که با سه هزار تومن بفکرم رسید موتور بود ... فکرشو بکنید یه باکس بزرگ شیشه ای با موتور که یه وجب جا واسه نشستن داره .. یارو موتوریه پیشنهاد داد کاور رو بذارم رو سینه ام و به عقب خم بشم ... خودش هم به حالت ایستاده موتور رو می روند که جا باز بشه.. یک اوضاعی بود مثل نمایش دیوار مرگ پارک ارم (تصویر 1 ) فکرشو بکنید از پامنار به گیشا با یه باکس شیشه ای رو سینه و به عقب خم شده روی موتور که با هر سرعت گیری یه متر می پره بالا ... به توحید که رسیدیم کمرم داشت می پکید ... داد زدم نگه دار داغون شدم ... گفتم اینجوری نمی شه کمرم داغون شد ... اینجا جناب موتوری پیشنهاد دوم رو مطرح کردن که از اولی راحت تر ولی بسیار مضحک بود طوری که باعث نشاط رانندگان اتوبان چمران در ادامه مسیر شد ... ایندفعه خودم رفتم داخل باکس و از بیرون با دستم نگهش داشتم (تصویر 2 ) و از داخل اون فضای شیشه ای به راننده ها که یکنفر تو آکواریوم رو می دیدند لبخند می زدم !

وقتی مهندس دسته چکشو در آورد نفس راحتی کشیدم که بالاخره این پروژه تموم شد ... وقتی می خواست چکو بنویسه ازم پرسید مهندس ریاضی اسم کوچیکت چی بود ؟ گفتم بهزاد و تو دلم کلی کیف کردم چون بار اولی بود که کسی مهندس رو نه برای اسکل کردن که بمعنای واقعی درموردم بکار می برد !
فکر کنم ماجرا حدود 5 سال قبل بود .. روزهایی که بم زلزله اومده بود ... آقای دکتر ش و خانمش از آمریکا بر می گشتن ایران و طوری بلیط گرفته بودن که یک روز پیش ما باشن و بعد برن ایران .. دکتر مرد بزله گو و شوخی بود و مدام از خنده سرخ می شد ولی خانومش حالت چشماش یه غمی داشت ... نه به این خاطر که آدم غمگینی باشه این حالت بخاطر یه وقار خاصی بود که داشت ..... آمدن دکتر و خانومش به خانه ما واقعه خاصی برای هیچکس نبود ... اونها آشناهای قدیمی بودن که بعد از سالها می دیدیم ... خاطره خاصی ازشون نداشتیم ... فقط باید بهشون احترام می ذاشتیم ... فردا می رفتن بدون اینکه اتفاق خاصی بیافته و تا سالها خبری ازشون داشته باشیم ( تا همین چند روز پیش ) ... من پیشنهاد کردم دکتر و خانومش رو ببرم مرکز شهر یه دوری بزنن و ساختمانهای تاریخی رو ببینن ... کلیسایی بود که اون شب مراسم خاصی توش برگزار می شد .. می گفتن تصاویر حواریون اون شب هر سال به گریه می افتن ... یعنی شما می بینید که از چشمان نقاشی ها اشک میاد ... من هرگز همچین چیزی ندیدم اما فضای این کلیسا در اون شب بخاطر حال خاص زائرین همیشه متفاوت بود ... دکتر حوصله نداشت بیاد داخل کلیسا و مراسم رو ببینه رفت تا چند تا عکس از اطراف بگیره در عوض خانومش مشتاق بود تا مراسم رو ببینه ... ما رفتیم داخل .. من کمی عقب تر بودم که خادمین کلیسا مردم رو جدا کردن ... یک عده از جمله من که دم در بودیم به بیرون هدایت شدیم و خانم دکتر بهمراه عده دیگر که به محراب نزدیک بودند به جلو هدایت شدند ... خانم دکتر ترسید که با زائرین هماهنگ نباشه و کاری کنه که توجه دیگران جلب بشه ... برگشت و با همون نگاه غمگین مهربون به من نگاه کرد و من در حالتی که به بیرون رانده می شدم با نگاهم بهش فهموندم که جای هیچ نگرانی نیست .... وقتی مراسم تموم شد بیرون نم نم بارون می آمد و زمین سنگفرش لغزنده بود ... خانم دکتر که بیرون اومد احساس کرد ممکنه لیز بخوره و منتظر موند تا من جلو برم و دستش رو بگیرم ... خیلی متاثر شده بود فضای معنوی داخل .. بوی عود و نور شمع و صدای ناله مانند ذکر حال خاصی بهش داده بود ... در حالی که به من تکیه داده بود چند قدم بدون صحبت راه رفتیم که بهم گفت : همه ادیان دنبال آرامشی هستند که از ارتباط با خدا حاصل می شه ... همشون زیبا هستند ... من در جواب لبخند زدم و گفتم آره هر عبادتی آدم رو آروم و سبک می کنه ... بعد خانم دکتر دوباره لبخند زد و گفت : من یه پسر دارم که هم سن توئه ..........
اونا فردا رفتن و دیگه خبری ازشون نشد اما اون لحظات کوتاه جلو کلیسا .. سنگ فرش خیس و چهره غمگین و زیبای خانم دکتر بخاطرم موند ... چند روز پیش خواهرم گفت : بهزاد دکتر ش بود .... من گفتم خوب خوب ... یادته ؟ آره آره که یه روز اومدن ... یه پسر داشت ... آره هم سن من بود خوب ؟؟ پسرش سه روز پیش آنفولانزا می گیره و فوت می کنه .. در عرض سه روز
..... به آسمون تیره نگاه کردم .. داشت غروب می شد ... یاد چهره خانم دکتر افتادم .. غم چهره اش که انگار از امروز خبر می داد ... دوست داشتم کنارش بودم و دستش رو می گرفتم ............. و یادش می انداختم که خدا همیشه منتظر آروم کردن بنده هاشه ..........
ما در دنیایی پر از معجزات زندگی می کنیم .. همه چیز به هم ارتباط دارند .. ارتباطات رو که پیدا کنیم متوجه می شیم همه چیز تحت کنترله ! ... چرا متوجه معجزات نمی شیم ؟ چون توجه مون به اطراف کمه و این باعث می شه نشانه ها از کنارمون بگذرن بدون اینکه متوجه شون بشیم ..........
یک هفته است که از خونه بیرون نیومدم و سخت درگیر کار مهندسم .. یک ساعت پیش دیدم حالا که کار داره به آخرش نزدیک می شه راندمان کارم بشدن اومده پائین .. دیدم باید برم بیرون و یه قدمی بزنم تا روحیه ام عوض بشه .... تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و دلستر لیمویی دستم بود که احساس کردم دختر کناری ام داره واسه پسر کناریش خالی می بنده .. یه نگاه بهش انداختم ... آره داره خالی می بنده .. من می شناسمش .. خدایا کجا دیدمش ؟ ... وای خدا کجا دیدمش ؟ یادم نمی یاد ..... یکمی جلوتر کنار دکه روزنامه فروشی احساس می کنم پسر کناری ام داره واسه دختر کناری اش خالی می بنده ... یه نگاه بهش می اندازم ... آره داره خالی می بنده من می شناسمش تو فست فود فیفتی (50) کار می کرد ... همون فست فود سر کوچه که تعطیل شده .......................... آها یادم اومد اون دختره هم تو کافه گالری کار می کرد .. همون کافه ای که تعطیل شده
1. هر دو با مواد غذایی سر و کار داشتن
2. هر دو داشتن در مورد خودشون خالی می بستن
3. هر دو بعلت تعطیل شدن محل کارشون الان کار دیگه ای می کنن
اشتراکاتشون باعث شد من از روی پسر دومی دختر اولی رو بیاد بیارم یا شاید از اولی به دومی و دوباره به اولی !!! ........ این دو نفر هیچ ربطی بهم نداشتن و نکته جالب قضیه همینه... اینکه بی ربط ترین چیزها با یک واسطه که خود آدمه ربط می گیرند اونم وقتی که درست در یک بازه زمانی که تو تصمیم می گیری بعد از یک هفته از غارت بیرون بیای جلوی راهت سبز می شن !!
.................. برگردم سر کار .. فردا پس فردا باید تحویلش بدم ...
اول منظورم از عنوان مطلب ... بهتره یه مثال بیارم ... یه دوستی داشتم به اسم ناصر که نامزدش واقعا فکر می کرد خیلی این ناصر فرشته است ( البته ناصر هم مفسد فی الارض نبود ولی یکی بود مثل بقیه ) ... یه روزی ناصر بهم گفت بهزاد بدجوری دارم اذیت می شم .. نامزدم فکر می کنه من از آسمون اومدم فکر می کنه من تو زندگی ام دروغ نگفتم نگاه چپ به کسی نکرده ام حرفای چاله میدونی به کسی نزدم .......... من بهش گفتم ناصر از وقتی تو با این آدم آشنا شدی من کمتر دیدم دروغ بگی یا اونقدر تو فکرشی که کاری به آدم دیگه ای نداری و مودب تر هم شدی .. پس بد نبود که نامزدت از اول از تیریپپت دچار این سوء تفاهم شد که آدم خیلی مثبتی هستی ... یعنی تو از این قضیه استفاده مثبت کردی نه سوءاستفاده ... و خدا هم همیشه می خواد ببینه ما از موقعیت ها چه استفاده ای می کنیم
.... پس اگر این روند رو ادامه بدی کم کم همونی می شی که فکر می کردن بودی و اونوقت اصلا خودت هم یادت می ره چی بودی .... تاریخ پر از داستانهاییه که یکنفر چون فکر می کردن آدم خوبیه خوب شده و بر عکس چون فکر می کردن آدم خوبیه یه کلاهبرداری مشتی کرده ... من نمی گم فکر کنیم همه خوبن می گم اگه فکر کردن ما خوبیم وجدان داشته باشیم و خوب بشیم ........
حالا قضیه ای که برای خودم اتفاق افتاده ... از طریق یه دوستی با مهندس خیلی کار درستی که ورودی 40 سال پیش هنرهای زیباست آشنا شدم ... مهندس در مورد قابلیت های من ! ( اگه داشته باشم ) دچار سوء تفاهم شده و از من کاری خواسته که برای من خیلی بزرگه ... اولش خیلی ترس داشتم اما بعد با خودم گفتم تمام تلاشم رو می کنم که به سطحی که مهندس می خواد برسم ( بالاخره از یه جایی باید شروع کرد دیگه)
بهش گفتم کار رو انجام می دم و اگه خوشش نیومد می تونم ده بار دیگه تکرارش کنم تا خوشش بیاد ... امروز وقتی یک چهارم مبلغ قرار داد رو گرفتم حال عجیبی داشتم ( یه جور تعهد یا اعتمادی که باید ثابت کنم لیاقتش رو داشتم ) ... تو راه مدام فکر می کردم .. یادداشت بر می داشتم و نقشه ها رو مرور می کردم ... وقتی آمدم خونه چندین ساعت روی نقشه ها فکر کردم .. اسم چند نفر رو نوشتم که می تونن کمکم کنن و کتابهایی که بدردم می خورن ............... باور کنید نزدیک شدن به چیزی که طرف می خواد خیلی آسون تر از اونی بود که فکر می کردم .... مطمئنم کار عالی می شه ... آنقدر انرژی دارم که قابل توصیف نیست .......
چند بار خواستم بگم مهندس این کار من نیست ... خدارا شکر که نگفتم ... کار من نبود ولی داره کار خودم می شه !