کی رفته بودم؟ بهمن بود ... یادم بود که وقتی می رفتم در دفترم نوشتم که می روم تا وقتی که خسته شوم. اتفاقا زود خسته شدم، اما اینکه برنگشتم به این خاطر بود که دچار بی زمانی عجیبی شده بودم و دوست نداشتم دوباره مثل قبل یادم بیاید که در چه سالی و چه ماهی و چه روزی زندگی می کنم. من دیگر معماری نبودم که به شوق ساختن سختی شب های کوشه را تحمل می کند، بیابان و صدای سگ ها و بادهای جن را ... احساس می کردم وحدت وجودم را تجربه می کنم. یک شب بالای بام قشم آنوقت که تازه با امیر و خانمش آشنا شده بودم، امیر پیشنهاد داد برویم جزیره هرمز، بلیط داشتم برای تهران، عقب انداختم، رفتیم هرمز سه چهار روز ماندیم، برگشتم قشم، باز بلیط گرفتم که از بوشهر زنگ زدند که بیا همایش معماری، خدا را شکر که از هرمز یکدست لباس خریده بودم. به خودم که آمدم در اطاقی بودم با تراسی رو به دریا،
زود گذشت...
باورم نمی شود اینقدر اتفاق برایم افتاده باشد.چقدر بزرگ شدم در این چند ماه ، آرامش مردی را دارم که پنجاه سال زندگی کرده باشد. 20 سالم که بود از خدا خواستم هرکاری که می کنم با سفر همراه باشد. وقتی سفر می کنم نیروهای درونی ام هم مرکز می شوند.
باید بروم، کارت تلفن بگیرم و امشب به مامان اینا زنگ بزنم، می دانم کمی دلگیر هستند اما دلخوشم به آرامش صدایم، برای مامان جون و آقاجون هم چای گلابی می گیرم و خرما و حلوا، یک سنجاق طلایی هم بود با یک نگین آبی پشت ویترین یک طلافروشی همین نزدیکی، آن را هم باید بخرم، قشنگ است.
در جزیره اجالتا توقف دارم و تجربیاتی ناب در حال تجربه
... داخل قبرستان روستا مشغول قدم زدن بودم که تخته سنگ های صاف و سنگینی که یک گوشه تلمبار کرده بودند نظرم را جلب کرد. پرسیدم گفتند اینها را برای سنگ لحد استفاده می کنند. هر قطعه کمی بیشتر از عرض شانه انسان طولش بود، کمی بیشتر از سه وجب (60 سانتیمتر) که دقیق بیافتد روی دو لبه قبر
دیدم چقدر جالب می شود اینها را برای کف پارک کار کنیم، سنگینی شان باعث می شد احتیاج به ملات نداشته باشند برای نصب و به فاصله روی زمین که بگذاریم بخاطر همان طول سه وجبی مناسب گام برداشتنند و بارانی که بیاید و از زیر سنگینی شان پونه دربیاید حسابی به زمین پارک عادت می کنند.
گفتند اینها را پیرمردی از کوه می آورد که خانه اش در سوزاست و ما هم رفتیم سوزا و پیدایش کردیم که روی یک رگه سنگ کار می کرد. مصداق پول از زیر سنگ درآوردن، گوه های آهنی را می گذاشت داخل شیار سنگ ها و با پتک می کوبید رویشان، آهسته و پیوسته همینطور ضربه می زد و سنگ ها لایه لایه می شدند.
اجالتا چهل قطعه ای خریدیم. هر قطعه هزار و پانصد تومان! خوشحال بود چرا که تا به حال در یک روز اینقدر سنگ لحد نفروخته بود و نگران از اینکه اینهمه سنگ لحد برای چه ؟
گفتیم اینبار استثنائا برای زنده هاست ، برای پارک بچه ها
در این هفته اتفاقا با چند نفر از دوستان جوان هم سن و سال (دهه ۶۰) چندین ساعت صحبت کردیم. برایم جالب و در عین حال متاثر کننده بود که همه این دوستان غالبا دلزده و کم امید ، رویاهای مشابه ای دارند و تحقق این رویاها بسته به اتفاقی ناگهانی خواهد بود که بسیار به آن امیدوارند.
این اتفاق از جنس برنده شدن در قرعه کشی بانک است ، از جنس قالیچه پرنده که ویژژژ می آید و سوار می کند و می بردتان داخل ابرها (مثل خواستگار خوبی که یکدفعه از غیب می رسد و می برتتان کانادا !)
از جنس ارثیه ای از عمو یا عمه پیر نادیده ای است یا غول چراغ جادو که بی کار برآورده کردن آرزوهای ماست.
نمی دانم بودا بود یا کریشنا ، حرف جالبی زده بود که " آرزو چه چیزی است جز هوس ؟ که اگر برآورده شود
مثل هوس باز بیشتر می خواهد و اگر برآورده نشود سرخوردگی و خشم را سبب می شود."
حالا کمی عرفان قضیه را کم کنیم و بیاییم پایین و برویم به سراغ آرزوهایمان که چون به انتظار معجزه نشسته اند به داستان بزک و خربزه و خیار بیشتر شبیه اند :
وضعیت فعلی : حقوق ۳۰۰ تا ۶۰۰ هزارتومان در ماه با مدرک تحصیلی لیسانس یا در حال دفاع از پایان نامه فوق لیسانس ، بی علاقه به کار در حال اشتغال و معتقد به تلف شدن عمر در دانشگاه و ... پس انداز فعلی ۲ تا ۱۰میلیون تومان
آرزوها :
خانه ای ۶۰ متری و دوخوابه ، سید خندان به بالا با یک سوم قیمت
شرکت شخصی قبل از چهل سالگی
یک کار آسان با حقوق ماهی ۲ میلیون در ماه
سفر به دور دنیا ، اسکی و اسب سواری ، ویولون و زبان فرانسه (پاغی ژوتم !)
در کل : شهرت و ثروت که عطش اصلی انسان : میل به قدرت و سروری (همان که غول چراغ می گفت : در خدمتم سرورم ) را برآورده می کند. همان که باعث می شود فیلم راز و کتابهای قورباغه ای اندازه درآمد نفتی فروش داشته باشند. (یه روز خوب میاد که همه خوشحال و شادن !) کافی است فکر کنید هرکس تبدیل به همان چیزی می شود که فکر کند نه آن چیزی که برایش زحمت می کشد.
اینها که گفتم ذکر مصیبت بود ، دکتر اسلامی ندوشن در کتاب گفتیم و نگفتیم ، پنجاه سال قبل (۱۳۴۰) اظهار نگرانی کرده از خیل عظیم جوانانی که از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند و تنها چیزی که در دانشگاه عایدشان می شود افزایش توقعاتشان است و می آیند بیرون در همان کشوری که چهار سال قبل بود و امکاناتی به اندازه توقعات آنها ندارد.
چرا ما قبول نمی کنیم که کجای دنیا قرار گرفته ایم ؟ این کشور یک کشور صنعتی نیست و مثل اتوبوس هایش ۲۰ صندلی است و ۱۲۰ مسافر !
حالا چه کار کنیم ؟ فحش بدهیم به زمین و زمان و جبر جغرافیایی و مقایسه کنیم اینجا را با آلمان و انگلیس و آمریکا ؟ مقایسه کنیم اینجا را که سال ۱۳۳۰ کل دانشگاهیانش ۳۰ هزار نفر بوده اند با کشورهایی که نظام نوین آموزش عالی شان ۲۰۰ سال قدمت دارند ؟ یا بزنیم به صحرای کربلا و امپراتوری آریایی و چاله عقده ها را با سرستون های تخت جمشید پر کنیم ؟
شاید ۲۰ نفر مثل مترو سوار شدنمان برای دیگران جفت پا بگیرند و تنه بزنند و جا گیرشان بیاید ، اما ما ۲۰ تا ۳۰ ساله ها ۱۰۰ تایمان باید دست به میله بایستیم ، نوش جانش آنکه نشست ، ظرفیت واگن همین است.
سوارکاری اگر کسی می خواهد برود شمال اسب دوری ۲ هزارتومان سوار شود ، به جای فرانسه ، انگلیسی اش را خوب کند و جای پاریس ، پس انداز کند به خدا استامبول هم جای قشنگی است و قهوه ترک ۴۰ تایش قیمت یک اسپرسوی پای ایفل هم نمی شود. صاحبخانه های مهربان هم در این شهر پیدا می شوند که آدم یادش برود خودش صاحب خانه نیست. و می توان شرکت خصوصی نداشت اما برای دل خود کار کرد و هر کاری نکرد و صد هزار تومان کمتر برده و بنده کسی نبود. چاره اش این است که با واقع بینی سطح توقع را پایین آورد و احساس مفید بودن کرد به جای تمنای مهم بودن
به خدا مفید بودن خیلی آسانتر از مهم بودن است و خیلی جاهای ایران هست به دور از این کلان شهرها و بوسینی ها و بنتون ها که می توان مفید بود و قالیچه پرنده و چراغ جادوی واقعی عده ای شد .
مصاحبه زیر برایم جالب بود ، شاید برای شما هم جالب باشد و کتاب های دوباتن را که خواندید جالبتر هم بشود !
در آگوست 2009 آلن دو باتن،توسط شركت BAA، مالك فرودگاه هيثرو لندن، استخدام شد تا يك هفته در اين فرودگاه زندگي كند. خاطراتش از اين اقامت نيز يك ماه بعد به صورت كتابي كوچك با نام «يك هفته در فرودگاه» منتشر شد كه تنها 10 هزار نسخه از آن به صورت رايگان بين مسافران پخش شد. با چاپ اين كتاب در آمريكا ديويد اولين، منتقد ادبي سرشناس مجله تايم با او به صورت مكاتبهاي گفت و گويي كرده كه در زير ميخوانيد:
داستان انتشار «يك هفته در فرودگاه» چه بود؟
فرودگاه هيثرو به دنبال كسي به عنوان «نويسنده مقيم» ميگشت. آنها از ناشران و كارگزاران نويسندههاي ساكن لندن پرسوجو كرده بودند، من هم اعلام آمادگي كردم، نامهاي بلند و بالا و تاثيرگذار نوشتم و آنها نيز من را انتخاب كردند. من عاشق اين كار بودم چون فرودگاه را خيلي دوست دارم، اما فرودگاه از آن مكانهايي است كه سخت ميتوان راجع به آن نوشت. پر از مسائل امنيتي و قوانين سفت و سخت. اما براي نوشتن اين كتاب اجازه داشتم هر جا ميخواهم سرك بكشم. اين اتفاق براي من تحقق يك رويا بود.
آيا اين اتفاقها سبب نشده كمي تامل كنيد، چرا كه شركتي بزرگ شما را استخدام كرد تا درباره كارش قلم بزنيد؟
من نگران نبودم. چرا كه فرودگاه حقوقي معمولي به من داد و قرارداد هم يك ماهه بود. با اين همه اگر قرار بود به خاطر اين شركت مسئوليتهايم در قبال خوانندگانم را زير پا بگذارم، ديوانه ميشدم. مسئله كاملا برايم مالي بود. به لحاظ زيباييشناسي اصلا برايم مطرح نبود كه فرودگاه از كار من راضي باشد يا نه. آنها هم در مقابل چنين خواستهاي نداشتند. همه ميدانستيم كه اگر قرار است كاري انجام شود تنها منوط به اين است كه من، من باقي بمانم و همه به اين احترام ميگذاشتند. مشكل فرودگاهها اين است كه ما تنها زماني به آنجا ميرويم كه ميخواهيم سوار هواپيما شويم و هميشه پيدا كردن گيت و ديگر مسائل آنقدر سخت است كه از دقت و نظر در پيرامون خود منصرف ميشويم. با اين همه تمام فرودگاهها ارزش اين را دارند كه يك بار ديگر به آنها نگاه كنيم، اين مكانها مراكز تخيلي جهان مدرن هستند. مدرنيته كه تنها به شكل انتزاعي در رسانهها با آن برخورد داريم، به شكل عيني در اين مكانها پيدا ميشوند. شما در اين جا جهاني شدن، تخريب محيط زيست، مصرفگرايي و از هم پاشي نهاد خانواده را ميبينيد؛ مدرنيته در اوج خودش در اين جا جريان دارد.
به نظر ميرسد كه فرودگاه براي شما هم به عنوان حامل فيزيكي مسافران اهميت داشته و هم به عنوان چشماندازي استعاري از امكانات.
فرودگاهها به ما اين امكان را ميدهند تا به راههاي ديگر نيز فكر كنيم. به ما اجازه ميدهند تا فكر كنيم همين حالا كه ساعت يك ظهر است يا
سهصبح است، در يك نقطه ديگر از جهان اتفاقاتي در حال افتادن است. سبب ميشوند تا فكر كنيم جهان از آنچه پيرامون ماست بزرگتر است، جهاني هست كه برايمان غريب و ناشناخته است، هيجانانگيزتر است، گوناگوني در آن بسيار بيشتر از زماني است كه ما در خانه و شهر خود نشستهايم و با كسالت و روتين زندگي هرروزه سر ميكنيم.
اما برخي ممكن است بگويند كه سياليت يك جامعه مدرن استحكام روابط را سست ميكند.
فرودگاهها حقيقتا به شما نشان ميدهند كه چقدر احساس و عاطفه در جهان وجود دارد. فرودگاه ما را به مفهومي عظيم نزديك ميكند، يعني نزديك بودن مرگ و همين اتفاق و هوشياري يا نيمه هوشياري ما نسبت به مفهوم مرگ سبب ميشود براي دقايقي يك جور ديگر فكر كنيم و بيشتر عشق بورزيم. ما از روتينهاي هرروزه جدا ميشويم، به نزديكي مرگ فكر ميكنيم و مشتاق ديدن مردم در نقاط ديگر جهان هستيم. كساني كه سالهاي سال است ازدواج كردهاند و زندگي بدون عشقي را از سر ميگذارنند، ممكن است در فرودگاه يك جمله عاشقانه به همسرشان بگويند. احتمال سقوط هواپيما چيزي است كه بدترين زناشوييها را نيز نجات ميدهد.
در تمام كتاب شما پرسشهايي درباب ضعف و بيماري، مرگ و اضطرابهاي مربوط به حيات و زندگي را پيش كشيدهايد.
زماني كه پرواز ميكنيم، همه ما به صورت ناخودآگاه به خدا فكر ميكنيم، ما در آسمانها هستيم، جايي كه از كودكي آموختهايم مكان اوست، اما اگر يك موتور از كار بيفتد، يك بال از بدنه هواپيما جدا شود، همگي اسير شعلههاي آتش شده و خاكستر ميشويم. دربارهاش حرف نميزنيم، اما براي ذهن ما غير ممكن است كه چنين ايدهاي را در هيچكجاي بخش پردازش عصبياش نگنجاند. به همين خاطر است كه ما در فرودگاه خريد ميكنيم. فروشگاههاي بيماليات فرودگاهها مكاني هستند تا غم ما به خاطر شكنندگي و كوتاهي حيات را تسكين دهند.
شما درباره تسليبخشهاي ديگر نوشتهايد: پروست، فلسفه، لذت كار كردن و... اين يكي به آنهاي ديگر چه ارتباطي دارد؟
من همواره علاقهمنده بودهام تا با سوالات مهم به زندگي هر روزه بپردازم. حس ميكردم كه در اين كتاب نيز چنين كاري ميكنم، يك فرودگاه را در نظر بگيري و بعد با سوالاتي درباره زندگي، دوستي، كار، مسائل اجتماعي، پول، طبقه و مليت به سراغ آن بروي. تمامي اين بحثها در اين كتاب آمده، البته نه به گونهاي كه خواننده اذيت شود.
چقدر از گزارشها استفاده كرديد؟
كل كتاب گزارش است. اما سعي كردم آن را مخفي كنم، دلم نميخواست كل كتاب شرح صحنهها باشد. ترجيح ميدادم تنها مواد خامي كه جمع كرده بودم را در اختيار خواننده قرار دهم.
زماني كه در هيثرو بوديد چقدر مينوشتيد؟ آيا كتاب را در همان مدتي كه در فرودگاه بوديد نوشتيد؟
نه بيشتر كتاب را شبها در اتاق هتلي چسبيده به هيثرو نوشتم.
آيا اقامت در فرودگاه در نوشتن شما تاثيري داشت؟ نوشتن كتابي كه در زماني حقيقي روي ميدهد چه مشكلات و چالشهايي داشت؟
نوشتن با توجه به مدت زمان محدودي كه قرارداد در اختيار تو گذاشته بسيار سخت است (سه هفته)، البته مزاياي خودش را هم دارد. گويي من را از تمام اضطرابهايم نجات داد. ميدانستم تمام كردن كتاب برايم دستاوردي است. به جاودانگي و غيره فكر نميكردم، وقتي زمان كم داري، كارهاي بيشتري انجام ميدهي. شما اين پروژه را «دعوتي همگاني از مسافران ترمينال تا پيرامون خود را با دقت و تخيل بيشتري مشاهده كنند و به احساساتي كه فرودگاه در آنها زنده ميكند، بهاي بيشتري دهند» خواندهايد. خواست اساسي من اين بوده كه سبب شوم مسافران فكر كنند كه فرودگاه جاي فوقالعادهاي است. ميخواستم كنجكاوي براي اين مكانها را قانوني كنم. اين كاري است كه هنر ميتواند آن را انجام دهد.
شما در كتاب نوشتهايد «زماني وجود داشت براي رسيدن». اما حالا زمان بسيار اندك و فشرده است، ماندن معنايي ندارد.
فرودگاهها تنها و تنها به خاطر بيصبري ما به وجود آمدهاند. اگر اين گونه نبود همان بندرها كافي بود. اين گفته به اين معني است كه اغلب بهترين كاري كه در فرودگاه ميتوان انجام داد رفتن به هرجايي نيست، بلكه در نظر گرفتن اين امكان است كه شايد شخص به جايي ميرود. بخش خروج فرودگاهها ما را در معرض راه حلهاي ديگر قرار ميدهد. سبب ميشوند فكر كنيم همين حالا در اين جهان بزرگ، در گوشه ديگري كه خيلي از ما دور است، چيزي در انتظار ماست و اتفاقاتي در حال وقوع است.

چقدر خوبه انسان سر یه موضوعی برای بار چندم به این نتیجه برسیه که " نه اشتباه نمی کردم!"
... در مورد خراسان جنوبی و نواحی مرزی ایران و افغانستان این مسئله درمورد من صدق می کنه ، سفر بیرجند به بهانه همایش معماری باعث شد دوباره به این نتیجه برسم که من بخشی از وجودم رو در اینجا جا گذاشته ام و از این رو فعلا با این نواحی کار دارم.
آدم هرچقدر از اون گنبد ها و بادگیرهای خشتی عکس بگیره بازم کافی نیست به این خاطر که حقیقتی متافیزیکی پشت آن چیزی است که می بیند.
.... حکایت دوری و دوستی است ، انگار هرجای این سرزمین دور افتاده تر است با طبیعت آدم سازگار تر است و این روزها باید خیلی دور بروی تا فضایی را که با تو دوست است پیدا کنی
بیرجند و روستاهایش مثل بجد ، خور ، خوسف و فورگ همچنان با انسان دوستند.
انسان جهان بینی را که به معماری ایرانی ختم شده می تونه در این نواحی حس کنه ، هر چند همه جا داستان " آن سبو بشکست و ..." است اما لااقل در این نواحی همچنان شهر ایرانی هست و آدم هایی در آن زندگی می کنند.

به تازگی کتابی خواندم از آلن دوباتن ترجمه گلی امامی به نام " هنر سیر و سفر " و در سفر بودم که این کتاب را می خواندم ُ .نویسنده دوست داشتنی است . کتاب " معماری شادمانه " اش هم خیلی به دوستان معمار سفارش می شود.
دوباتن در جایی از کتاب نوشته انسان وقتی چیزی را در جایی پیدا می کند که آن چیز به درونیاتش نزدیک تر است .. چیزی که در محل زندگی اش پیدا نکرده .. آنوقت آن مکان معنی دیگری برایش پیدا می کند . مثلا در مورد خودش در سفر آمستردام معماری ساده و بی آلایشش در مقایسه با معماری پر ادای محل زندگی (لندن) یا برای گوستاو فلوبر نویسنده مادام بوآری مثالی که زده شلوغی قاهره قرن ۱۹ در مقایسه با پاریس فوفولی که فلوبر را این ابتذال پاریسی بدجور آزار می داد و مصر شلوغ و کثیف را برایش خواستنی می کرد.
برای من قشم ... آزاد شدن از فشردگی و انباشت تهران است .... برای من آنچه بی معنی است رقابت دیوانه وار ایرانی جماعت است که در این تهران به اوج خود می رسد ... دویدن و دویدن و نرسیدن و حسادت حسادت ترکیدن
کویر مرکزی قشم را که از همه جا بی خبر است دوست دارم ... حس می کنم اینجا زیر تلی از خاکی که باد با خود می آورد ناپدید می شوم و از هرچه رقابت است کنار می کشم ...
چند شب پیش چنان سکوتی بود که صدای پاهای بادکنکی مارمولکی را می شد بشنوی که از پشت شیشه اتاقت رد می شود ! معرکه بود .. چنین حجمی از سکوت بی نظیر است.
بودلر می گوید : این دنیا مثل بیمارستانی است که همه در آن می خواهند تخت خود را جا به جا کنند ... بعضی از روستایی های آنجا شب و روز تهران تهران می کنند و توقعی نیست باور کنند : من از جایی می آیم که فرارهای ماهیانه زندگی پذیرش می کند.
هنوز نرسیده خدای مهربان فرار کوتاه مدت دیگری فراهم کرده ... می رویم بیرجند .. می گویند پنجره ای است رو به ....

تگ کردن عکس ها ... خواندن کامنت ها ... دیدن عکس های جدید از مهمانی ها و خارج رفتن ها ... روزی دوسه ساعت فیس بوک .. خوراک اطلاعات جدید بدست آوردن از اینکه اون یکی داره چیکار می کنه .. فلانی رو بیا ببین ازدواج کرده چه شوهر بی ریختی داره
تبلیغ کن .. لباس بفروش اگه دکتری آدرس مطب بده
حالم از فیس بوک بهم می خوره و خوشحالم که همچنان انگیز ه ای درم ایجاد نمی کنه که عضوش بشم ... آره فیس بوک ال و بله و همه هستند ... مشکلم دقیقا با همینه با تعریف بودن .. مطمئنم کم نیستند کسایی که استفاده های بی نظیری از فیس بوک می کنن اما مشکل اینجاست که از اطرافیان من هرکی رو می شناسم جز این افراد نیست و این بزرگترین رسانه ی جمعی دوران اولویت اولش ویترینی برای خودنمایی است .. ویترینی که بیشتر دیده می شود مخصوصا چیزهایی که باید حسابی در چشم دیگران فرو برود ... در فیس بوک همه انگار خیلی خوشبختند اما واقعیت این است که خوشبختیشان از بیشتر دیده شدن بواسطه ی نمایش خوشبختی است .
ممکنه امواجی بوسیله ی فیس بوک راه بیافته .. خبرهایی پخش بشن که حقیقتی رو آشکار می کنن و شاید بتوان روزی چند ساعت را اینطور توجیه کرد که در رسالتی تاریخی نقشی داشتم .. "خبررسانی کنید به همه اطلاع بدهید !! " اما این خامه ی روی کیک دوست داشتنی دیده شدن است ...
من نمی اندیشم دکارت جان اما می بینی که به یمن فیس بوک خیلی بیشتر از تو هستم ! آپ می کنم پس هستم !
من دوست دارم صفحات کسانی را ببینم که به تعریف جدیدی از بودن خود رسیده اند ..... چنین آدم هایی البته نیازی به توی چشم بودن حس نمی کنند چون تجربه کردن لذت تازه ماندن و نپوسیدن ترسی در دل باقی نمی گذارد که نیازمندت کند به تایید دیگران
گاهی اوقات که لحظات نابی را در زندگی تجربه می کنم و ذهنم می دود دنبال نام دوستان و نزدیکانی که ای کاش بودند و در این لحظه شریک می شدند ، سیوان حسین پور یکی از این نام هاست ... چرا ؟ چون سیوان زندگی را زیبا می خواهد و از همین رو خوب تخیل می کند بعد سرخوش می شود ، چیزکی می نویسد ، عکاسی می کند ، مجسمه می سازد ، طرحی می کشد و بعد دلش می گیرد ، چرا ؟ چون استعداد که انباشته شد مثل بغض می شود ، روی سن می روی و همه برایت کف می زنند اما چرا جایزه ات را نمی آوردند ؟ چرا اینقدر لفتش می دهند ... خسته می شوی اما ادامه می دهی چون تخیل کردن را دوست داری اما همچنان روی دلت سنگینی می کند ... چی ؟ فکر اینکه آن لحظه کی می رسد ؟ آن کار بزرگ کی به بزرگی تایید می شود ؟ بالاخره انسان برای روشن ماندن چراغ تخیلش انگیزه لازم دارد ...
سیوان گل یادت می آید که بارها از تمناهای روحمان برای هم صحبت کردیم از روغن چراغ تخیل که گاه ته می کشد و پت پت می کند چراغ و جان می کند ...
چیزی که می خواهم بگویم اقتباس صحبتی از رامین جهانبگلو که خودش نقل قولی است از دکارت اگر اشتباه نکنم ! :
در زمستان حرف ها قبل از خارج شدن از دهان یخ می زنند .... زمستان است سیوان جان ... اما امیدوار باش زمانی یخ ها آب می شوند و حرف ها شنیده می شوند چه شنیده شدنی
همینطور بنویس ، بساز ، شاد باش ، عکس بگیر اما شاد باش چون قشنگ می سازی ، قشنگ عکس می گیری و مهم همین است ... قطعا خودت لذت شیطنت آمیزی می بری هر بار که با عکسی تکه ای زیبا از این دنیای نازیبا را جدا می کنی ، حقیقتی زیبا می سازی ( کادری که انتخاب کردی ) و این حقیقت را جاودانه می کنی حقیقت همان کیفی است که آن لحظه می بری ، فقط این حس را تکرار کن بدون اینکه لحظه ای به نتیجه فکر کنی ........
سیوان دوست ما هم هست :
http://www.seywanhosseinpour.com/
به سرکارگر گفتم برای اینکه از مدول تکرار شونده نمونه داشته باشیم اول یک بخش از دیوار و سکو را می سازیم .. روی نقشه جای دیوار را نشانش دادم و در تقویم جلد آبی ام چندتا کروکی برایش کشیدم تا شیرفهم شد و با کارگرها شروع کرد به کار ...
تقریبا ۵ ساعت طول کشید تا دیوار و سکو تمام شد ... نهار که خوردیم روی روکار گچی دیوار که دست کشیدم مثل سکو خشک بود ... رفتم کنار کلمن تا یک لیوان آب بریزم ( هر نفر روزی ۲۰ لیوان آب می خورد و از فرط تعرق یک بار هم دستشویی نمی رویم در صورتی که در دفتر تهران برای هر ۳ لیوان آب یکبار می ری دست به آب ! مثل شعر رپ شد : برای هر سه لیوان آب یکبار می ری دست به آب )
برگردیم روی خط ... آره آب که خوردم وقتی بر گشتم دیدم دوتا بچه اومدن روی سکو نشستن ... آخ یک حال خوبی بهم دست داد .. بالاخره معمار می سازه که رفتار کاربر رو ببینه و حال کنه که در نحوه ی انجام لحظه ای از یک زندگی دخالتی کرده
و این حس خوب درست چند لحظه بعد از اتمام کار نصیبم شد .. آرام دوربینم را از کوله ام در آوردم انگار که بخواهی از دو پرنده که زود خواهند پرید عکس بگیری و توانستم لحظه ی نابی را شکار کنم قبل از اینکه سوژه ها بپرد .....